تبليغاتX
بامداد - دلم تنگ شده ...
مرا سفر به کجا می‌برد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت گشوده‌خواهدشد؟
سلام بر آسمان آبی که امروز خیلی زیبا بود ... صاف و زلال درست مثل آینه‌ای که دل توش

پیداست .. ساعت ۶ تا ۶:۳۰ شهرک غرب منتظر بودم تا برادرم بیاد با هم بریم جایی ... باد

می‌اومد ... بادی که غبار دل رو می‌برد ولی وقتی به آدمها نگاه می‌کردم هیچ کسی

حواسش نبود ... به دلش .....

دلم تنگ شده برای مادربزرگام ..... پدربزرگام ... برای دوست قدیمی‌ام سَنای عزیز ...

دلم تنگ شده برای دلم .... برای دلم که از همه خواسته هاش دوره ...

دلم تنگ شده برای یک همدم که بشینم باهاش حرف بزنم ..از دلم بگم، از ته ته ته دلم ..

وای تو ذهنم چقدر شلوغه درست مثل چهارراهی می‌مونه که چراغش خراب شده و

همه افکارم وسط چهارراه گیر افتادند ... به قول مردم چهارراه گره خورده ....

دلم سـهراب می‌خواد همیشه ... آســمـونی می‌خواد هـر لــحظه .... هر دم ...


بشنوید از سهراب دوستدار همیشگی دلهامان ......

سرگذشت

می‌خروشد دریا.

هیچکس نیست به ساحل پیدا.

لکه‌ای نیست به دریا تاریک

که شود قایق

اگر آید نزدیک.

مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او،

پیکرش را ز رهی ناروشن

برده در تلخی ادراک فرو.

هیچکس نیست که آید از راه

و به آب افکندش.

و در این وقت که هر کوهه ء آب

حرف با گوش نهان می‌زندش،

موجی آشفته فرا می‌رسد از راه که گوید با ما

قصه ء یک شب طوفانی را.

رفته بود آن شب ماهی‌گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوندی داشت.

با خیالی در خواب.

صبح آن شب، که به دریا موجی

تن نمی‌کوفت به موجی دیگر،

چشم ماهی‌گیران دید

قایقی را به ره آب که داشت

بر لب از حادثه ء تلخ شب پیش خبر.

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای که هست

در همین لحظه ء غمناک بجا

و به نزدیکی او

می‌خروشد دریا

وز ره دور فـرا مـی‌رسد آن مـوج کـه می‌گـوید بـاز

از شبی طوفانی

داسـتانـی نه دراز.


بـیـا بـگشای در ........ بگـشـای ........ بـگشـای ........ دلـــــتـــنـــگــــــم ....  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 21:53  توسط مهتاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
امشب من از تو ساز می‌زنم
امشب برای تو می‌گویم
در خلوت شبانه در آسودگی خاطره‌ها
در کوچه پس کوچه‌های ذهن خسته‌ام
قدم زنان تو را می‌جویم
برایت بارها خوانده‌ام اینچنین نتها را
که امشب برایت
نغمه‌ها می‌سراید.
آری امشب دیدگانم
در جستجوی مهتاب به هر سو نظر می‌افکند.

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
معرفی کتاب
نویسندگان
بامداد
مهتاب
ژاندارک
پیوندها
احمد شاملو
فروغ فرخزاد
فريدون مشيري
سهراب همان آشنای همیشگی
فیلسوف بزرگ
کلبه سبز
پیامبر دیوانه
ققنوس
رادیو گلها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان