![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز من نخواهم جان پر غم را تویی جانم به جان تو اگر بی تو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم وگر بی تو به گلزارم به زندانم به زندانم به جان تو ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شب خیزی مثال ذرهای گردان پریشانم به جان تو
گفت که تو مست نه ای رو که از این دست نه ای رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم گفت که تو شمع شدی قبله ء این جمع شدی شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم حدیث عاشقی بر من رها کن حدیث عاشقی بر من رها کن تو لیلی شو که من مجنونم ای دوست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 18:46 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|