![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
سهراب این آشنای همیشگی ..... ......... من هنوز تشنه ء آبهای مشبک هستم. دگمههای لباسم رنگ اوراد اعصار جادوست. در علفزار پیش از شیوع تکلم آخرین جشن جسمانی ما بپا بود. من در این جشن موسیقی اختران را از درون سفالینهها میشنیدم و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود. ای قدیمیترین عکس نرگس در آیینه ء حزن! جذبه ء تو مرا همچنان برد. ــ تا هوای تکامل؟ ــ شاید. در تب حرف، آب بصیرت بنوشیم.
خاطرات ... مرور خاطرات / یادآور زندگی ست / چهره ها در ذهن ماندگار است .. یه جورایی با خاطرات زندگی کردن خیلی سخته ....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 21:33 توسط بامداد |
|
|
سلام دوستان عزیز با کلامی دل نشین از شفیعی کدکنی همراه شوید :
بزن آن پرده اگر چند ترا سیم از این ساز گسسته بزن این زخمه اگر چند در این کاسه تنبور نماندست صدایی بزن این زخمه بر آن سنگ بر آن چوب بر آن عشق که شاید بردم راه به جایی پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن لانه جغد نگر کاسه آن بربط سُغدی ز خموشی نغمه سرکن که جهان تشنه آواز تو بینم چشمم آن روز مبیناد که خاموش در این ساز تو بینم نغمه توست بزن آنچه ما زنده بدانیم اگر این پرده برافتد من و تو نیز نمانیم اگر چند بمانیم و بگوییم همانیم
.............................................................................................................................. پی نوشت : بعد از مدتها خدمت دوستان عزیز سلام می کنم ، نمی دونم کلامی نبود تا بنویسم اینجا تا امروز با این کلمات دلنشین برخورد کردم ، حیفم آمد شما نخوانید . از فیلسوف کوچولوی عزیز هم به خاظر همراهی هاش همیشه سپاسگزارم . شاد باشید دوستان .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مرداد1386ساعت 19:29 توسط بامداد |
|
|
چراغی در دست ،چراغی در دلم . زنگار روحم را صیقل می زنم . آینه ئی برابر آینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم . .................................................... درود بر همه دوستان عزیز مژده به شما که به زودی در کلبه بامداد با همکاری دوست خوبی به نام ژاندارک هر از چند گاهی کتابی معرفی می کنیم تا شما دوستان بهره ای ببرید .
خوش آمدی به کلبه بامداد ،ژاندارک عزیز .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 تیر1386ساعت 23:7 توسط بامداد |
|
|
دست از طلب ندارم تا كام من برآيد خستگي ِ شيرين ، دوري ِ نزديك ....... نمي شه گفت ، بايد ديد .بايد سكوت كرد و ديد . گفت و كلام من سودي نداره . يه روز ِ اردي بهشتي ، نم نم شاد ِ باورن دامنه يه كوه ِ سربلند ، مي ري بالا ، بالاتر هر قدمي برمي داري احساس مي كني به خدا نزديك تر شدي اينجاست كه ديگه لب از لب نمي توني برداري ، اينجا فقط بايد ديد ..... ببينيد ....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 8:53 توسط بامداد |
|
سلام بازم اردیبهشت شده و همه چیز اردیبهشتی. میزنم بیرون ، نم نم بارون گونههام رو نوازش میکنه سرم رو بالا میگیرم ، ببینم این رحمت از کجا میاد ، که حجم سبز درختان ِ اردیبهشتی چشام رو پر میکنه . گوشام رو تیز میکنم تا بشنوم باد چی نجوا میکنه از دور میشنوم : وای چه آسمونی – خدایا – چه بارونی – چه ابرای قشنگی- آسمون قشنگیش رو به اوج رسونده و همه رو محو تماشای خودش کرده! وای چه هوایی ........... دوست دارم فریاد بزنم ....... نه بهتر ِ داد بزنم.......... ای سبدهاتان پر خواب، پر خواب، پر خواب و طنین این فریادم مث ِ موجی سهمگین عالم رو به یکباره بشوره..... سیب آوردم، سیب سرخ خورشید – و کمی مهتاب –تا دلتان بخواهد آسمان و شقایق .......... آری تا شقایق هست زندگی باید کرد!!! این است راز زیستن................... نفس که میکشم ریههام پر از عشق و زندگی میشه . 27 اردیبهشت گذشت و هنوز ، اردیبهشتی نشدم............
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 23:18 توسط بامداد |
|
|
خوشا مرام اون روزا لوطیها و لوطیگریها . اون روزا یه تار سبیل چک تضمینی بود و حالا خزانه ملی هم تضمینی نداره یادش به خیر. سلام دوستان بعد مدتی دوری دوباره در خدمتم. «بامداد»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 فروردین1386ساعت 23:47 توسط بامداد |
|
|
اين آگهي فوت من است . داد و بيداد زمانهاي را چه زود هنگام ، با نوايي مخالف اوج زندگيتان را به فرودي حزين بدل ساخت .خجسته زندگي را با زندگي آغاز كردي ، پروانهوار تيمارش داشتي ، اما نهفت با دلي شكسته در حصار تنهايي مويه سردادي و با خداي خود راز و نياز كردي . و سوز و گدازت را به كسي نگفتي ، به ناگاه از متن سپهر خاوران شهابي به زمين نشست و مقام فراق نواخت و چكاوك نيز نغمه غم انگيزش را سرود كه اي واي ... اي غمگيني و سزاواري واندر سرشك همي باري رفت آنچه رفت و آمد آنچه آمد كي رفته را به زاري باز آري اندر بلاي سخت پديد آمد فضل و بزرگواري و سالاري محمدعلي حداديان ۱۳بهمن ۱۳۸۲ مردی بزرگ از تبار آسمان به ناگاه از میان ما رفت و ما را تا ابد در اندوه دوری و تنهایی وانهاد . استاد محمد علی حدادیان ، از نوازندگان چیره دست نی و از معدود انسانهای بزرگ و پاک زمین خاکی در چنین روزی زندگی فانی را بدرود گفت و غم رفتنش همیشه در گوشه قلب بامداد ماند . جای خالی اش همیشه هست . پی نوشت : امروز کلبه کوچک بامداد را به مهتاب عزیز می سپارم که در این مدت به خوبی آنرا تازه کرد و نگاهداری نمود . از همه دوستانی که به اینجا سری می زنند می خواهم که همیشه اینجا را گرم و پر رونق نگه دارند . دوست دارم هر بار که می آیم ، اینجا را مهتابی و روشن ببینم . خدانگهدار دوستان عزیز .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 بهمن1385ساعت 18:51 توسط بامداد |
|
|
«آه ای یقین دیر یافته بازت نمی نهم .» سالها دست از طلب نداشتم و کنون تو غریو طلب خوانی ام . میان این سالها تنها جاهای خالی برایم ماند . ای یگانه ، تو بگو چه کنم ، با این همه جای خالی در وجودم آه جای خالی ، خالی ، .... نگاه ، همان گویای همیشگی بامداد هم ساکت مانده ... هوای زندگی دارد گویا اما نفس تنگی گرفته . شاید آن بار ، شاید این بار ، شاید دفعه بعد که می داند . ای آسمان دیرین ، این بامداد از کدامین سو جان تازه گیرد ؟ بی ربط : رفتن و ماندن همین نزدیکی . ماندن و رفتن تا دورها .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 14:8 توسط بامداد |
|
|
- تو چی می خوای؟ -- من چی می خوام؟ هیچی ، چیز زیادی نمی خوام ... - می دونم ساده تر از اونن که فکرش می شه کرد ... -- آره .... اما ..... - اما چی ؟ ... انسان و این همه عظمت و چیزهای به این سادگی ... با این حال ... -- آره با این حال .... - یه نگاه آروم ، یه آغوش امن ، یه دست همراه ، یه ... -- حتی ساده تر از اینا ... - خوبه که هستی ، می شنوی ، می گی ، وگرنه ... -- اما باید برم ... - بری؟ نه .... -- آخه تو چرا ؟ ... - چرا؟ چون تو آخرین کبریتتُ به من دادی ...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 دی1385ساعت 9:35 توسط بامداد |
|
|
ساعتها کاغذ و قلم آخرش همین . چنان آرام که تقلای نوشتن بیهوده نگاه یگانه کلام شیوای بامداد. آسمان آبی بلند را می پویم ......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 دی1385ساعت 16:4 توسط بامداد |
|
|
درد ، شبی سرد با تن پوشی از مه . در کوتاه شبی تاریک آمدی روشنی تنهاایم شدی . شب یلداای روشن رفتی ، چله نشین تنهایی شدم ، با هوای بامدادی رویایی ، که بیایی ....... .......................................................................... پی نوشت : " یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب ، منو میبره ......."
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 دی1385ساعت 17:46 توسط بامداد |
|
|
چه دانستم که اين سودا مرا زين سان کند مجنون دلـم را دوزخي سازد ، دو چشمم را کـند جيحـون چه دانستم که سيلابي مرا ناگاه بربايد چو کشتي ام دراندازد ميان قلزم پرخون زنـد مـوجي بر آن کشتي که تخته تخته بشکافـد که هــر تختـه فـــروريزد ز گـردشـهاي گـوناگـون نهنگــي هـم بــرآرد سـر خـورد آن آب دريــا را چنان درياي بي پايان شود بي آب چون هامون شـکافد نيــز آن هامـون نهنــگ بحــر فرسـا را کشـد در قــعر ناگاهان بدست قـهر چون قارون چـو اين تبديلـها آمد نه هــامون مـاند نه دريـا چه دانم من دگرچون شدکه چون غرقست دربيچون چه دانمهاي بسيار است ليکن من نمي دانم که خوردم از دهان بندي در آن دريا کفي افيون وقتي مي دوني ، تلخ و شيرين قاطي مي شن . اونوقته که هزار بار با خودت مي گي کاش نمي دونستم ؛ اما ديگه دير شده ، حالا مي دوني . قبول کن که اين تلخ و شيرين کجا ، قبلي کجا . شايد اصلا ايراد از ذائقه تو بوده ، حالا خوب مزه کن . نترس ، هيچ کدوم از اينا قرار نيست ابدي باشن . دنيا کوچيکتر شده و همه چيز نزديکتر......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 آبان1385ساعت 10:3 توسط بامداد |
|
|
اي يوسف خـوش نام ما،خوش مي روي بر بام ما اي نـــور ما، اي سـور ما،اي دولــــــت منصـــور ما اي دلبـــر و مقصـــود ما،اي قبلــه و معبـــــود ما اي يار ما عيّـــــــــــار ما،دام دل خمّـــــــــــــار ما در گل بمــــــانده پاي دل،جان ميدهم چه جاي دل
پی نوشت : ای وای دل ، ای وای دل........... . همه چیز از زبان دوست خوشتر است و این بار از زبان مولانا که خوش گفت : ای وای دل .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 19:55 توسط بامداد |
|
|
یادته اون روزا "چه کسی بود صدا زد ..." یادته اون روزا "در دلم چیزی هست مثل یک بیشه نور ..." یادته شور بود و زندگی ولی می دونم یه روزی می گم : می دونم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 شهریور1385ساعت 21:19 توسط بامداد |
|
|
پنجه درافکندیم با دستهایمان به جای رها شدن . سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان. عشق ما نیازمند رهایی ست نه تصاحب . در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه . مارگوت بیگل
پی نوشت : این هم نتیجه اسپند دود کردن! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 21:11 توسط بامداد |
|
|
گاه آزرو می کنم روزقی باشم برای تو مارگوت بیگل از بختیاری ماست مارگوت بیگل
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 شهریور1385ساعت 17:0 توسط بامداد |
|
|
دستهای من پرده های هستی تو را از هم می گشاید در برهنه گی ِ بیشتری می پوشاندت اندام به اندام عریانت می کند دست های من و از پیکرت پیکری دیگر می آفریند . اکتاویو پاز
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 19:26 توسط بامداد |
|
|
پی نوشت : این هم آپ . تقدیم به دوستان . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 22:43 توسط بامداد |
|
|
پی نوشت : تقدیم به دوست خوبم مریم .شادباشی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 مرداد1385ساعت 22:53 توسط بامداد |
|
|
اگر دستم رسد روزی که انصاف ار تو بستانم قضای عهد ماضی را شبی دستـی برافشانـم چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم دلم صد بار می گويد که چشم از فتنه بر هم نه دگـر ره ديده می افـتد بر آن بالای فـتانـم تو را در بوستان بـايد که پيش سـرو بنشينی اگـر نه باغبان گـويد کـه ديگر سـرو ننـشانم مپرسم دوش چون بودی به تاريکی و تنهايی شب هجرم چه می پرسی که روز وصل حـيرانم شبان آهسته می نالم مـگر دردم نهـان مـاند به گوش هـر کـه در عـالم رسـيد آواز پنـهانم من آن مرغ سخن دانم که در خاکم رود صورت هنـوز آواز مـی آيد به مـعنی از گلســتانم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 22:19 توسط بامداد |
|
|
آري اين تکرار بيتي از سرود بي پايان عشق است « لحظه سخت سلام را خواهم شکست؟ » در نگاهي که سرد بود ، پر التماس و وحشت مي خواند هر روز ، تک بيتي و مي رفت شايد رو به پايان ، رو به آغاز. کوچه و باغ و زمين ، آسمان و گوشها پر بود از هجاهاي کلام يک مسافر که مي شکست هر ذره از فريادش سکوت سنگين بيدار را بر مردمان خفته در هواي مرگزاي شهر : « لحظه سخت سلام را خواهم شکست؟ » بي تفاوت بودند ، پنجره ها ، درها که يکي شان باز نشد نتاباند نور و نبرد هيچکدام تاريکي راه او را و سکوت حاکم و هنوز زمزمه هايي که مي شست گرد خاموشي را از چهره خاک و مردماني که مي پنداشتند با خبرند ، از قلبهاي زنده به عشق چشمهاي شسته به اشک و تبخير کوچکترين قطره آب . تنها بود صدا و به پا مي داشت سوگواري مرگ فرياد را در سينه ها در غم آلوده ترين شبهاي عمر درختان خاک و يقين سرشار در طنين آخرين پژواک صدايي که مي بست ريشه هايي ، در وجود خاک افسرده شهر عشق يعني قدري از بار بودنم را خواهي کشيد عشق يعني لحظه سخت سلام را خواهم شکست . پی نوشت : این هم به افتخار دوست خوبم مریم(اشک مهتاب) .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 23:39 توسط بامداد |
|
|
پی نوشت : از آنجا که قلم در دستانم نمی چرخد از قلم شیوای نیما کمک گرفتم که زبان حال من است .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 تیر1385ساعت 23:28 توسط بامداد |
|
|
«از یک دوست»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 تیر1385ساعت 21:41 توسط بامداد |
|
|
شب ندارد سرِ خواب . ميدود در رگِ باغ باد ، آتشِ تيزاباش ، فرياد كشان . پنجه ميسايد بر شيشهيِ در شاخ ِ يك پيچكِ خشك از هراسي كه زجاياش نربايد توفان . من ندارم سرِ يأس با اميدي كه مرا حوصله داد . باد بگذار بپيچد با شب بيد برقصد با باد . گل كو ميآيد گل كو ميآيد خنده بر لب . گل كو ميآيد ، ميدانم ، با همه خيرهگيي ِ باد كه مياندازد پنجه در داماناش روي ِ باريكهي ِ راه ِ ويران ، گل كو ميآيد با همه دشمنيي ِ اين شب ِ سرد كه خط ِ بيخود ِ اين جاده را ميكند زيرِ عباياش پنهان . شب ندارد سرِ خواب ، شاخ ِ مأيوس ِ يكي پيچك ِ خشك پنجه در شيشهي ِ در ميسايد . من ندارم سرِ يأس ، زيرِ بي حوصلگيهاي ِ شب ، از دورادور ضرب ِ آهستهي ِ پاهاي ِ كسي ميآيد . الف.بامداد پی نوشت : انسان زاده شدن تجسدِ وظيفه بود : توان ِ دوست داشتن و دوست داشته شدن توان ِ شنفتن توان ِ ديدن و گفتن توان ِ اندهگين و شادمان شدن توان ِ خنديدن به وسعتِ دل ، توان ِ گريستن از سويداي ِ جان توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شكوهناك ِ فروتني توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بارِ امانت و توان ِ غمناك ِ تحمل ِ تنهائي تنهائي تنهائي تنهائيي ِ عريان . انسان دشواريي ِ وظيفه است . الف.بامداد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 تیر1385ساعت 12:44 توسط بامداد |
|
|
ارغوان ، شاخه هم خون جداماندهي من آسمان تو چه رنگ است امروز آفتابي ست هوا يا گرفته است هنوز . من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است آسماني بر سرم نيست ، از بهارانم خبرم نيست . آنچه ميبينم ديوار است ، آه اين سخت سياه آنچنان نزديك است ، كه چو برميكشم از سينه نفس نفسم را برميگرداند . ره چنان بسته كه پرواز نگه در همين يك قدمي ميماند . كور سويي زچراغي رنجور قصه پرداز شب ظلماني ست . نفسم ميگيرد كه هوا هم اينجا زنداني ست . هرچه با من اينجاست رنگ رخساره باخته است آفتابي هرگز ، گوشهي چشمي هم بر فراموشي اين دخمه نيانداخته است . من در اين گوشهي خاموش فراموش شده كز دم سردش هر شمعي خاموش شده ياد رنگيني در خاطر من گريه ميانگيزد . ارغوانم آنجاست ، ارغوانم تنهاست . ارغوانم دارد ميگريد چون دل من كه چنين خون آلود هر دم از ديده فرو ميريزد . ارغوان ، اين چه رازي ست كه هر بار بهار با عزاي دل ما ميآيد كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است واينچنين بر جگر سوختگان داغ بر داغ ميافزايد . ارغوان ، پنجه خونين زمين ! دامن صبح بگير و از سواران خرامنده خورشيد بپرس كي بر اين دره غم ميگذرند . ارغوان ، خوشه خون ! بامدادان كه كبوترها بر لب پنجرهي باز سحر قلقله ميآوازند جان گل رنگ مرا بر سر دست بگير به تماشاگه پرواز ببر . آه بشتاب كه هم پروازان نگران غم هم پروازند . ارغوان ، بيرق گل گون بهار ! تو برافراشته باش . شعر خون بار مني ، ياد رفيقانم را بر زبانم داشته باش تو بخوان نغمه ناخواندهي من ارغوان ، شاخه هم خون جدا ماندهي من .
ه.ا.سایه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 12:29 توسط بامداد |
|
|
سين هفتم سيب سرخي ست حسرتا كه مرا نصيب از اين سفره ي سنت سروري نيست . شرابي مردافكن در جام هواست . شگفتا كه مرا بدين مستي شوري نيست . سبوي شبزه پوش در قاب پنجره- آه چنان دورم كه گويي چز نقش بي جاني نيست . و كلامي مهربان در نخستين ديدار بامدادي - فغان كه در پس پاسخ و لب خند دل خنداني نيست . بهاري ديگر آمده است آري اما براي آن زمستان ها كه گذشت نامي نيست نامي نيست . الف.بامداد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 خرداد1385ساعت 12:9 توسط بامداد |
|
|
من غـلام قـمرم ، غـير قمـر هيچ مگـو پيش من جز سخن شمع و شكرهيچ مگو سـخن رنج مگـو ، جز سـخن گنـج مگو ور از اين بي خبري ، رنج مبر ، هيچ مگو دوش ديوانه شدم ، عشق مرا ديد وبگفت آمـدم ، نعره مـزن ، جامه مدر ، هيچ مگو گفتم اي عشق من از چيز دگـر ميترسم گفت آن چيز دگـر نيست دگر ، هيچ مگو من بگوش توسخنهاي نهان خواهم گفت سر بجنبانكه بلي ، جزكه به سرهيچ مگو گفتماينرويفرشته استعجبيابشر است گفتاينغيرفرشته است و بشر ، هيچ مگو گفتم اينچيستبگو، زير و زبر خواهم شد گفت ميباش چنين زير و زبر ، هيـچ مگو اي نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال خيز ازاين خانه برون ، رخت ببر، هيچ مگو
پی نوشت: 1 - آنچه در بالا آمده پاسخی بود از مولانا به پست قبلی که به جا و زیباست . 2 - جاتون خالی لب رودی و پای کوهی و دشت سبزی بود ، حقا که زندگی بی طبیعت کاملا مسخره است .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 22:54 توسط بامداد |
|
|
انسان چیست؟ موجودی عجیب یا موجودی بزرگ ، شاید هم اشرف مخلوقات . بضعی هم می گویند : موجودی عاقل با حق انتخاب . بالاتر از همه جانشین خدا بر روی زمین. اما واقعاً انسان چیست ؟ موجودی که می تواند یا نمی تواند ؟ بزرگ است اما عاجز . انسان درد است . ناتوانی بزرگی است که خدا نسیب گرگ بیابان نکند . بار امانتی را بر دوش دارد که از چیستی آن خبری ندارد . حامل امانتی مبهم است که همه آنرا پس زده اند. انسان تنها ترين است . در آن لحظه که عزيزي در مقابل چشمانش پرپر مي زند نمي تواند کمترين کمکي کند. اين موجود جز عجز وناتواني و درد چيست . مي بيند اما نمي بيند . مي داند اما نمي داند . تنها دشواري يک وظيفه است . التيام بخش اين درد چيست ؟ توان بخش انسان چيست ؟ آنچه که انسان را بزرگ مي کند وجود دارد ؟ مونس و يار او کيسيت ؟ چارهٔ انسان چيست ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 23:45 توسط بامداد |
|
|
هوا هنوز تاريک بود که با چشمايي خوابآلوده از خونه زدم بيرون . سر 4 راه واسه اولين ماشين با طرز باکلاسي دست تکوندادم و اونم وايساد . تا آخر مستقيم همسفرش بودم . دوباره با همون روش قبلي خواستم ماشين بگيرم اما اين دفعه کلي طول کشيد . اين مستقيم طولانيتر بود و راننده هم شروع کردهبود به گيردادن به همه چيز و تا آخر راه مخ مسافران محترم را پيادهکرد . تازه تومسير يک مسافر بيکار هم به اين مخپيادهکردن اضافهشد . خلاصه رسيديم به مقصد و من تيز پريدم پايين و نفس راحتي کشيدم . هوا ديگه روشن شده بود .خيابونها هم شلوغتر شدهبود . ديدم يک رانندهي محترم داره داد ميزنه ... 1 نفر . کلي حال کردم . واسه اينکه اين رانندهي محترم منو تحويل گرفته بود و منو شخصاً به ماشينش دعوت ميکرد اونم با صداي بلند . با غرور خاصي سريع رفتم سوار ماشين اين رانندهي محترم شدم . وقتي سوار شدم ديدم تو ماشين هيچکس نيست و مطمئن شدم که اين رانندهي محترم سر صبحي منو کلي تحويل گرفته . يهو ديدم راننده داد مي زنه ... 1 نفر . تازه فهميدم که دنيا دست کيه . عجب سوتي ضايعي بود . ساکت و بي حال و خوابآلودهتر منتظر نشستم تا ماشين پرشه . کلي طول کشيد تا ماشين پر شد و راه افتاد . چشمتون روز بد نبينه . اين راننده هم شروع کرد که آره آقا ديروز رفتم گيربکسي که ... تومن درست ميکردن .......... تومن گرفت و درست کرد . تا آخر راه همين جور فکش تکون ميخورد . 2 زاريم تازه افتاد که بايد يه چيزي بزارم روي کرايهي قبلي . خوب اينو از اول ميگفت . ديگه اينهمه فک زدن و مخ خوردن نميخواست . با همهي اين تفاصيل تازه بعد از 1 ماشين ديگه رسيدم به مقصد . اما مقصد ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 12:24 توسط بامداد |
|
|
آزادی به شيکَرَکی می مونه روشيرينيِ بی دنگ و فنگی که مالِ يه بابای ديگه س. تا وختی ندونی شيرينی رُ چه جور باس پخت هميشه همين بساطه که هس . لنگستون هيوز
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 خرداد1385ساعت 22:18 توسط بامداد |
|
|
” ايستاده ام و چشم به فاصله ای دارم که با هر قدم تو ، دورترم می کند از آنچه خدايش خواندم و چشمانم اشکها را پشت سرت می بارد ، شايد که برگردی ولی گويا وسعت چشمانم کوچکتر از آنست که حتی ، آهنگ بر داشتن گامهايت را آهسته تر کند . ” ... و اينگونه انديشيدن آغاز شد: اما طلب ، محصول خبريست از حضرت سيمرغ؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 5:25 توسط بامداد |
|
|
ميان پاهايم لاشخوري بود كه به سختي نوكم ميزد . هنوز هيچچي نشده كفش و جورابم را تكهتكه كردهبود و حالا داشت تو گوشت و عضلاتم كندوكاو ميكرد . پس از هر چند ضربهاي كه با منقارش ميكوبيد به دلواپسي دورم چرخي ميزد و از نو دست به كار ميشد . آقايي داشت ميگذشت ايستاد لحظهاي نگاهم كرد بعد با تعجب پرسيد چهطور ميتوانم اين حيوان را تحمل كنم . بهش گفتم : - من بي دفاعم . آمده نشسته بنا كرده به من نوك زدن . البته سعي كردم برانمش حتا خواستم خفهاش كنم منتها مشكل ميشود از پس يك چنين جانوري برآمد . خودتان كه ميبينيد چه هيولايي است . اول ميخواست بپرد به صورتم كه گفتم حالا كه چارهاي نيست دستكم بهتر است پاهايم را قرباني كنم . كه ملاحظه ميكنيد ديگر پاك زخم و زيل و ريش ريش شده . آن آقا گفت : - چرا ميگذاريد اين جور عذابتان بدهد ؟ يك گلوله حرامش كنيد قالش را بكنيد . گفتم : - راستي؟ خودتان لطف ميكنيد ترتيبش را بدهيد ؟ آقاهه گفت : - با كمال ميل . گيرم بايد بروم خانه تفنگم را بياورم . يك ساعتي طول ميكشد ميتوانيد تا برگشتن من دندان رو جگر بگذاريد؟ گفتم: - از كجا بدانم! آن وقت بعد از لحظهاي كه از شدت درد به خودم پيچيدم گفتم : - بيزحمت شما لطف خودتان را بكنيد . گفت : - باشد ، سعي ميكن فرزتر بجنبم . لاشخور كه ضمن گفت و گوي ما به نوبت من و آقاهه را ميپاييد با خيال راحت همه چيز را شنيد و براي من مثل روز روشن بود كه حرفهايمان را فهميده و سر تا ته قضيه را خوانده . به يك حركت بال بلند شد ، براي اينكه خيز كافي بردارد عين نيزهاندازها سر و سينهاش را عقب داد و يك ضرب منقارش را به دهن من فرو برد . تا هم فيها خالدونم . من همانجور كه از هم شكافته ميشدم حس كردم – آن هم با چه سبك باري- كه لجهاي بيانتهاي خون من بي رحمانه دارد لاشخور را در عمق خود غرق ميكند . فرانتس كافكا پينوشت : راستش به خاطر اينكه داستان «زندگي شوخي تلخي است » به حال و هواي اينجا نميخورد ادامه آنرا ننوشتم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 23:56 توسط بامداد |
|
|
برگ با پيچ و تابي محزون، ره به سوي خاك دارد . مرگ او چه زيباست مرگ او ، رقص او را ، در رهائيش حكايت دارد . مرگ او يعني عشق ، يعني سفر مرگ او رازي نهفته را در تولدش دارد .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 22:50 توسط بامداد |
|
|
رونالدو ، گوتي ، رائول ، گوتي ، زيدان و توي دروازه ، به زيبايي هر چه تمامتر اين توپُ به گل تبديل ميكنه ، واقعا فوقالعاده بود .(صداي زنگ تلفن ) بله ، سلام ، خوبي ؟ چه خبر؟ ، آره چطور مگه ؟ ، خيلي واجبه؟ ، چيه مگه ؟چيزي شده؟ ، خوب 11 خوبه ؟ كنار مجسمه توي پارك ، باشه ميبينمت ، خداحافظ . لپ لپ بخر جايزه ببر ، نفهميدم آخرش چي شد . چايي هست ؟ ، نه ، هر وقت ما يه چيزي خواستيم نيست . چراغُ خاموش كن ، باشه الآن خاموش ميكنم . صداي آهنگتم كم كن ، باشه شب بخير بخوابيد ديگه . (دل بردي از من به يغما اي ترك غارتگر من ... ) يعني چي كار داره؟ اين موقع شب با اين لحنُ ؟ نكنه به خاطر حرف ديروزمه ؟ اما اون كه گفت مشكلي نيست و ناراحت نشده . پس چي ميتونه باشه؟ يه تفعلي به حافظ بزنم ببينم چي ميگه : بسمالله الرحمن الرحيم ... به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم بهار توبه شكن ميرسد چه چاره كنم يعني چي شده ؟ حافظ هم زير ديپلم بلد نيست حرف بزنه تا ما هم بفهميم . بهتره بخوابم فردا احتمالاً روزي عجيب و غريبی خواهد بود . " خوشحال میشم ادامه های شما دوستان را برای این داستان بدونم . البته این داستان ادامه دارد که خواهم نوشت ."
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 23:19 توسط بامداد |
|
|
من نداستم از اول كه تو بي مهر و وفايي عهدنابستن از آن به كه ببندي و نپايي دوستان منع كنندم كه چرا دل به تو دادم بايد اول به تو گفتم كه چنين خوب چرايي
26 بهار گذشت ، 26 بهارِ بهاري ،پاييزي و زمستاني و من همچنان نه آنم كه بايد . پرواز كردم ، اوج گرفتم ، سقوط كردم و دوباره بالا رفتم و باز ... . دل بستم و عاشق شدم ، جوان شده ، پير شدم و هنوز اينجايم ، هنوز زير پاهايم سست است ، هنوز بيم طوفان شن دارم و گم شدن . همچنان رفتن و ساختن ادامه دارد ، اما اين بار با دلي سنگين ، سالي سخت را آغاز ميكنم ، اين بار ديگر دلي گلي به من نميدهد . مثنوي هفتاد من غم و اندوه نميسرايم كه رسم من اينگونه نيست . تنها آرزومند سالي سبزم ، سالي هوشيار و زنده ،سالي پر عشق و صبر و تنها خواستار دعاي گرم دوستان ، كه اگر اين دوستان نبودند شايد نبودم . به ياد 12ارديبهشتها و به اميد آنها .
هزار جهر بكردم كه سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم به هوش بودم از اول كه دل به كسي نسپارم شمايل توبديدم ونه عقل ماندونه هوشم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 14:34 توسط بامداد |
|
|
" دل من گرفته زین جا ، هوس سفر نداری " هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سرآتش میسرم که نجوشم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 0:28 توسط بامداد |
|
|
كوچه لري سوسپ ميشم يار گلنده توز اولماسون ائله گَلسين ائله گِتسين آرا موردا سوز اولماسون ساماوارا اُت سالميشام استكانا قُت سالميشام ياريم گديپ ته قالميشام نه كوچه دي شيرين جانيم نه گوزل عزيز ياريم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 0:19 توسط بامداد |
|
|
آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد! يكنفر در آب دارد مي سپارد جان. يك نفر دارد كه دست و پاي دائم ميزند روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه ميدانيد. آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن، آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد كه گرفتستيد دست ناتواني را تا توانايي بهتر را پديد آريد، آن زمان كه تنگ مي بنديد بركمرهاتان كمربند، در چه هنگامي بگويم من؟ يك نفر در آب دارد ميكند بيهوده جان قربان! آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد! نان به سفره،جامه تان بر تن؛ يك نفر در آب ميخواند شما را. موج سنگين را به دست خسته ميكوبد باز ميدارد دهان با چشم از وحشت دريده سايههاتان را ز راه دور ديده آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بيتابش افزون ميكند زين آبها بيرون گاه سر، گه پا. آي آدمها! او ز راه دور اين كهنه جهان را باز ميپايد، ميزند فرياد و امّيد كمك دارد آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشائيد! موج ميكوبد به روي ساحل خاموش پخش ميگردد چنان مستي به جاي افتاده بس مدهوش ميرود نعره زنان، وين بانگ باز از دور ميآيد: - «آي آدمها»… و صداي باد هر دم دلگزاتر، در صداي باد بانگ او رهاتر از ميان آبهاي دور و نزديك باز در گوش اين نداها: «- آي آدمها….
نیما یوشیج |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 22:38 توسط بامداد |
|
|
ره میــخانه و مسـجد کـدام است كه هر دو بر من مسكين حرام است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 1:1 توسط بامداد |
|
|
به هر سو بنگرم خيالت مجسم اما نيستي و چه كنم كه خواب هم يار من نيست كه شايد به خوابت ببينم ( كه يار من تويي) تنها به انتظار لحظه ديدار و محو تماشايت شدن گامهاي سنگين زمان را بر پشتم ميشماره تا ... .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 14:23 توسط بامداد |
|
|
همیشه گریه از درد نیست
همیشه خنده از شادی نیست همیشه سکوت از رضا نیست همیشه فریاد از اعتراض نیست همیشه دوران به کام ما نیست همیشه سختی برای ما نیست همیشه راه آرزو دور نیست همیشه پرواز از شور نیست همیشه آغاز را شادی نیست همیشه پایان راه غم نیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 فروردین1385ساعت 23:34 توسط بامداد |
|
|
یارم به یک لا پیرهن ، خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن ، مست است هوشیارش کند ای آفـتاب ، آهسته نه پا در حـریم یار مـن ترســم صـدای پـای تو ، خـواب است و بیـدارش کــند
«تو هر ساز كه خواهي باش ، من آن آهنگ ساز توام .»
« نمی خواهم بگویم که تو را به اندازه خورشید دوست دارم ؛ زیرا خورشید را غروبیست. نمی خواهم بگوییم که تو را به اندازه دریا دوست دارم ؛ زیرا دریا را خشک شدنیس. اما می خواهم تو را به اندازه ای دوست داشته باشم که تا جان دارم در کنارم باشی ؛ به اندازه قلبم .» از نسيم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 13:34 توسط بامداد |
|
|
« برای گسستن از آنچه مرا بر پای میدارد
هزار بار ایستاده ام . و بلندتر از آنکه فریاد رسد نامت را برده ام. تنها ، براي ديدار توست كه چشمانم را فروخته ام . غربت ، همراهي توست ، از آنچه تو نيستي. وخاطره ، تمامي آن چيزهاست، كه تو باشي.» |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 فروردین1385ساعت 22:15 توسط بامداد |
|
|
صبح كتاب ، ظهر كتاب ، شب كتاب ، هر جا كتاب تا به حال تو زندگي تون چندتا كتاب خونديد؟ 100تا ، 200 تا ، چند تا ؟ هر چقدر كه خونديد مطمئن باشيد كه او بيشتر خونده. 74 سال كتاب خوندن . او همه چيزش را در كتاب يافت عشق ، زندگي ، تنهايي ، همه چيز . عمري ست كه تنهاست و با عشق كتاب خوندن زنده ست . قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب ، اين اسم ميشناسيد؟ بايد كتاب خونها بشناسن ، اين اولين كتابش بود كه نوشت . اولين كتابي بود كه براي بچه ها چاپ شد . فراموشش نكنيد . راستي مي دونيد اسمش چيه؟ مهدي آذر يزدي
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 21:11 توسط بامداد |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 20:47 توسط بامداد |
|
|
با نام و یاد او ای عشق به شور تو سری می باید صــيد تو ز مـن قوي تري مـي بايد مـن مـرغ به يك شــعله كــبابـم بگذار،اين آتش را سمندري مي بايد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 فروردین1385ساعت 14:42 توسط بامداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|