تبليغاتX
بامداد - استاد از ما به آسمان بگو .... تو طلب کن ....
مرا سفر به کجا می‌برد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت گشوده‌خواهدشد؟

بشنو از نی چون حکایت می‌کند              از جداییها شکایت می‌کند

- سلام استاد  ملالی نیست جز دوری شما، جز خلاء حضور شما در زندگی ما ....

-- ملالی نیست واقعاً ؟

- چرا استاد هست، تا دلت بخواهد ملال، دلتنگی و اشک و بغض، تا دلت بخواهد دوری ...

استاد

-- بفرمائید (با همان خوشرویی همیشگی)

- از ما به آسمان بگو ... از ما زمینی‌ها که در بند و اسارت هستیم ...

-- یادتون هست بهتون گفتم چه مدت طول کشید تا بتونم صدای نی رو دربیارم؟

- استاد مگه میشه لحظاتی که با شما بودیم رو فراموش کنیم! معلومه که یادمون هست،

حدود ۲ سال طول کشید که شما بتونید صدای نی رو دربیارید و اون موقع که داشتید تعریف

می‌کردید من گفتم وای استاد ۲ سال؟ و شما گفتید من عاشق نی بودم .... عاشق نی ...

عاشق صدای نی ...

-- پس باید صبر کنید اگر عاشق هستید تا صدای نی دربیاد ..... خدا صبر و تحملش رو به

عاشق داده پس باید صبر زیادی داشته باشید وقتی قدم در این راه گذاشتید ...

- وای استاد! کاشکی بودی ... نه به خاطر خودم ... به خاطر آسمونی که شما تقریباً براش

همه چیز بودید ... یه دوست محبوب و دوست داشتنی ... یه رفیق شفیق .... یه مونس .... و

از وقتی رفتید آسمونی من خیلی سنگین شده .... آخه اون با شما خیلی راحت حرف

می‌زد .... چون شما از جنس اون بودید ... چون شما هم آسمونی بودید ... و من هنوز

زمینی‌ام ...... در نقطه ء کور .... که اصلاً آنتن نمیدهد ... بعضی وقتها واقعاً چیز زیادی از من

نمی‌خواد ولی من فارغ از حال دل آسمونی کاری می‌کنم که دلش کمی آزرده می‌شه ....

وای استاد! اصلاً نمی‌دونم چرا این حرفها رو دارم به شما می‌گم ....

باده از ما مست شد نی ما از او                   غالب از ما هست شد نی ما از او 

می‌دونم چرا این حرفها رو به شما می‌گم، چون روح شما جاری ست، در همینجا، چون

حسش می‌کنم چون شما می‌فهمید حرفهای منو، حس می‌کنم حضور شما رو که مثل

همیشه سبک و راحت و خندان و ملایم هستید ... حضوری که فقط یکبار دیدمش و تا آخر عمر

در ذهنم نقش بسته ... فقط یکبار با شما  هم کلام شدم ... و برای تمامی عمرم کافی ست ...

سهم من از شما همان یکبار بود و بس ...

استاد از ما به آسمان بگو ...... تو از آسمان بخواه ........

احساس می‌کنم با همان لبخند جاری بر لبانتان و با همان چهره ء پر از غم هجران، با همان

چشمان عمیق به من نگاه می‌کنید ولی استاد من منتظر جواب هستم ... منتظر جواب ...

بند بگسل آزاده باش ای پسر        چند باشی بنده ء سیم و زر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 22:21  توسط مهتاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
امشب من از تو ساز می‌زنم
امشب برای تو می‌گویم
در خلوت شبانه در آسودگی خاطره‌ها
در کوچه پس کوچه‌های ذهن خسته‌ام
قدم زنان تو را می‌جویم
برایت بارها خوانده‌ام اینچنین نتها را
که امشب برایت
نغمه‌ها می‌سراید.
آری امشب دیدگانم
در جستجوی مهتاب به هر سو نظر می‌افکند.

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
معرفی کتاب
نویسندگان
بامداد
مهتاب
ژاندارک
پیوندها
احمد شاملو
فروغ فرخزاد
فريدون مشيري
سهراب همان آشنای همیشگی
فیلسوف بزرگ
کلبه سبز
پیامبر دیوانه
ققنوس
رادیو گلها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان