![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
اي دل شکايتها مکن تا نشنود دلدار من
اي دل مگر نميترسي از يار بي زنهار من اي دل مرو در خون من در اشک چون جيحون ِ من ..... نشنيدهاي شب تا سحر آن نالههاي زار ِ من .... رفيقان چنان عهد صحبت شکستن .... که گويي نبودند خود آشنايي ... هر چه فکر ميکنم در مييابم نقطه ء شروع فقط درون ِ انسانهاست .... لحظه ء تحول ... همانگونه که سقراط درون انسانها را بيدار ميکرد .... و چه رهاگونه جام شوکران را نوشيد ..... سرزمين را سرما فراگرفته و گويي سرما در قلب ِ انسانها نيز رخنه کرده .... اين سرخي بعد از سحرگه نيست ... سيلي سرد زمستان است ... فريبت ميدهد بر آسمان ... دوستان اگر انرژي هستهاي حق مسلم ماست .... آزادي بيان نيز حق مسلم هر انساني ست ... پيش از آنکه انرژي هستهاي باشد در زمين ... انسان بود و آزادي و سخن گفتن .... يادمان نرود ما انسان هستيم و اول از همه : آزادي بيان ... آزادي افکار ... آزادي زندانيان سياسي ... آزادي دانشجويان در بند ... حق ماست ... سپس انرژي هستهاي ... ساختن موشک .... و هزاران کار عبث ديگري .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 بهمن1386ساعت 22:58 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|