تبليغاتX
بامداد
مرا سفر به کجا می‌برد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت گشوده‌خواهدشد؟
شب فراق كه داند كه تا سحر چند است

مگر اسير كه به زندان عشق در بند است

فراق يار،

فراق يار که پيش تو برگ کاهي نيست

بيا و بر دل من بين که کوه الوند است

ز دست رفته نه تنها در اين سودا

چه دستها که ز دست تو بر خداوند است

پيام مرا که رساند به يار مهر گسل

که بر شکستي و ما را هنوز پيوند است


آسمان را با همه ء زيبايى

که چون شهدى شيرين مى‌ماند

 بر سفره‌اى از ابرها مى‌نهم

دلم بى‌تاب

گرسنه هستم

دستانم چنان تکه‌هاى يخ

در حال ذوب شدن

خورشيد آهسته‌تر بتاب

مى‌خواهم براى هميشه

طعم آسمان را زير دندان‌‌هايم حس کنم .......

کمى آهسته‌تر بتاب.

(ليلا رجبي)

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 21:5  توسط مهتاب | 
سلام بعد از مدتي طولاني ...

دور بودم .. از خودم ...

دل سخت گريان است و روح بي تاب، بي تاب لحظات .. لحظاتي که خود ندانسته به دست باد

سپرده تا گذر کنند از کنارمان .. بي هيچ ثمري .. لحظاتي که ديگر برنخواهند گشت ...

شناخت خود والاترين ارزشهاست ... والاترين هدف ... و چه سخت است ...

انسان پيچيده است و زندگي آسان .. روان .. چرا قطره نباشيم ... آنگاه با هم باشيم و

دريا شويم .... دريا سرانجام به اقيانوس خواهد رسيد .........

به دريا برويم با قايقي که به قول سهراب: از تور تهي و دل از آرزوي مرواريد 

و اين روح بلندي ميخواهد و براي رسيدن به آن سالها تلاش ...

بياييد به بلندي روحمان بيانديشيم و به سخاوت دلهايمان ...........

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 16:28  توسط مهتاب | 
آسمان يکدست

کمي ناهموار

پرنده هست

پرواز را بنگر

ديگر اوج رها شدن نيست

چرا که عشق هست.


تو از متن کدوم رؤيا رسيدي

که تا اسمت رو گفتي

شب جوان شد

که از رنگ صدات دريا شکفت

و نگاه من پر از رنگين کمان شد .........


بشنويد از سهراب :

گوش کن، دورترين مرغ جهان مي‌خواند.

شب سليس است و يکدست و باز.

شمعداني‌ها

و صدادارترين شاخه ء فصل، ماه را مي‌شنوند.

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسيم،

گوش کن، جاده صدا مي‌زند از دور قدم‌هاي ترا.

چشم تو زينت تاريکي نيست.

پلک‌ها را بتکان، کفش به پا و بيـــــــــــــــا.

و بيا تا جايي، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي کلوخي بنشيند با تو

و مزامير شب اندام ترا، مثل يک قطعه ء آواز به خود جذب کنند.

پارسايي است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است که از حادثه ء عشق تر است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 10:50  توسط مهتاب | 
هيچکسي مثل من و تو

زنده در هواي هم نيست

هيچکسي مثل من و تو

جفت هم ، نيمه ء هم نيست

نبايد بين من و تو نفسي فاصله باشه

وقتي مي‌تونه جدايي ، قصه ء دلتنگي باشه

بيا تا باهم بسازيم خونه ء عشق رو دوباره

باز کنيم پنجره‌هاشو رو به مهتاب و ستاره

هيچکسي مثل من و تو

زنده در هواي هم نيست

هيچکسي مثل من و تو

جفت هم ، نيمه ء هم نيست ....

من و تو با هم مي‌تونيم

پلي تا خورشيد بسازيم ..

تا به فردايي دوباره

شب رو يک نفس بتازيم ...

چرا بي همديگه باشيم

وقتي تنهايي عذابه ،‌

وقتي لحظه‌هاي ديدار واسمون مثل يه خواب ِ


دوستت دارم با تمام وجود.

حسي درونم هست که قادر به بيان کردنش نيستم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 23:38  توسط مهتاب | 
احساسم واقعي ست ، ملموس و شيشه‌اي از آن جهت که آن سويش ديده مي‌شود.

نخواهم عمر فاني را چــــرا که عمر فاني من تويي.

نخواهم جان پر درد را چــــرا که جان من تويي.

خدايا اين زندگي را نمي‌خواهم ، زندگي را نمي‌خواهم !!!

بشنويد از سهراب:

ماه بالاي سر آبادي است،

اهل آبادي در خواب.

روي اين مهتابي، خشت غربت را مي‌بويم.

باغ همسايه چراغش روشن، (نه همسايه‌اي هست و نه باغي)

من چراغم خاموش.

ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب کوزهء آب.

غوک‌ها مي‌خوانند.

مرغ حق هم گاهي.

کوه نزديک من است: پشت افراها، سنجدها.

و بيابان پيداست.

سنگ‌ها پيدا نيست، گلچه‌ها پيدا نيست.

سايه‌هايي از دور، مثل تنهايي آب، مثل آواز خدا پيداست.

نيمه شب بايد باشد.

دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام.

آسمان آبي نيست، روز آبي بود.

ياد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.

ياد من باشد فردا لب سلخ، طرحي از بزها بردارم.

طرحي از جاروها، سايه‌هاشان در آب.

ياد من باشد، هر چه پروانه که مي‌افتد در آب،

زود از آب درآرم.

ياد من باشد کاري نکنم، که به قانون زمين بربخورد.

ياد من باشد فردا لب جوي، حوله‌ام را هم با چوبه بشويم.

ياد من باشد تنــها هستم.

ماه بالاي سر تنهايي است.


افسرده‌ام ، سخت پريشان ، با نزديک شدن به سال جديد گويي روحم داراي موجهاي سهمگين شده

دلم سخت گريان و ملتهب و جسمم ناتوان‌ترين و اي کاش چشمانم نمي‌ديد تا عذابم کمتر بود !!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 21:32  توسط مهتاب | 
عاشقي پيداست از زاري ِ دل

نيست بيماري اي جز بيماري ِ دل

علت عاشق ز علتها جداست

عشق اسطرلاب ِ اسرار خداست

ساقي ساقي ساقي

ساقي به بي نيازي رندان که مي بده

تا بشنوي ز صوت مغني هوالغني


در مملکتي زيستن که حق صحبت کردن نداشته باشيد چطور است؟ روحتان آيا آزاد است؟

اي صاحب کرامت ، شکرانه ء سلامت :

نجات ده بندگانت را از دستان اين ابليسان ... کساني که هر گوشه از خاک وطنشان را چون

گوشت ِ قرباني به همسايگان مي‌دهند ....

جواناني که همه مي‌گويند اميد فرداي اين مملکت هستند در زندانها، با شکنجه‌هاي

سخت ...  لحظات را سپري مي‌کنند .... شکنجه؟؟؟ اصلاً مخصوص دوران شاهنشاهي

بود!! اين دوران دوران ِ ديکتاتوري است و شکنجه پايين تر از از شستشوي مغزي، آسيب

رساندن به روح و روان، سنگسار و ... نداريم .. بهترين دوران را سپري کردند آنان که

قيام کردند و حال ما در اين آتش چون هيزم مي‌سوزيم ... آتشي که گذشتگان برافروختند

براي گرما و حال تمامي جنگلها را نابود کرده است ...

کمي بيانديشيد ....

دوران سختي پيش روي ماست ...

دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 22:29  توسط مهتاب | 
اي دل شکايتها مکن تا نشنود دلدار من

اي دل مگر نمي‌ترسي از يار بي زنهار من

اي دل مرو در خون من

در اشک چون جيحون ِ من .....

نشنيده‌اي شب تا سحر

آن ناله‌هاي زار  ِ من ....

رفيقان چنان عهد صحبت شکستن ....

که گويي نبودند خود آشنايي ...

هر چه فکر مي‌کنم در مي‌يابم نقطه ء شروع فقط درون ِ انسانهاست .... لحظه ء تحول ...

همانگونه که سقراط درون انسانها را بيدار مي‌کرد .... و چه رهاگونه جام شوکران را نوشيد .....

سرزمين را سرما فراگرفته و گويي سرما در قلب ِ انسانها نيز رخنه کرده ....

اين سرخي بعد از سحرگه نيست ... سيلي سرد زمستان است ... فريبت مي‌دهد بر آسمان ...

دوستان اگر انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست ....

آزادي بيان نيز حق مسلم هر انساني ست ...

پيش از آنکه انرژي هسته‌اي باشد در زمين ... انسان بود و آزادي و سخن گفتن ....

يادمان نرود ما انسان هستيم و اول از همه :

آزادي بيان ... آزادي افکار ... آزادي زندانيان سياسي ...

آزادي دانشجويان در بند ... حق ماست ...

سپس انرژي هسته‌اي ... ساختن موشک ....

و هزاران کار عبث ديگري ....

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 22:58  توسط مهتاب | 
احساس مي‌کنم سالها ست که در سال ۲۰۰۰ مانده‌ايم .... سالي که داريوش ميخواند ...

سال سقوط ، سال فرار  ........ سال گريز و انتظار .... سال سقوط عاطفه ....

تا بينهايت زيرصفر .... سال به بن بست رسيدن .... پنجه به ديوار کشيدن ....

از معنويت گم شدن .... تن به غريزه بخشيدن

قبيله يعني يه نفر ....  همخوني معنا نداره .... 

همبستگي خوابي که تعبير فردا نداره ........

سالي که خون تو رگها نيست .... قلب فلزي تو سينه است ....

دوستان / جوانان همصدا شويم ...

براي زندانيان سياسي ِ دربند کاري کنيم ...

به فکر همديگر باشيم ... عشق بورزيم ...

نگذاريم دوستانمان يکي پس از ديگري پرپر شوند ...

احساس ميکنم استاد شاملو اين شعر رو براي اين دوران سروده ...

دهان‌ات را مي‌بويند

مباد که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.

دل‌ات را مي‌بويند

روزگار غريبي ست، نازنين

و عشق را کنار ِ تيرک ِ راه‌بند

تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد (واقعاً به سر ما چي اومده ..)

در اين بن بست ِ کج و پيچ ِ سرما

آتش را

به سوخت بار ِ سرود و شعر

فروزان مي‌دارند.

به انديشيدن خطر مکن.

روزگار ِ غريبي ست، نازنين

آنکه بر در مي‌کوبد شباهنگام

به کشتن ِ چراغ آمده است.

نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد

آنک قصابان‌اند

بر گذرگاه‌ها مستقر

با کنده و ساتوري خون‌آلود

روزگار ِ غريبي ست، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.

کباب قناري

بر آتش ِ سوسن و ياس

روزگار ِ غريبي ست، نازنين

ابليس ِ پيروزمست

سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد.


همصدا شويد ..........

( رو سياه است اگر اين شب مردم کش ِ بد تا دم صبح وطن سينه ء ياران سرخ است ....)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 22:7  توسط مهتاب | 
 

فکر بلبل همه آنست که گل شد يارش

گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش


عشق آن باشد که حيرانت کند

بي نياز وز کفر و ايمانت کند

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 21:9  توسط مهتاب | 
بشنويد از شاملو :

نفس خشم آگين ِ مرا

تند و بريده

در آغوش مي‌فشاري

و من احساس مي‌کنم که رها مي‌شوم

و عشق

مرگ رهايي بخش ِ مرا

از تمامي تلخي‌ها مي‌آکند.

بهشت من جنگل شوکران‌ها ست

و شهادت مرا پاياني نيست .

استاد شاملو روحش شاد و جاري ...

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 21:35  توسط مهتاب | 
 

دلــم دردى کــه دارد بـا کــه گـويـــد

گــنـه خــود کــرده تــاوان از کــه جــويــد

دريـــــغـا نـيـســت هـــــمــدردى مــــوافـــق

کــه بــر بــخـت بــدم خــوش خــوش بـــگـويـد ........


بـبـار ای ابـــــر بــــهــار

بـــبـــار ای ابــــــــــــــر بـــهــــار

بــــا دل و بــــه هـــوای زلــــف یـــــــــار

بـــــبــــار ای ابــــــــــــــــر بــــــهــار

بــــا دل و بــــه هـــوای زلــــف یـــــــــار

داد و بــیـــداد از ایـــن روزگـــار

داد و بـــیـــــداد از ایــــن روزگــــار

داد و بـــیــــــداد از ایــــــن روزگـــــــار

مـــاه رو دادنـــد بــه شــــبـــهــای تـــــــــار ای بـــارون

مــــــاه رو دادنــــد بـــه شـــبــهــــــای تــــــار ای بــــــارون

ای بــــارون ای بــــــارون مــــاه رو دادنـــد بــه شـــبـــهای تـــــار

ای بـــــارون بــــر کـــــوه و دشـــــت و هــــامـــون بــبــار ای بـــــــارون

بــبـــار ای ابـــــــــــــــــــــر بـــهـــــار

بـــــبـــــــار ای بــــــــــارون

بــــا دل و گـــــــریـــه کـــــن خـــــــون بـــــبـــــار

در شــــــبـــهـــای تـــــیــــره چـــــون زلـــــــف یـــــــار

بـــــهـــر لـــیـلـــی چـــــو مـــــجــنـــــون بــبــــار ای بــــــــارون

دلا خـــون شـــــو  خــــــــون بــــبـــــار

بر کـــــوه و دشـــــت و هــــــامــــون بــــــبــــار

بـــه ســـرخــــی لــــبــــای ســــــرخ یــــار

بــه یـــــــــاد عــــاشــــقـــای ایـــن دیــــــــــــار

بــه کـــــــام عــــاشـــقـــای بــــــی مـــزار


- این بار با هوای گریه کردن این آهنگ رو گوش دادم ...

درست مثل تو .... یه حس غریب و عجیب ... دور ... یه حس خیلی دور ... درست مثل آسمان

این بار که به این آهنگ گوش کردم به یاد دوری از تو ، به یاد لحظات با تو بودن ....

دلا خون شو ، خون ببار ............

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 21:27  توسط مهتاب | 
 

با آن همه بيداد او

وين عهد بي بنياد او

در سينه دارم ياد او

يا بر زبانم مي‌رود ...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 21:5  توسط مهتاب | 
سلام بر آسمان آبی که امروز خیلی زیبا بود ... صاف و زلال درست مثل آینه‌ای که دل توش

پیداست .. ساعت ۶ تا ۶:۳۰ شهرک غرب منتظر بودم تا برادرم بیاد با هم بریم جایی ... باد

می‌اومد ... بادی که غبار دل رو می‌برد ولی وقتی به آدمها نگاه می‌کردم هیچ کسی

حواسش نبود ... به دلش .....

دلم تنگ شده برای مادربزرگام ..... پدربزرگام ... برای دوست قدیمی‌ام سَنای عزیز ...

دلم تنگ شده برای دلم .... برای دلم که از همه خواسته هاش دوره ...

دلم تنگ شده برای یک همدم که بشینم باهاش حرف بزنم ..از دلم بگم، از ته ته ته دلم ..

وای تو ذهنم چقدر شلوغه درست مثل چهارراهی می‌مونه که چراغش خراب شده و

همه افکارم وسط چهارراه گیر افتادند ... به قول مردم چهارراه گره خورده ....

دلم سـهراب می‌خواد همیشه ... آســمـونی می‌خواد هـر لــحظه .... هر دم ...


بشنوید از سهراب دوستدار همیشگی دلهامان ......

سرگذشت

می‌خروشد دریا.

هیچکس نیست به ساحل پیدا.

لکه‌ای نیست به دریا تاریک

که شود قایق

اگر آید نزدیک.

مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او،

پیکرش را ز رهی ناروشن

برده در تلخی ادراک فرو.

هیچکس نیست که آید از راه

و به آب افکندش.

و در این وقت که هر کوهه ء آب

حرف با گوش نهان می‌زندش،

موجی آشفته فرا می‌رسد از راه که گوید با ما

قصه ء یک شب طوفانی را.

رفته بود آن شب ماهی‌گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوندی داشت.

با خیالی در خواب.

صبح آن شب، که به دریا موجی

تن نمی‌کوفت به موجی دیگر،

چشم ماهی‌گیران دید

قایقی را به ره آب که داشت

بر لب از حادثه ء تلخ شب پیش خبر.

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای که هست

در همین لحظه ء غمناک بجا

و به نزدیکی او

می‌خروشد دریا

وز ره دور فـرا مـی‌رسد آن مـوج کـه می‌گـوید بـاز

از شبی طوفانی

داسـتانـی نه دراز.


بـیـا بـگشای در ........ بگـشـای ........ بـگشـای ........ دلـــــتـــنـــگــــــم ....  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 21:53  توسط مهتاب | 
 

نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز من

نخواهم جان پر غم را تویی جانم به جان تو

اگر بی تو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم

وگر بی تو به گلزارم به زندانم به زندانم به جان تو

ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شب خیزی

مثال ذره‌ای گردان پریشانم به جان تو


گفت که تو مست نه ای رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله ء این جمع شدی

شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم

شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم

حدیث عاشقی بر من رها کن

حدیث عاشقی بر من رها کن

تو لیلی شو که من مجنونم ای دوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 18:46  توسط مهتاب | 

هوا دلــگیر      درهـا بــسته       سـرهـا در گـریبـان    دســتها پـــنـهان

نــفـســها حــبـس                     دلــــها خـــستــه و غـمگـــین  

درخـــتان اسـکـلــتـهای بــلور آگین            زمین ، دل مرده

سـقـــف آســـمان کـــوتاه                غـبــارآلود مهر و ماه

زمـــســـتـان اســـــت  

آیا واقعاً باید فضای زمستان طوری باشد که پارکها خالی ، دل مرده باشد .. این فضای

زمستان نیست بلکه فضای جامعه ء ماست در این روزها که همه چیز در حول محور غم نان

می‌گذرد ....

وای که به خاطر نان ....... از زور گرسنگی انسانها دست به هر کاری می‌زنند ........

این روزها دیگر پدران شبها با دست پُر دیگر به خانه نمی‌روند و شرمنده خانواده هستند ..

از دل این مردان فقط خدا باخبر است ........ فقط خدا ..........

این روزها دیگر در اندیشه ء مادران چیزی یافت نمی‌شود جز اینکه چگونه شکم فرزندان خود

را سیر کنند .. و آنقدر این مهم است که جدی گرفتن روح و دل فرزندان در اولویت بعدی قرار

گرفته است ....

به خود نگاه نکنید که آسوده می‌خوابید ............

هزاران هزاران نفر در این شبها اصلاً خواب به چشمشان نمی‌آید .........

در این روزها اگر دست محبت به سوی کسی دراز کنی ..... به اکراه آورد دست از بغل ... و

بهانه نیز سرما است که سخت سوزان ....... در حقیقت بهانه مشغله ء فراوان است ....  

در این روزها هر چقدر محبت می‌کنی هیچ جوابی دریافت نمی‌شود ....

هر چقدر گذشت کنی هیچ اثری دیده نمی‌شود .........

انسانها .. که تن آدمی شریف است به جان آدمیت      نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

یادشان رفته ....... در دنیایی غرق شده‌اند که دیوارهایی از جنس فراموشی دارد ... و

پنجره‌هایش از جنس مات و کدر .... درهایش رو به دوری باز می‌شود ....

دوری از خود ...

 

آیـــــــــــــــــــــــــــا هــنــــــــــوز اشخــــــــــاصی هســــــــتند که از

دل خــود خـــبــر داشـــتــه باشند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 21:23  توسط مهتاب | 
فقط می‌تونم با بیان این شعر احساسم را به تو بفهمونم ..... که حسم اینچنین نرم و آبی

است .... حسی که مالامال حضور توست ........ دوست دارم لطیف چون ابر در بطن وجود  

آسمانی تو باشم ....

در هوایت بیقرارم ...... بیقرارم روز و شب

سر ز کویت برندارم ...... برندارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو

انتظارم انتظارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روزه بست

روز و شب را می‌شمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو

در میان این قطارم روز و شب

در میان این قطارم .... این قطارم روز و شب

در هوایت بیقرارم ..... بیقرارم روز و شب

سر زکویت برندارم .... برندارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو

انتظارم انتظارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم ......... مجنون کنم

روز و شب را کی گذارم روز و شب ........... روز و شب


---- آسمونی جونم ........ آسمونی جونم ...........
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 19:35  توسط مهتاب | 
امروز وقتی دلگیر بودم از آدمها که با هم اینگونه رفتار می‌کنند به طوریکه اصلاً خودشان هم

نمی‌دانند دارند چه کار می‌کنند حافظ را باز کردم و چنین گفت :

شراب تلخ می‌خــواهم که مـرد افکن بُـــوَد زورش

کـــه تــا یــکدم بیــاســایم زدنـیـا و شـر و شـورش

واقعاً که می‌خواهم از دنیا و شر و شورش رهایی یابم .... و حیف که خودکشی کاری عبث

است ... سخت درگیرم بودن هستم ...... بودن یا نبودن ..... واقعاً ....

خواهر در حق خواهر ......... دیگه حقی وجود نداره .... دلگیرم ....... دلم سخت گرفته ...

و هیچ چیز حتی آسمونی هم مرهمی برای دلم نیست .... می‌دونم با خوندن این مطلب

ناراحت هم میشه ولی حرف دلم هست و باید گفته شود ... آسمونی با من خیلی فرق داره

و کنار اومدن با این تفاوتها برام خیلی سخته ..... و گاهی اوقات دچار پریشونی می‌شم ...


دید موسی شـبـانی را به راه 

کو همی گوید ای خدا و ای الا

تــو کجایی تا شوم من چاکرت  

چارقت دوزم کنم شانه سرت

دســتکت بــوسم بمالم پایکت 

وقت خواب آیم بروبم جایکت

ای خدای من فدایت جان من جمله فرزندان من

ای فدای تو همه بغضهای من 

ای به یادت هی هی و هی های من

گر تو را بیماری‌ای آید به پیش 

من تو را غمخوار باشم همچو خویش

گفت موسی هان خیره‌سر شدی 

خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژ است این چه کفر است و فشا 

پنبه‌ای اندر دهان خود فشار

گر نبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

گفت ای موسی زبانم دوختی 

وز پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد تلخ

سر نهاد اندر بیابان و برفت

وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده ء ما را زما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی

ما برون را ننگریم و قان را

ما درون را بنگریم و های را

آتشی از عشق در جان برفروز

سر به سر ذکر و عبادت را بسوز

ملت عشق از همه دینها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

لعل را گر مهر نبود باک نیست

عشق در دریای غم غمناک نیست

همه انسانها برای وصل کردن آمدند نه برای فصل کردن ........

امیدوارم همه این موضوع رو بفهمند و در راه رسیدن به این مهم تلاش کنند .........


اگر اشتباهی در شعر فوق وجود دارد باید به بزرگواری خود ببخشید ...........

روحتان جاری و دلتان آسمانی و هیچگاه دلتان گرفته مباد ..........

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 0:3  توسط مهتاب | 
 

شـــاد بــــاش عــــشــق پــر ســـودای مــا

ای طــبــیــب جــمـلــه عــلـتـــهـــــای مــــا

ای طــبــیــب جــمـلــه عــلـتـــهـــــای مــــا

ای طــبــیــب جــمـلــه عــلـتـــهـــــای مــــا


-- دوست خوب و همراه همیشگی و خواهر نازنینم فیلسوف کوچولو .......... دلم تنگ شده برات ....

وقتی نیستی شور و ذوق نیست .......... هیجان و جنبش نیست ........... امیدوارم همیشه سلامت

باشی و تندرست و دلت آسمانی و روحت جاری ............ دوستت دارم به اندازه ء زیبایی آسمان ...

حرف بزن، خواهر تکامل خوشرنگ!

خون مرا پر کن از ملایمت هوش.

نبض مرا روی زبری نفس عشق

فاش کن.

-------- آسمونی ، آسمونی ، آسمونی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 22:1  توسط مهتاب | 

بشنو از نی چون حکایت می‌کند              از جداییها شکایت می‌کند

- سلام استاد  ملالی نیست جز دوری شما، جز خلاء حضور شما در زندگی ما ....

-- ملالی نیست واقعاً ؟

- چرا استاد هست، تا دلت بخواهد ملال، دلتنگی و اشک و بغض، تا دلت بخواهد دوری ...

استاد

-- بفرمائید (با همان خوشرویی همیشگی)

- از ما به آسمان بگو ... از ما زمینی‌ها که در بند و اسارت هستیم ...

-- یادتون هست بهتون گفتم چه مدت طول کشید تا بتونم صدای نی رو دربیارم؟

- استاد مگه میشه لحظاتی که با شما بودیم رو فراموش کنیم! معلومه که یادمون هست،

حدود ۲ سال طول کشید که شما بتونید صدای نی رو دربیارید و اون موقع که داشتید تعریف

می‌کردید من گفتم وای استاد ۲ سال؟ و شما گفتید من عاشق نی بودم .... عاشق نی ...

عاشق صدای نی ...

-- پس باید صبر کنید اگر عاشق هستید تا صدای نی دربیاد ..... خدا صبر و تحملش رو به

عاشق داده پس باید صبر زیادی داشته باشید وقتی قدم در این راه گذاشتید ...

- وای استاد! کاشکی بودی ... نه به خاطر خودم ... به خاطر آسمونی که شما تقریباً براش

همه چیز بودید ... یه دوست محبوب و دوست داشتنی ... یه رفیق شفیق .... یه مونس .... و

از وقتی رفتید آسمونی من خیلی سنگین شده .... آخه اون با شما خیلی راحت حرف

می‌زد .... چون شما از جنس اون بودید ... چون شما هم آسمونی بودید ... و من هنوز

زمینی‌ام ...... در نقطه ء کور .... که اصلاً آنتن نمیدهد ... بعضی وقتها واقعاً چیز زیادی از من

نمی‌خواد ولی من فارغ از حال دل آسمونی کاری می‌کنم که دلش کمی آزرده می‌شه ....

وای استاد! اصلاً نمی‌دونم چرا این حرفها رو دارم به شما می‌گم ....

باده از ما مست شد نی ما از او                   غالب از ما هست شد نی ما از او 

می‌دونم چرا این حرفها رو به شما می‌گم، چون روح شما جاری ست، در همینجا، چون

حسش می‌کنم چون شما می‌فهمید حرفهای منو، حس می‌کنم حضور شما رو که مثل

همیشه سبک و راحت و خندان و ملایم هستید ... حضوری که فقط یکبار دیدمش و تا آخر عمر

در ذهنم نقش بسته ... فقط یکبار با شما  هم کلام شدم ... و برای تمامی عمرم کافی ست ...

سهم من از شما همان یکبار بود و بس ...

استاد از ما به آسمان بگو ...... تو از آسمان بخواه ........

احساس می‌کنم با همان لبخند جاری بر لبانتان و با همان چهره ء پر از غم هجران، با همان

چشمان عمیق به من نگاه می‌کنید ولی استاد من منتظر جواب هستم ... منتظر جواب ...

بند بگسل آزاده باش ای پسر        چند باشی بنده ء سیم و زر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 22:21  توسط مهتاب | 

بشنوید از کتاب اطاق آبی نوشته سهراب سپهری صفحه ۳۷

میان خودکار و مداد تفاوت بسیار است: مداد را نرمی بود. خودکار را درشتی است. مداد با سپیدی کاغذ الفت می‌‌گرفت. خودکار به پاکی کاغذ چیرگی می‌جوید. آن را شرم و حیا برازنده بود. این را پرده‌دری در خور است. هنجار مداد انتزاعی بود. روش خودکار عینی است. مداد سیاه، سیاه و سپید را در خود داشت. خودکار سیاه را جز سیاهی نیست. آن را حضوری منفعل بود. این را ظهوری فعال است. مداد اگر به خطا می‌رفت، امکان محو خطا بود. خودکار اگر بلغزد،‌ لغزش به پایش نوشته است. مداد، خود نمی‌نمود. خودکار می‌فریبد. و چشمگیری خودکار بدان شیوه بود که پنجه ء هنرور را هم گرفت: و نقاش بی‌خبر این روزگار مداد را فرو گذاشت، و خودکار را برگرفت تا افزار طراحی کند.

در دبستان که بودیم، از بخت بلند، هنوز خودکار نبود. هنوز قلم "ماژیک" این وقاحت رنگین، پیدا نشده بود، تا با شیون خود بر زمزمه ء مداد رنگی پرده کشد.با ما مداد بود و مداد رنگی. آهستگی آن بود و سازش این. زنگ نقاشی در مدرسه نبود. و غم نبود. در خانه، کارم کشیدن بود. بامداد به دیوار سپید هشتی حیاط پایین صورت می‌کشیدم. با زغال به آجر فرش ختایی حیاط. با گچ به کاگل تیره ء دیوار، با چاقو به تنه ء روشن سپیدار. از این میان، آلودن دیوار خطا بود. و پاداش خطا مشت و لگد بود. و پدر بود که می‌زد. و جانانه می‌زد. در من شوق تکرار خطا بود. و در او التهاب زدن. اما پدر بود که دستم را گرفت، و شیوه ء کشیدن آموخت. بتهون را پدر هم می‌زد، هم آموزش موسیقی می‌داد. پدر در چهره‌گشایی دستی داشت. اسب را موزون می‌کشید. و گوزن را شیرین می‌نگاشت. گیاهش همواره گل داشت. آدمش همیشه رزمنده بود. رستم‌اش پیروز ازلی بود، و سهراب‌اش شکسته ء جاودان. برای خود طرح منبت می‌ریخت، و برای مادر نقشه ء گلدوزی. خط را هم پاکیزه می‌نوشت.

 ۱۵ مهرماه ۱۳۸۶ سالروز تولد سهراب گرامی باد ....

روحش همواره جاری باد ...................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 21:43  توسط مهتاب | 
گیرم که در باورتان به خاک نشسته‌ام

و ساقه‌های جوانم از ضربه‌های تبرهاتان زخم‌دار است

با ریـــشـه چــــه مــی‌کــنــیـــد

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده‌ای

پرواز را علامت ممنوع می‌زنید

با جـــوجــه‌هـــای نــشـســتــه در آشـیـــانـه چــــه مــی‌کــنــیـــد

گیرم که می‌زنــــیــد

گیرم که مـــی‌بــریـد

گیرم که می‌کـُشـیــد

بــا رویـــــش نـــاگـــزیـــر جـــوانـــــــــــه چــــه مــی‌کــنــیـــد

تمام بغض قناریها صداتو ترسونده

اجاق کینه ء پاییزی گلهاتو سوزونده

تو اون ستاره ء خاموشی که خواب تو رو برده

پیام سرخ شقایقها تو قلب تو مرده

چشمات مثل شب بارونی

دلت پر از غم پنهونی

مثل پرنده ء زندونی

بــخــون بـه نــــــالـــــــــه ء دل

مثال تیغ گل زنبق

یه شعر خسته ء پر دردم

بــبــیــن کــه قــایـق امــیــدم نــشسـتــه بــــــــی تـــــــــــــــــو بـه گــــــــِل ......

چـــــــــــرا به ســـفره ء ما دیگر نشــــانی از نـــــــــــان نیست

به خـــــــــاک غمــــــــزده ء شبنــــــــم رمــــــز بـــــاران نیست


"""‌ وسیع باش و تنها، سر به زیر و سخت """

- روحم آنقدر وسیع است که گاهی دست نیافتنی ست ...... گاهی گم است ... نمیدانم کجا رفته !!!

امشب از آن لحظاتی ست که روحم نیست ... پیدایش نمی‌کنم ...

به آسمونی گفتم باز نمی‌دونم روحم چی دید! کجا رفته؟؟؟

فقط دوست دارم جایی بروم ... به قول سهراب دورها آوایی ست که مرا می‌خواند ... ولی پایم بسته ست ...

روحم رفت و این جسم ناتوانم را جا گذاشت ......

- تنها .... و گاهی آنقدر تنهایم که می‌ترسم ... فقط دستانم در دست آسمان ست .. فقط به آسمان نگاه می‌کنم

و خود را به وسعت بیکرانش می‌سپارم ....

- سر به زیر .... نمی‌دونم ... هنوز نفهمیدم .. شاید با این اتفاق که افتاد سر به زیر هم شدم ...

تسلیم در برابر آسمان ... تسلیم در برابر خدا .... تسلیم در برابر بودن فاصله ها .... فاصله هایی که برای من

غرق حضور آسمان است ... فقط در این فاصله ها به آسمان فکر می‌کنم ... که چه حکمتی نهان است؟؟؟؟؟؟

- سخت ...... اما هرگز نتوانستم سخت باشم ....  هرگز نمی‌توانم سخت باشم ... هرگز ....... 


همه جـا ســایــه ء وحــشت ، همه جــا چــکـمـه ء قـــــــدرت

گــلـوی هــر قـنــاری را بــریــدنـد از ســر نــفـــــــــــرت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 22:2  توسط مهتاب | 
بشنوید از مهتاب در سال ۱۳۸۰ با فرا رسیدن پاییز .....

فصل من رسید، فصلی که در آن عشق مواج است!

سرزمینم در آن جذاب است

فصلی که در آن روح پرنده‌ای است

شب، بلندا را طی می‌کند و

روز عمر کوتاهش را.

شب عظمت را در می‌یابد

آنچنان که خواب اسارت را.

فصل معرفت ، فصل زیبای پر ز رحمت!

فصلی که در آن ایثار آموخته می‌شود و گذشت پیدا

فصلی که با مهر نمایان می‌شود و

با سپیدی محو

فصلی که در آن عشق را معنایی دیگر است

معنایی فراتر از بودن.

فصلی که در آن عشق حاکم است و روح بی پروا.

در این فصل:

صمیمیت هست ، انتظاری نیست.

بودن را مترادفی برتر است.

گر حقیقت لحظه ء نیایش را دریابی

گر اوج لحظه ء نیایش را باور کنی

عشق وسیع و نمایان می‌شود ، ایمان قوی

نور به میزان عدالت هر شخص

باد فرمانروایی بیش نیست و برگ فرمانبر ، سرگردان

و چه زیباست تلاش برگ برای ماندن ، برای بودن

تلاشی بیهوده که امید را ، بودن را تداعتی می‌کند

سفر به درون

شکفتن گلهای نیاز

استشمام بوی شقایق

دیدن لحظه ء معراج

تصویر خدا در آینه ء دل

لمس دنیایی برتر

سفری به دوردستهای تنهایی ، تا ته انتظار

تا اول وصال.

مهتاب بلند ، شب روشن

شب گرفته شعاع خورشید را

خوشا به حال احساس که می‌درخشد چون ستاره‌ای در شب

و چون غنچه‌ای می‌شکفد

فاصله را برمی‌دارد و

وصل را ممکن می‌سازد .........

..............


-- با اومدن پاییز احساسم رنگ و بویی دیگه به خودش می‌گیره ... نمی‌دونم این پاییز چی با خودش داره ...

که همیشه دوست دارم پاییز باشه تا احساسم یه جورایی غیر قابل توصیف ....

---- وقتی هست ، وقتی کنارم هست ، وقتی باهاش هستم ، احساسم دیگه غیر قابل توصیف نیست ...

--- آسمونی وای آسمونی کجایی ؟؟ می‌دونم همین نزدیکی، درست مثل خدا که لای این شب بوهاست ...

می‌دونم در قلب و روحم هستی ... ولی این دوری ... یعنی این فاصله که بین جسمامون وجود داره شکنجه‌آور

شده ... هر لحظه به یادتم ... لحظاتم رو با تو قسمت می‌کنم ... با تو حرف می‌زنم ... با تو راه می‌روم ...

ولی تو نیستی ... حضورت ملموس نیست ... روحت جاری ست ... ولی حضورت و وجودت همچنان دور ....

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی      آنچه از غم هجران تو بر جان من است .........

کاشکی سکوت هم یه علامتی داشت که می‌شد اینجا گذاشتش ... سکوتی پر از فریاد .. پر از گریه ...

پر از درد ... پر از حسرت ... پر از غم ... سکوتی پر از فقدان تو ... سکوتی که با آمدن تو تبدیل به هزاران کلام

می‌شه ...

ای آسمان ....... آســــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــان .............. آســــــــــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــان

فریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد رس تـــو بـــاش .......... لطفاً ............ خواهش می‌کنم ..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 21:5  توسط مهتاب | 
دوست‌ات می‌دارم بی‌آنکه بخواهم‌ات.

سالْ گشته‌گی است این

که به خود در پیچی ابرْوار

بغری بی‌آنکه بباری؟

سال‌گشته‌گی است این

که بخواهی‌اش

بی‌اینکه بیفشاری‌اش؟

سال‌گشته‌گی است این؟

خواستن‌اش

تمنای ِ هر رگ

بی‌آنکه در میان باشد

خواهشی حتا؟

نهایت ِ عاشقی ست این؟

آن وعده‌ی ِ دیدار ِ در فراسوی ِ پیکرهاست؟


- هر لحظه می‌خواهمش ... هر دم .. با هر نفسی که می‌آید و می‌رود خواستنش جاری ست ..

دلم سخت گریان است .. هیچ کلامی نمی‌یابم برای بیان حسم ...

--- گوش کن دورترین مرغ جهان می‌خواند ...

-- بشنوید از مهتاب در این روزها که .......

احساسم مملو از طعم گس خرماست

سرشار از وزش بادها.

اعماق روحم مملو از خواهش بی‌دریغی ست

سرشار از بخشش ابرها.

فضا مملو از سکوت پاییزی ست

سرشار از آرامش دریاها.

آسمان زیباست

و در این زبیایی

مرهمی جاری ست

برای التهاب روحم.

چه بی‌پروا دیدگانم

در جستجوی تاریکی ست

و دیدن ِ هیچکس ....

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 22:29  توسط مهتاب | 
دشت‌هایی چه فراخ!

کوه‌های چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!

من در این آبادی ، پی چیزی می‌گشتم:

پی خوابی شاید ،

پی نوری ، ریگی ، لبخندی.

پشت تبریزی‌ها

غفلت پاکی بود ، که صدایم می‌زد.

پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد ، گوش دادم:

چه کسی با من حرف می‌زد؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه‌زاری سر راه ،

بعد جالیز خیار ، بوته‌های گل رنگ

و فراموشی خاک.

لب آبی

گیوه‌ها را کندم و نشستم ، پاها در آب:

" من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ ، می‌چرد گاوی در کرد.

ظهر تابستان است.

سایه‌ها می‌دانند که چه تابستانی است.

سایه‌هایی بی‌لک ،

گوشه‌ای روشن و پاک ،

کودکان احساس! جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.

آری

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه ء نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است، که مرا می‌خواند. "


---- آری تا آسمان هست، آسمونی نیز هست .... پس زندگی جاری ست ...

---- ای آسمان بشنو صدایم ... صدایت می‌کنم ...

------ ای روحهای جاری به کمکم بشتابید .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 21:8  توسط مهتاب | 
آسمان سلام ... سلام به بامداد ...

بشنوید از استاد شاملو :

غافلان

هم‌سازند،

تنها توفان

کودکان ِ ناهمگون می‌زاید.

هم‌ساز

سایه‌سانان‌اند،

محتاط

در مرزهای آفتاب.

در هیأت ِ زنده‌گان

مرده‌گان‌اند.

وینان

دل به دریا افگنان‌اند

به پای دارنده‌ی آتش‌ها.

زنده‌گانی

دوشادوش ِ مرگ

پیشاپیش ِ مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و همواره بدان نام

که زیسته بودند؛

که تباهی

از درگاه ِ بلند ِ خاطره‌شان

شرمسار و سرافکنده می‌گذرد.

کاشفان ِ چشمه

کاشفان ِ فروتن ِ شوکران

جوینده‌گان ِ شادی

در مِجْری ِ آتش‌فشان‌ها

شعبده‌بازان ِ لبخند

در شبکلاه ِ درد

با جاپائی ژرف‌تر از شادی

در گذرگاه ِ پرنده‌گان.

در برابر ِ تندر می‌ایستند

خانه را روشن می‌کنند