تبليغاتX
بامداد - خسته
مرا سفر به کجا می‌برد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت گشوده‌خواهدشد؟

هوا دلــگیر      درهـا بــسته       سـرهـا در گـریبـان    دســتها پـــنـهان

نــفـســها حــبـس                     دلــــها خـــستــه و غـمگـــین  

درخـــتان اسـکـلــتـهای بــلور آگین            زمین ، دل مرده

سـقـــف آســـمان کـــوتاه                غـبــارآلود مهر و ماه

زمـــســـتـان اســـــت  

آیا واقعاً باید فضای زمستان طوری باشد که پارکها خالی ، دل مرده باشد .. این فضای

زمستان نیست بلکه فضای جامعه ء ماست در این روزها که همه چیز در حول محور غم نان

می‌گذرد ....

وای که به خاطر نان ....... از زور گرسنگی انسانها دست به هر کاری می‌زنند ........

این روزها دیگر پدران شبها با دست پُر دیگر به خانه نمی‌روند و شرمنده خانواده هستند ..

از دل این مردان فقط خدا باخبر است ........ فقط خدا ..........

این روزها دیگر در اندیشه ء مادران چیزی یافت نمی‌شود جز اینکه چگونه شکم فرزندان خود

را سیر کنند .. و آنقدر این مهم است که جدی گرفتن روح و دل فرزندان در اولویت بعدی قرار

گرفته است ....

به خود نگاه نکنید که آسوده می‌خوابید ............

هزاران هزاران نفر در این شبها اصلاً خواب به چشمشان نمی‌آید .........

در این روزها اگر دست محبت به سوی کسی دراز کنی ..... به اکراه آورد دست از بغل ... و

بهانه نیز سرما است که سخت سوزان ....... در حقیقت بهانه مشغله ء فراوان است ....  

در این روزها هر چقدر محبت می‌کنی هیچ جوابی دریافت نمی‌شود ....

هر چقدر گذشت کنی هیچ اثری دیده نمی‌شود .........

انسانها .. که تن آدمی شریف است به جان آدمیت      نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

یادشان رفته ....... در دنیایی غرق شده‌اند که دیوارهایی از جنس فراموشی دارد ... و

پنجره‌هایش از جنس مات و کدر .... درهایش رو به دوری باز می‌شود ....

دوری از خود ...

 

آیـــــــــــــــــــــــــــا هــنــــــــــوز اشخــــــــــاصی هســــــــتند که از

دل خــود خـــبــر داشـــتــه باشند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 21:23  توسط مهتاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
امشب من از تو ساز می‌زنم
امشب برای تو می‌گویم
در خلوت شبانه در آسودگی خاطره‌ها
در کوچه پس کوچه‌های ذهن خسته‌ام
قدم زنان تو را می‌جویم
برایت بارها خوانده‌ام اینچنین نتها را
که امشب برایت
نغمه‌ها می‌سراید.
آری امشب دیدگانم
در جستجوی مهتاب به هر سو نظر می‌افکند.

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
معرفی کتاب
نویسندگان
بامداد
مهتاب
ژاندارک
پیوندها
احمد شاملو
فروغ فرخزاد
فريدون مشيري
سهراب همان آشنای همیشگی
فیلسوف بزرگ
کلبه سبز
پیامبر دیوانه
ققنوس
رادیو گلها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان