تبليغاتX
بامداد - دلم گرفته ... دلگیرم ....
مرا سفر به کجا می‌برد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت گشوده‌خواهدشد؟
امروز وقتی دلگیر بودم از آدمها که با هم اینگونه رفتار می‌کنند به طوریکه اصلاً خودشان هم

نمی‌دانند دارند چه کار می‌کنند حافظ را باز کردم و چنین گفت :

شراب تلخ می‌خــواهم که مـرد افکن بُـــوَد زورش

کـــه تــا یــکدم بیــاســایم زدنـیـا و شـر و شـورش

واقعاً که می‌خواهم از دنیا و شر و شورش رهایی یابم .... و حیف که خودکشی کاری عبث

است ... سخت درگیرم بودن هستم ...... بودن یا نبودن ..... واقعاً ....

خواهر در حق خواهر ......... دیگه حقی وجود نداره .... دلگیرم ....... دلم سخت گرفته ...

و هیچ چیز حتی آسمونی هم مرهمی برای دلم نیست .... می‌دونم با خوندن این مطلب

ناراحت هم میشه ولی حرف دلم هست و باید گفته شود ... آسمونی با من خیلی فرق داره

و کنار اومدن با این تفاوتها برام خیلی سخته ..... و گاهی اوقات دچار پریشونی می‌شم ...


دید موسی شـبـانی را به راه 

کو همی گوید ای خدا و ای الا

تــو کجایی تا شوم من چاکرت  

چارقت دوزم کنم شانه سرت

دســتکت بــوسم بمالم پایکت 

وقت خواب آیم بروبم جایکت

ای خدای من فدایت جان من جمله فرزندان من

ای فدای تو همه بغضهای من 

ای به یادت هی هی و هی های من

گر تو را بیماری‌ای آید به پیش 

من تو را غمخوار باشم همچو خویش

گفت موسی هان خیره‌سر شدی 

خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژ است این چه کفر است و فشا 

پنبه‌ای اندر دهان خود فشار

گر نبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

گفت ای موسی زبانم دوختی 

وز پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد تلخ

سر نهاد اندر بیابان و برفت

وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده ء ما را زما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی

ما برون را ننگریم و قان را

ما درون را بنگریم و های را

آتشی از عشق در جان برفروز

سر به سر ذکر و عبادت را بسوز

ملت عشق از همه دینها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

لعل را گر مهر نبود باک نیست

عشق در دریای غم غمناک نیست

همه انسانها برای وصل کردن آمدند نه برای فصل کردن ........

امیدوارم همه این موضوع رو بفهمند و در راه رسیدن به این مهم تلاش کنند .........


اگر اشتباهی در شعر فوق وجود دارد باید به بزرگواری خود ببخشید ...........

روحتان جاری و دلتان آسمانی و هیچگاه دلتان گرفته مباد ..........

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 0:3  توسط مهتاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
امشب من از تو ساز می‌زنم
امشب برای تو می‌گویم
در خلوت شبانه در آسودگی خاطره‌ها
در کوچه پس کوچه‌های ذهن خسته‌ام
قدم زنان تو را می‌جویم
برایت بارها خوانده‌ام اینچنین نتها را
که امشب برایت
نغمه‌ها می‌سراید.
آری امشب دیدگانم
در جستجوی مهتاب به هر سو نظر می‌افکند.

نوشته های پیشین
مرداد 1388
آبان 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
معرفی کتاب
نویسندگان
بامداد
مهتاب
ژاندارک
پیوندها
احمد شاملو
فروغ فرخزاد
فريدون مشيري
سهراب همان آشنای همیشگی
فیلسوف بزرگ
کلبه سبز
پیامبر دیوانه
ققنوس
رادیو گلها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM