![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
سهراب این آشنای همیشگی ..... ......... من هنوز تشنه ء آبهای مشبک هستم. دگمههای لباسم رنگ اوراد اعصار جادوست. در علفزار پیش از شیوع تکلم آخرین جشن جسمانی ما بپا بود. من در این جشن موسیقی اختران را از درون سفالینهها میشنیدم و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود. ای قدیمیترین عکس نرگس در آیینه ء حزن! جذبه ء تو مرا همچنان برد. ــ تا هوای تکامل؟ ــ شاید. در تب حرف، آب بصیرت بنوشیم.
خاطرات ... مرور خاطرات / یادآور زندگی ست / چهره ها در ذهن ماندگار است .. یه جورایی با خاطرات زندگی کردن خیلی سخته ....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 21:33 توسط بامداد |
|
|
سلام دوستان عزیز با کلامی دل نشین از شفیعی کدکنی همراه شوید :
بزن آن پرده اگر چند ترا سیم از این ساز گسسته بزن این زخمه اگر چند در این کاسه تنبور نماندست صدایی بزن این زخمه بر آن سنگ بر آن چوب بر آن عشق که شاید بردم راه به جایی پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن لانه جغد نگر کاسه آن بربط سُغدی ز خموشی نغمه سرکن که جهان تشنه آواز تو بینم چشمم آن روز مبیناد که خاموش در این ساز تو بینم نغمه توست بزن آنچه ما زنده بدانیم اگر این پرده برافتد من و تو نیز نمانیم اگر چند بمانیم و بگوییم همانیم
.............................................................................................................................. پی نوشت : بعد از مدتها خدمت دوستان عزیز سلام می کنم ، نمی دونم کلامی نبود تا بنویسم اینجا تا امروز با این کلمات دلنشین برخورد کردم ، حیفم آمد شما نخوانید . از فیلسوف کوچولوی عزیز هم به خاظر همراهی هاش همیشه سپاسگزارم . شاد باشید دوستان .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مرداد1386ساعت 19:29 توسط بامداد |
|
|
چراغی در دست ،چراغی در دلم . زنگار روحم را صیقل می زنم . آینه ئی برابر آینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم . .................................................... درود بر همه دوستان عزیز مژده به شما که به زودی در کلبه بامداد با همکاری دوست خوبی به نام ژاندارک هر از چند گاهی کتابی معرفی می کنیم تا شما دوستان بهره ای ببرید .
خوش آمدی به کلبه بامداد ،ژاندارک عزیز .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 تیر1386ساعت 23:7 توسط بامداد |
|
|
دست از طلب ندارم تا كام من برآيد خستگي ِ شيرين ، دوري ِ نزديك ....... نمي شه گفت ، بايد ديد .بايد سكوت كرد و ديد . گفت و كلام من سودي نداره . يه روز ِ اردي بهشتي ، نم نم شاد ِ باورن دامنه يه كوه ِ سربلند ، مي ري بالا ، بالاتر هر قدمي برمي داري احساس مي كني به خدا نزديك تر شدي اينجاست كه ديگه لب از لب نمي توني برداري ، اينجا فقط بايد ديد ..... ببينيد ....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 8:53 توسط بامداد |
|
سلام بازم اردیبهشت شده و همه چیز اردیبهشتی. میزنم بیرون ، نم نم بارون گونههام رو نوازش میکنه سرم رو بالا میگیرم ، ببینم این رحمت از کجا میاد ، که حجم سبز درختان ِ اردیبهشتی چشام رو پر میکنه . گوشام رو تیز میکنم تا بشنوم باد چی نجوا میکنه از دور میشنوم : وای چه آسمونی – خدایا – چه بارونی – چه ابرای قشنگی- آسمون قشنگیش رو به اوج رسونده و همه رو محو تماشای خودش کرده! وای چه هوایی ........... دوست دارم فریاد بزنم ....... نه بهتر ِ داد بزنم.......... ای سبدهاتان پر خواب، پر خواب، پر خواب و طنین این فریادم مث ِ موجی سهمگین عالم رو به یکباره بشوره..... سیب آوردم، سیب سرخ خورشید – و کمی مهتاب –تا دلتان بخواهد آسمان و شقایق .......... آری تا شقایق هست زندگی باید کرد!!! این است راز زیستن................... نفس که میکشم ریههام پر از عشق و زندگی میشه . 27 اردیبهشت گذشت و هنوز ، اردیبهشتی نشدم............
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 23:18 توسط بامداد |
|
|
خوشا مرام اون روزا لوطیها و لوطیگریها . اون روزا یه تار سبیل چک تضمینی بود و حالا خزانه ملی هم تضمینی نداره یادش به خیر. سلام دوستان بعد مدتی دوری دوباره در خدمتم. «بامداد»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 فروردین1386ساعت 23:47 توسط بامداد |
|
|
اين آگهي فوت من است . داد و بيداد زمانهاي را چه زود هنگام ، با نوايي مخالف اوج زندگيتان را به فرودي حزين بدل ساخت .خجسته زندگي را با زندگي آغاز كردي ، پروانهوار تيمارش داشتي ، اما نهفت با دلي شكسته در حصار تنهايي مويه سردادي و با خداي خود راز و نياز كردي . و سوز و گدازت را به كسي نگفتي ، به ناگاه از متن سپهر خاوران شهابي به زمين نشست و مقام فراق نواخت و چكاوك نيز نغمه غم انگيزش را سرود كه اي واي ... اي غمگيني و سزاواري واندر سرشك همي باري رفت آنچه رفت و آمد آنچه آمد كي رفته را به زاري باز آري اندر بلاي سخت پديد آمد فضل و بزرگواري و سالاري محمدعلي حداديان ۱۳بهمن ۱۳۸۲ مردی بزرگ از تبار آسمان به ناگاه از میان ما رفت و ما را تا ابد در اندوه دوری و تنهایی وانهاد . استاد محمد علی حدادیان ، از نوازندگان چیره دست نی و از معدود انسانهای بزرگ و پاک زمین خاکی در چنین روزی زندگی فانی را بدرود گفت و غم رفتنش همیشه در گوشه قلب بامداد ماند . جای خالی اش همیشه هست . پی نوشت : امروز کلبه کوچک بامداد را به مهتاب عزیز می سپارم که در این مدت به خوبی آنرا تازه کرد و نگاهداری نمود . از همه دوستانی که به اینجا سری می زنند می خواهم که همیشه اینجا را گرم و پر رونق نگه دارند . دوست دارم هر بار که می آیم ، اینجا را مهتابی و روشن ببینم . خدانگهدار دوستان عزیز .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 بهمن1385ساعت 18:51 توسط بامداد |
|
|
«آه ای یقین دیر یافته بازت نمی نهم .» سالها دست از طلب نداشتم و کنون تو غریو طلب خوانی ام . میان این سالها تنها جاهای خالی برایم ماند . ای یگانه ، تو بگو چه کنم ، با این همه جای خالی در وجودم آه جای خالی ، خالی ، .... نگاه ، همان گویای همیشگی بامداد هم ساکت مانده ... هوای زندگی دارد گویا اما نفس تنگی گرفته . شاید آن بار ، شاید این بار ، شاید دفعه بعد که می داند . ای آسمان دیرین ، این بامداد از کدامین سو جان تازه گیرد ؟ بی ربط : رفتن و ماندن همین نزدیکی . ماندن و رفتن تا دورها .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 14:8 توسط بامداد |
|
|
- تو چی می خوای؟ -- من چی می خوام؟ هیچی ، چیز زیادی نمی خوام ... - می دونم ساده تر از اونن که فکرش می شه کرد ... -- آره .... اما ..... - اما چی ؟ ... انسان و این همه عظمت و چیزهای به این سادگی ... با این حال ... -- آره با این حال .... - یه نگاه آروم ، یه آغوش امن ، یه دست همراه ، یه ... -- حتی ساده تر از اینا ... - خوبه که هستی ، می شنوی ، می گی ، وگرنه ... -- اما باید برم ... - بری؟ نه .... -- آخه تو چرا ؟ ... - چرا؟ چون تو آخرین کبریتتُ به من دادی ...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 دی1385ساعت 9:35 توسط بامداد |
|
|
ساعتها کاغذ و قلم آخرش همین . چنان آرام که تقلای نوشتن بیهوده نگاه یگانه کلام شیوای بامداد. آسمان آبی بلند را می پویم ......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 دی1385ساعت 16:4 توسط بامداد |
|
|
درد ، شبی سرد با تن پوشی از مه . در کوتاه شبی تاریک آمدی روشنی تنهاایم شدی . شب یلداای روشن رفتی ، چله نشین تنهایی شدم ، با هوای بامدادی رویایی ، که بیایی ....... .......................................................................... پی نوشت : " یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب ، منو میبره ......."
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 دی1385ساعت 17:46 توسط بامداد |
|
|
چه دانستم که اين سودا مرا زين سان کند مجنون دلـم را دوزخي سازد ، دو چشمم را کـند جيحـون چه دانستم که سيلابي مرا ناگاه بربايد چو کشتي ام دراندازد ميان قلزم پرخون زنـد مـوجي بر آن کشتي که تخته تخته بشکافـد که هــر تختـه فـــروريزد ز گـردشـهاي گـوناگـون نهنگــي هـم بــرآرد سـر خـورد آن آب دريــا را چنان درياي بي پايان شود بي آب چون هامون شـکافد نيــز آن هامـون نهنــگ بحــر فرسـا را کشـد در قــعر ناگاهان بدست قـهر چون قارون چـو اين تبديلـها آمد نه هــامون مـاند نه دريـا چه دانم من دگرچون شدکه چون غرقست دربيچون چه دانمهاي بسيار است ليکن من نمي دانم که خوردم از دهان بندي در آن دريا کفي افيون وقتي مي دوني ، تلخ و شيرين قاطي مي شن . اونوقته که هزار بار با خودت مي گي کاش نمي دونستم ؛ اما ديگه دير شده ، حالا مي دوني . قبول کن که اين تلخ و شيرين کجا ، قبلي کجا . شايد اصلا ايراد از ذائقه تو بوده ، حالا خوب مزه کن . نترس ، هيچ کدوم از اينا قرار نيست ابدي باشن . دنيا کوچيکتر شده و همه چيز نزديکتر......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 آبان1385ساعت 10:3 توسط بامداد |
|
|
اي يوسف خـوش نام ما،خوش مي روي بر بام ما اي نـــور ما، اي سـور ما،اي دولــــــت منصـــور ما اي دلبـــر و مقصـــود ما،اي قبلــه و معبـــــود ما اي يار ما عيّـــــــــــار ما،دام دل خمّـــــــــــــار ما در گل بمــــــانده پاي دل،جان ميدهم چه جاي دل
پی نوشت : ای وای دل ، ای وای دل........... . همه چیز از زبان دوست خوشتر است و این بار از زبان مولانا که خوش گفت : ای وای دل .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 19:55 توسط بامداد |
|
|
یادته اون روزا "چه کسی بود صدا زد ..." یادته اون روزا "در دلم چیزی هست مثل یک بیشه نور ..." یادته شور بود و زندگی ولی می دونم یه روزی می گم : می دونم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 شهریور1385ساعت 21:19 توسط بامداد |
|
|
پنجه درافکندیم با دستهایمان به جای رها شدن . سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان. عشق ما نیازمند رهایی ست نه تصاحب . در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه . مارگوت بیگل
پی نوشت : این هم نتیجه اسپند دود کردن! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 21:11 توسط بامداد |
|
|
گاه آزرو می کنم روزقی باشم برای تو مارگوت بیگل از بختیاری ماست مارگوت بیگل
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 شهریور1385ساعت 17:0 توسط بامداد |
|
|
دستهای من پرده های هستی تو را از هم می گشاید در برهنه گی ِ بیشتری می پوشاندت اندام به اندام عریانت می کند دست های من و از پیکرت پیکری دیگر می آفریند . اکتاویو پاز
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 19:26 توسط بامداد |
|
|
پی نوشت : این هم آپ . تقدیم به دوستان . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 22:43 توسط بامداد |
|
|
پی نوشت : تقدیم به دوست خوبم مریم .شادباشی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 مرداد1385ساعت 22:53 توسط بامداد |
|
|
اگر دستم رسد روزی که انصاف ار تو بستانم قضای عهد ماضی را شبی دستـی برافشانـم چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم دلم صد بار می گويد که چشم از فتنه بر هم نه دگـر ره ديده می افـتد بر آن بالای فـتانـم تو را در بوستان بـايد که پيش سـرو بنشينی اگـر نه باغبان گـويد کـه ديگر سـرو ننـشانم مپرسم دوش چون بودی به تاريکی و تنهايی شب هجرم چه می پرسی که روز وصل حـيرانم شبان آهسته می نالم مـگر دردم نهـان مـاند به گوش هـر کـه در عـالم رسـيد آواز پنـهانم من آن مرغ سخن دانم که در خاکم رود صورت هنـوز آواز مـی آيد به مـعنی از گلســتانم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 22:19 توسط بامداد |
|
|
آري اين تکرار بيتي از سرود بي پايان عشق است « لحظه سخت سلام را خواهم شکست؟ » در نگاهي که سرد بود ، پر التماس و وحشت مي خواند هر روز ، تک بيتي و مي رفت شايد رو به پايان ، رو به آغاز. کوچه و باغ و زمين ، آسمان و گوشها پر بود از هجاهاي کلام يک مسافر که مي شکست هر ذره از فريادش سکوت سنگين بيدار را بر مردمان خفته در هواي مرگزاي شهر : « لحظه سخت سلام را خواهم شکست؟ » بي تفاوت بودند ، پنجره ها ، درها که يکي شان باز نشد نتاباند نور و نبرد هيچکدام تاريکي راه او را و سکوت حاکم و هنوز زمزمه هايي که مي شست گرد خاموشي را از چهره خاک و مردماني که مي پنداشتند با خبرند ، از قلبهاي زنده به عشق چشمهاي شسته به اشک و تبخير کوچکترين قطره آب . تنها بود صدا و به پا مي داشت سوگواري مرگ فرياد را در سينه ها در غم آلوده ترين شبهاي عمر درختان خاک و يقين سرشار در طنين آخرين پژواک صدايي که مي بست ريشه هايي ، در وجود خاک افسرده شهر عشق يعني قدري از بار بودنم را خواهي کشيد عشق يعني لحظه سخت سلام را خواهم شکست . پی نوشت : این هم به افتخار دوست خوبم مریم(اشک مهتاب) .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 23:39 توسط بامداد |
|
|
پی نوشت : از آنجا که قلم در دستانم نمی چرخد از قلم شیوای نیما کمک گرفتم که زبان حال من است .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 تیر1385ساعت 23:28 توسط بامداد |
|
|
«از یک دوست»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 تیر1385ساعت 21:41 توسط بامداد |
|
|
شب ندارد سرِ خواب . ميدود در رگِ باغ باد ، آتشِ تيزاباش ، فرياد كشان . پنجه ميسايد بر شيشهيِ در شاخ ِ يك پيچكِ خشك از هراسي كه زجاياش نربايد توفان . من ندارم سرِ يأس با اميدي كه مرا حوصله داد . باد بگذار بپيچد با شب بيد برقصد با باد . گل كو ميآيد گل كو ميآيد خنده بر لب . گل كو ميآيد ، ميدانم ، با همه خيرهگيي ِ باد كه مياندازد پنجه در داماناش روي ِ باريكهي ِ راه ِ ويران ، گل كو ميآيد با همه دشمنيي ِ اين شب ِ سرد كه خط ِ بيخود ِ اين جاده را ميكند زيرِ عباياش پنهان . شب ندارد سرِ خواب ، شاخ ِ مأيوس ِ يكي پيچك ِ خشك پنجه در شيشهي ِ در ميسايد . من ندارم سرِ يأس ، زيرِ بي حوصلگيهاي ِ شب ، از دورادور |