![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
شب فراق كه داند كه تا سحر چند است
مگر اسير كه به زندان عشق در بند است فراق يار، فراق يار که پيش تو برگ کاهي نيست بيا و بر دل من بين که کوه الوند است ز دست رفته نه تنها در اين سودا چه دستها که ز دست تو بر خداوند است پيام مرا که رساند به يار مهر گسل که بر شکستي و ما را هنوز پيوند است
آسمان را با همه ء زيبايى که چون شهدى شيرين مىماند بر سفرهاى از ابرها مىنهم دلم بىتاب گرسنه هستم دستانم چنان تکههاى يخ در حال ذوب شدن خورشيد آهستهتر بتاب مىخواهم براى هميشه طعم آسمان را زير دندانهايم حس کنم ....... کمى آهستهتر بتاب.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 تیر1387ساعت 21:5 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|