تبليغاتX
بامداد - سهراب ماندگارترین
مرا سفر به کجا می‌برد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت گشوده‌خواهدشد؟

بشنوید از کتاب اطاق آبی نوشته سهراب سپهری صفحه ۳۷

میان خودکار و مداد تفاوت بسیار است: مداد را نرمی بود. خودکار را درشتی است. مداد با سپیدی کاغذ الفت می‌‌گرفت. خودکار به پاکی کاغذ چیرگی می‌جوید. آن را شرم و حیا برازنده بود. این را پرده‌دری در خور است. هنجار مداد انتزاعی بود. روش خودکار عینی است. مداد سیاه، سیاه و سپید را در خود داشت. خودکار سیاه را جز سیاهی نیست. آن را حضوری منفعل بود. این را ظهوری فعال است. مداد اگر به خطا می‌رفت، امکان محو خطا بود. خودکار اگر بلغزد،‌ لغزش به پایش نوشته است. مداد، خود نمی‌نمود. خودکار می‌فریبد. و چشمگیری خودکار بدان شیوه بود که پنجه ء هنرور را هم گرفت: و نقاش بی‌خبر این روزگار مداد را فرو گذاشت، و خودکار را برگرفت تا افزار طراحی کند.

در دبستان که بودیم، از بخت بلند، هنوز خودکار نبود. هنوز قلم "ماژیک" این وقاحت رنگین، پیدا نشده بود، تا با شیون خود بر زمزمه ء مداد رنگی پرده کشد.با ما مداد بود و مداد رنگی. آهستگی آن بود و سازش این. زنگ نقاشی در مدرسه نبود. و غم نبود. در خانه، کارم کشیدن بود. بامداد به دیوار سپید هشتی حیاط پایین صورت می‌کشیدم. با زغال به آجر فرش ختایی حیاط. با گچ به کاگل تیره ء دیوار، با چاقو به تنه ء روشن سپیدار. از این میان، آلودن دیوار خطا بود. و پاداش خطا مشت و لگد بود. و پدر بود که می‌زد. و جانانه می‌زد. در من شوق تکرار خطا بود. و در او التهاب زدن. اما پدر بود که دستم را گرفت، و شیوه ء کشیدن آموخت. بتهون را پدر هم می‌زد، هم آموزش موسیقی می‌داد. پدر در چهره‌گشایی دستی داشت. اسب را موزون می‌کشید. و گوزن را شیرین می‌نگاشت. گیاهش همواره گل داشت. آدمش همیشه رزمنده بود. رستم‌اش پیروز ازلی بود، و سهراب‌اش شکسته ء جاودان. برای خود طرح منبت می‌ریخت، و برای مادر نقشه ء گلدوزی. خط را هم پاکیزه می‌نوشت.

 ۱۵ مهرماه ۱۳۸۶ سالروز تولد سهراب گرامی باد ....

روحش همواره جاری باد ...................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 21:43  توسط مهتاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
امشب من از تو ساز می‌زنم
امشب برای تو می‌گویم
در خلوت شبانه در آسودگی خاطره‌ها
در کوچه پس کوچه‌های ذهن خسته‌ام
قدم زنان تو را می‌جویم
برایت بارها خوانده‌ام اینچنین نتها را
که امشب برایت
نغمه‌ها می‌سراید.
آری امشب دیدگانم
در جستجوی مهتاب به هر سو نظر می‌افکند.

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
معرفی کتاب
نویسندگان
بامداد
مهتاب
ژاندارک
پیوندها
احمد شاملو
فروغ فرخزاد
فريدون مشيري
سهراب همان آشنای همیشگی
فیلسوف بزرگ
کلبه سبز
پیامبر دیوانه
ققنوس
رادیو گلها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان