![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
.....
گاهی غرق در افکار با پاهایی برهنه در گذر زمان قدم می زنم بر روی خاطراتی که هر لحظه حجم ذهنم را لبریز از با توبودن می کند ...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 23:24 توسط مهتاب |
|
|
روزگاري زيستن آرزويم بود
و اكنون هرگز نخواهم اينچنين آرزويي خدانگهدارت آرزوي در دودست مانده دل بستن و نداشتن دلبر معشوقه كسي بودن و هرگز عاشق نبودن روزگاري زيستن آرزويم بود....
بدجوري قاطي كردم ... شايد آخرين راه بهترين راه نباشه ... مگر اينكه راهي وجود داشته باشه ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 آبان1387ساعت 20:35 توسط مهتاب |
|
|
شب فراق كه داند كه تا سحر چند است
مگر اسير كه به زندان عشق در بند است فراق يار، فراق يار که پيش تو برگ کاهي نيست بيا و بر دل من بين که کوه الوند است ز دست رفته نه تنها در اين سودا چه دستها که ز دست تو بر خداوند است پيام مرا که رساند به يار مهر گسل که بر شکستي و ما را هنوز پيوند است
آسمان را با همه ء زيبايى که چون شهدى شيرين مىماند بر سفرهاى از ابرها مىنهم دلم بىتاب گرسنه هستم دستانم چنان تکههاى يخ در حال ذوب شدن خورشيد آهستهتر بتاب مىخواهم براى هميشه طعم آسمان را زير دندانهايم حس کنم ....... کمى آهستهتر بتاب.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 تیر1387ساعت 21:5 توسط مهتاب |
|
|
سلام بعد از مدتي طولاني ...
دور بودم .. از خودم ... دل سخت گريان است و روح بي تاب، بي تاب لحظات .. لحظاتي که خود ندانسته به دست باد سپرده تا گذر کنند از کنارمان .. بي هيچ ثمري .. لحظاتي که ديگر برنخواهند گشت ... شناخت خود والاترين ارزشهاست ... والاترين هدف ... و چه سخت است ... انسان پيچيده است و زندگي آسان .. روان .. چرا قطره نباشيم ... آنگاه با هم باشيم و دريا شويم .... دريا سرانجام به اقيانوس خواهد رسيد ......... به دريا برويم با قايقي که به قول سهراب: از تور تهي و دل از آرزوي مرواريد و اين روح بلندي ميخواهد و براي رسيدن به آن سالها تلاش ... بياييد به بلندي روحمان بيانديشيم و به سخاوت دلهايمان ........... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 تیر1387ساعت 16:28 توسط مهتاب |
|
|
آسمان يکدست
کمي ناهموار پرنده هست پرواز را بنگر ديگر اوج رها شدن نيست چرا که عشق هست.
تو از متن کدوم رؤيا رسيدي که تا اسمت رو گفتي شب جوان شد که از رنگ صدات دريا شکفت و نگاه من پر از رنگين کمان شد .........
بشنويد از سهراب : گوش کن، دورترين مرغ جهان ميخواند. شب سليس است و يکدست و باز. شمعدانيها و صدادارترين شاخه ء فصل، ماه را ميشنوند. پلکان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسيم، گوش کن، جاده صدا ميزند از دور قدمهاي ترا. چشم تو زينت تاريکي نيست. پلکها را بتکان، کفش به پا و بيـــــــــــــــا. و بيا تا جايي، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي کلوخي بنشيند با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يک قطعه ء آواز به خود جذب کنند. پارسايي است در آنجا که ترا خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است که از حادثه ء عشق تر است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 10:50 توسط مهتاب |
|
|
هيچکسي مثل من و تو
زنده در هواي هم نيست هيچکسي مثل من و تو جفت هم ، نيمه ء هم نيست نبايد بين من و تو نفسي فاصله باشه وقتي ميتونه جدايي ، قصه ء دلتنگي باشه بيا تا باهم بسازيم خونه ء عشق رو دوباره باز کنيم پنجرههاشو رو به مهتاب و ستاره هيچکسي مثل من و تو زنده در هواي هم نيست هيچکسي مثل من و تو جفت هم ، نيمه ء هم نيست .... من و تو با هم ميتونيم پلي تا خورشيد بسازيم .. تا به فردايي دوباره شب رو يک نفس بتازيم ... چرا بي همديگه باشيم وقتي تنهايي عذابه ، وقتي لحظههاي ديدار واسمون مثل يه خواب ِ
دوستت دارم با تمام وجود. حسي درونم هست که قادر به بيان کردنش نيستم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 23:38 توسط مهتاب |
|
|
احساسم واقعي ست ، ملموس و شيشهاي از آن جهت که آن سويش ديده ميشود.
نخواهم عمر فاني را چــــرا که عمر فاني من تويي. نخواهم جان پر درد را چــــرا که جان من تويي. خدايا اين زندگي را نميخواهم ، زندگي را نميخواهم !!! بشنويد از سهراب: ماه بالاي سر آبادي است، اهل آبادي در خواب. روي اين مهتابي، خشت غربت را ميبويم. باغ همسايه چراغش روشن، (نه همسايهاي هست و نه باغي) من چراغم خاموش. ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب کوزهء آب. غوکها ميخوانند. مرغ حق هم گاهي. کوه نزديک من است: پشت افراها، سنجدها. و بيابان پيداست. سنگها پيدا نيست، گلچهها پيدا نيست. سايههايي از دور، مثل تنهايي آب، مثل آواز خدا پيداست. نيمه شب بايد باشد. دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام. آسمان آبي نيست، روز آبي بود. ياد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم. ياد من باشد فردا لب سلخ، طرحي از بزها بردارم. طرحي از جاروها، سايههاشان در آب. ياد من باشد، هر چه پروانه که ميافتد در آب، زود از آب درآرم. ياد من باشد کاري نکنم، که به قانون زمين بربخورد. ياد من باشد فردا لب جوي، حولهام را هم با چوبه بشويم. ياد من باشد تنــها هستم. ماه بالاي سر تنهايي است.
افسردهام ، سخت پريشان ، با نزديک شدن به سال جديد گويي روحم داراي موجهاي سهمگين شده دلم سخت گريان و ملتهب و جسمم ناتوانترين و اي کاش چشمانم نميديد تا عذابم کمتر بود !!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 21:32 توسط مهتاب |
|
|
عاشقي پيداست از زاري ِ دل
نيست بيماري اي جز بيماري ِ دل علت عاشق ز علتها جداست عشق اسطرلاب ِ اسرار خداست ساقي ساقي ساقي ساقي به بي نيازي رندان که مي بده تا بشنوي ز صوت مغني هوالغني
در مملکتي زيستن که حق صحبت کردن نداشته باشيد چطور است؟ روحتان آيا آزاد است؟ اي صاحب کرامت ، شکرانه ء سلامت : نجات ده بندگانت را از دستان اين ابليسان ... کساني که هر گوشه از خاک وطنشان را چون گوشت ِ قرباني به همسايگان ميدهند .... جواناني که همه ميگويند اميد فرداي اين مملکت هستند در زندانها، با شکنجههاي سخت ... لحظات را سپري ميکنند .... شکنجه؟؟؟ اصلاً مخصوص دوران شاهنشاهي بود!! اين دوران دوران ِ ديکتاتوري است و شکنجه پايين تر از از شستشوي مغزي، آسيب رساندن به روح و روان، سنگسار و ... نداريم .. بهترين دوران را سپري کردند آنان که قيام کردند و حال ما در اين آتش چون هيزم ميسوزيم ... آتشي که گذشتگان برافروختند براي گرما و حال تمامي جنگلها را نابود کرده است ... کمي بيانديشيد .... دوران سختي پيش روي ماست ... دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 22:29 توسط مهتاب |
|
|
اي دل شکايتها مکن تا نشنود دلدار من
اي دل مگر نميترسي از يار بي زنهار من اي دل مرو در خون من در اشک چون جيحون ِ من ..... نشنيدهاي شب تا سحر آن نالههاي زار ِ من .... رفيقان چنان عهد صحبت شکستن .... که گويي نبودند خود آشنايي ... هر چه فکر ميکنم در مييابم نقطه ء شروع فقط درون ِ انسانهاست .... لحظه ء تحول ... همانگونه که سقراط درون انسانها را بيدار ميکرد .... و چه رهاگونه جام شوکران را نوشيد ..... سرزمين را سرما فراگرفته و گويي سرما در قلب ِ انسانها نيز رخنه کرده .... اين سرخي بعد از سحرگه نيست ... سيلي سرد زمستان است ... فريبت ميدهد بر آسمان ... دوستان اگر انرژي هستهاي حق مسلم ماست .... آزادي بيان نيز حق مسلم هر انساني ست ... پيش از آنکه انرژي هستهاي باشد در زمين ... انسان بود و آزادي و سخن گفتن .... يادمان نرود ما انسان هستيم و اول از همه : آزادي بيان ... آزادي افکار ... آزادي زندانيان سياسي ... آزادي دانشجويان در بند ... حق ماست ... سپس انرژي هستهاي ... ساختن موشک .... و هزاران کار عبث ديگري .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 بهمن1386ساعت 22:58 توسط مهتاب |
|
|
احساس ميکنم سالها ست که در سال ۲۰۰۰ ماندهايم .... سالي که داريوش ميخواند ...
سال سقوط ، سال فرار ........ سال گريز و انتظار .... سال سقوط عاطفه .... تا بينهايت زيرصفر .... سال به بن بست رسيدن .... پنجه به ديوار کشيدن .... از معنويت گم شدن .... تن به غريزه بخشيدن قبيله يعني يه نفر .... همخوني معنا نداره .... همبستگي خوابي که تعبير فردا نداره ........ سالي که خون تو رگها نيست .... قلب فلزي تو سينه است .... دوستان / جوانان همصدا شويم ... براي زندانيان سياسي ِ دربند کاري کنيم ... به فکر همديگر باشيم ... عشق بورزيم ... نگذاريم دوستانمان يکي پس از ديگري پرپر شوند ... احساس ميکنم استاد شاملو اين شعر رو براي اين دوران سروده ... دهانات را ميبويند مباد که گفته باشي دوستات ميدارم. دلات را ميبويند روزگار غريبي ست، نازنين و عشق را کنار ِ تيرک ِ راهبند تازيانه ميزنند. عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد (واقعاً به سر ما چي اومده ..) در اين بن بست ِ کج و پيچ ِ سرما آتش را به سوخت بار ِ سرود و شعر فروزان ميدارند. به انديشيدن خطر مکن. روزگار ِ غريبي ست، نازنين آنکه بر در ميکوبد شباهنگام به کشتن ِ چراغ آمده است. نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد آنک قصاباناند بر گذرگاهها مستقر با کنده و ساتوري خونآلود روزگار ِ غريبي ست، نازنين و تبسم را بر لبها جراحي ميکنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد. کباب قناري بر آتش ِ سوسن و ياس روزگار ِ غريبي ست، نازنين ابليس ِ پيروزمست سور عزاي ما را بر سفره نشسته است. خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
همصدا شويد .......... ( رو سياه است اگر اين شب مردم کش ِ بد تا دم صبح وطن سينه ء ياران سرخ است ....)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 22:7 توسط مهتاب |
|
|
فکر بلبل همه آنست که گل شد يارش گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 21:9 توسط مهتاب |
|
|
بشنويد از شاملو :
نفس خشم آگين ِ مرا تند و بريده در آغوش ميفشاري و من احساس ميکنم که رها ميشوم و عشق مرگ رهايي بخش ِ مرا از تمامي تلخيها ميآکند. بهشت من جنگل شوکرانها ست و شهادت مرا پاياني نيست . استاد شاملو روحش شاد و جاري ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 دی1386ساعت 21:35 توسط مهتاب |
|
|
دلــم دردى کــه دارد بـا کــه گـويـــد گــنـه خــود کــرده تــاوان از کــه جــويــد دريـــــغـا نـيـســت هـــــمــدردى مــــوافـــق کــه بــر بــخـت بــدم خــوش خــوش بـــگـويـد ........
بـبـار ای ابـــــر بــــهــار بـــبـــار ای ابــــــــــــــر بـــهــــار بــــا دل و بــــه هـــوای زلــــف یـــــــــار بـــــبــــار ای ابــــــــــــــــر بــــــهــار بــــا دل و بــــه هـــوای زلــــف یـــــــــار داد و بــیـــداد از ایـــن روزگـــار داد و بـــیـــــداد از ایــــن روزگــــار داد و بـــیــــــداد از ایــــــن روزگـــــــار مـــاه رو دادنـــد بــه شــــبـــهــای تـــــــــار ای بـــارون مــــــاه رو دادنــــد بـــه شـــبــهــــــای تــــــار ای بــــــارون ای بــــارون ای بــــــارون مــــاه رو دادنـــد بــه شـــبـــهای تـــــار ای بـــــارون بــــر کـــــوه و دشـــــت و هــــامـــون بــبــار ای بـــــــارون بــبـــار ای ابـــــــــــــــــــــر بـــهـــــار بـــــبـــــــار ای بــــــــــارون بــــا دل و گـــــــریـــه کـــــن خـــــــون بـــــبـــــار در شــــــبـــهـــای تـــــیــــره چـــــون زلـــــــف یـــــــار بـــــهـــر لـــیـلـــی چـــــو مـــــجــنـــــون بــبــــار ای بــــــــارون دلا خـــون شـــــو خــــــــون بــــبـــــار بر کـــــوه و دشـــــت و هــــــامــــون بــــــبــــار بـــه ســـرخــــی لــــبــــای ســــــرخ یــــار بــه یـــــــــاد عــــاشــــقـــای ایـــن دیــــــــــــار بــه کـــــــام عــــاشـــقـــای بــــــی مـــزار
- این بار با هوای گریه کردن این آهنگ رو گوش دادم ... درست مثل تو .... یه حس غریب و عجیب ... دور ... یه حس خیلی دور ... درست مثل آسمان این بار که به این آهنگ گوش کردم به یاد دوری از تو ، به یاد لحظات با تو بودن .... دلا خون شو ، خون ببار ............ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 آذر1386ساعت 21:27 توسط مهتاب |
|
|
با آن همه بيداد او وين عهد بي بنياد او در سينه دارم ياد او يا بر زبانم ميرود ............... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 21:5 توسط مهتاب |
|
|
سلام بر آسمان آبی که امروز خیلی زیبا بود ... صاف و زلال درست مثل آینهای که دل توش
پیداست .. ساعت ۶ تا ۶:۳۰ شهرک غرب منتظر بودم تا برادرم بیاد با هم بریم جایی ... باد میاومد ... بادی که غبار دل رو میبرد ولی وقتی به آدمها نگاه میکردم هیچ کسی حواسش نبود ... به دلش ..... دلم تنگ شده برای مادربزرگام ..... پدربزرگام ... برای دوست قدیمیام سَنای عزیز ... دلم تنگ شده برای دلم .... برای دلم که از همه خواسته هاش دوره ... دلم تنگ شده برای یک همدم که بشینم باهاش حرف بزنم ..از دلم بگم، از ته ته ته دلم .. وای تو ذهنم چقدر شلوغه درست مثل چهارراهی میمونه که چراغش خراب شده و همه افکارم وسط چهارراه گیر افتادند ... به قول مردم چهارراه گره خورده .... دلم سـهراب میخواد همیشه ... آســمـونی میخواد هـر لــحظه .... هر دم ...
بشنوید از سهراب دوستدار همیشگی دلهامان ...... سرگذشت میخروشد دریا. هیچکس نیست به ساحل پیدا. لکهای نیست به دریا تاریک که شود قایق اگر آید نزدیک. مانده بر ساحل قایقی ریخته شب بر سر او، پیکرش را ز رهی ناروشن برده در تلخی ادراک فرو. هیچکس نیست که آید از راه و به آب افکندش. و در این وقت که هر کوهه ء آب حرف با گوش نهان میزندش، موجی آشفته فرا میرسد از راه که گوید با ما قصه ء یک شب طوفانی را. رفته بود آن شب ماهیگیر تا بگیرد از آب آنچه پیوندی داشت. با خیالی در خواب. صبح آن شب، که به دریا موجی تن نمیکوفت به موجی دیگر، چشم ماهیگیران دید قایقی را به ره آب که داشت بر لب از حادثه ء تلخ شب پیش خبر. پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش به همان جای که هست در همین لحظه ء غمناک بجا و به نزدیکی او میخروشد دریا وز ره دور فـرا مـیرسد آن مـوج کـه میگـوید بـاز از شبی طوفانی داسـتانـی نه دراز.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آبان1386ساعت 21:53 توسط مهتاب |
|
|
نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز من نخواهم جان پر غم را تویی جانم به جان تو اگر بی تو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم وگر بی تو به گلزارم به زندانم به زندانم به جان تو ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شب خیزی مثال ذرهای گردان پریشانم به جان تو
گفت که تو مست نه ای رو که از این دست نه ای رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم گفت که تو شمع شدی قبله ء این جمع شدی شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم حدیث عاشقی بر من رها کن حدیث عاشقی بر من رها کن تو لیلی شو که من مجنونم ای دوست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 18:46 توسط مهتاب |
|
|
هوا دلــگیر درهـا بــسته سـرهـا در گـریبـان دســتها پـــنـهان نــفـســها حــبـس دلــــها خـــستــه و غـمگـــین درخـــتان اسـکـلــتـهای بــلور آگین زمین ، دل مرده سـقـــف آســـمان کـــوتاه غـبــارآلود مهر و ماه زمـــســـتـان اســـــت آیا واقعاً باید فضای زمستان طوری باشد که پارکها خالی ، دل مرده باشد .. این فضای زمستان نیست بلکه فضای جامعه ء ماست در این روزها که همه چیز در حول محور غم نان میگذرد .... وای که به خاطر نان ....... از زور گرسنگی انسانها دست به هر کاری میزنند ........ این روزها دیگر پدران شبها با دست پُر دیگر به خانه نمیروند و شرمنده خانواده هستند .. از دل این مردان فقط خدا باخبر است ........ فقط خدا .......... این روزها دیگر در اندیشه ء مادران چیزی یافت نمیشود جز اینکه چگونه شکم فرزندان خود را سیر کنند .. و آنقدر این مهم است که جدی گرفتن روح و دل فرزندان در اولویت بعدی قرار گرفته است .... به خود نگاه نکنید که آسوده میخوابید ............ هزاران هزاران نفر در این شبها اصلاً خواب به چشمشان نمیآید ......... در این روزها اگر دست محبت به سوی کسی دراز کنی ..... به اکراه آورد دست از بغل ... و بهانه نیز سرما است که سخت سوزان ....... در حقیقت بهانه مشغله ء فراوان است .... در این روزها هر چقدر محبت میکنی هیچ جوابی دریافت نمیشود .... هر چقدر گذشت کنی هیچ اثری دیده نمیشود ......... انسانها .. که تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت یادشان رفته ....... در دنیایی غرق شدهاند که دیوارهایی از جنس فراموشی دارد ... و پنجرههایش از جنس مات و کدر .... درهایش رو به دوری باز میشود .... دوری از خود ...
آیـــــــــــــــــــــــــــا هــنــــــــــوز اشخــــــــــاصی هســــــــتند که از دل خــود خـــبــر داشـــتــه باشند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 21:23 توسط مهتاب |
|
|
فقط میتونم با بیان این شعر احساسم را به تو بفهمونم ..... که حسم اینچنین نرم و آبی
است .... حسی که مالامال حضور توست ........ دوست دارم لطیف چون ابر در بطن وجود آسمانی تو باشم .... در هوایت بیقرارم ...... بیقرارم روز و شب سر ز کویت برندارم ...... برندارم روز و شب جان روز و جان شب ای جان تو انتظارم انتظارم روز و شب زان شبی که وعده کردی روزه بست روز و شب را میشمارم روز و شب ای مهار عاشقان در دست تو در میان این قطارم روز و شب در میان این قطارم .... این قطارم روز و شب در هوایت بیقرارم ..... بیقرارم روز و شب سر زکویت برندارم .... برندارم روز و شب جان روز و جان شب ای جان تو انتظارم انتظارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون کنم ......... مجنون کنم روز و شب را کی گذارم روز و شب ........... روز و شب
---- آسمونی جونم ........ آسمونی جونم ........... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 آبان1386ساعت 19:35 توسط مهتاب |
|
|
امروز وقتی دلگیر بودم از آدمها که با هم اینگونه رفتار میکنند به طوریکه اصلاً خودشان هم
نمیدانند دارند چه کار میکنند حافظ را باز کردم و چنین گفت : شراب تلخ میخــواهم که مـرد افکن بُـــوَد زورش کـــه تــا یــکدم بیــاســایم زدنـیـا و شـر و شـورش واقعاً که میخواهم از دنیا و شر و شورش رهایی یابم .... و حیف که خودکشی کاری عبث است ... سخت درگیرم بودن هستم ...... بودن یا نبودن ..... واقعاً .... خواهر در حق خواهر ......... دیگه حقی وجود نداره .... دلگیرم ....... دلم سخت گرفته ... و هیچ چیز حتی آسمونی هم مرهمی برای دلم نیست .... میدونم با خوندن این مطلب ناراحت هم میشه ولی حرف دلم هست و باید گفته شود ... آسمونی با من خیلی فرق داره و کنار اومدن با این تفاوتها برام خیلی سخته ..... و گاهی اوقات دچار پریشونی میشم ...
دید موسی شـبـانی را به راه کو همی گوید ای خدا و ای الا تــو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت دســتکت بــوسم بمالم پایکت وقت خواب آیم بروبم جایکت ای خدای من فدایت جان من جمله فرزندان من ای فدای تو همه بغضهای من ای به یادت هی هی و هی های من گر تو را بیماریای آید به پیش من تو را غمخوار باشم همچو خویش گفت موسی هان خیرهسر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی این چه ژاژ است این چه کفر است و فشا پنبهای اندر دهان خود فشار گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را گفت ای موسی زبانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی جامه را بدرید و آهی کرد تلخ سر نهاد اندر بیابان و برفت وحی آمد سوی موسی از خدا بنده ء ما را زما کردی جدا تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی ما برون را ننگریم و قان را ما درون را بنگریم و های را آتشی از عشق در جان برفروز سر به سر ذکر و عبادت را بسوز ملت عشق از همه دینها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست لعل را گر مهر نبود باک نیست عشق در دریای غم غمناک نیست همه انسانها برای وصل کردن آمدند نه برای فصل کردن ........ امیدوارم همه این موضوع رو بفهمند و در راه رسیدن به این مهم تلاش کنند .........
اگر اشتباهی در شعر فوق وجود دارد باید به بزرگواری خود ببخشید ........... روحتان جاری و دلتان آسمانی و هیچگاه دلتان گرفته مباد ..........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 آبان1386ساعت 0:3 توسط مهتاب |
|
|
شـــاد بــــاش عــــشــق پــر ســـودای مــا ای طــبــیــب جــمـلــه عــلـتـــهـــــای مــــا ای طــبــیــب جــمـلــه عــلـتـــهـــــای مــــا ای طــبــیــب جــمـلــه عــلـتـــهـــــای مــــا
-- دوست خوب و همراه همیشگی و خواهر نازنینم فیلسوف کوچولو .......... دلم تنگ شده برات .... وقتی نیستی شور و ذوق نیست .......... هیجان و جنبش نیست ........... امیدوارم همیشه سلامت باشی و تندرست و دلت آسمانی و روحت جاری ............ دوستت دارم به اندازه ء زیبایی آسمان ... حرف بزن، خواهر تکامل خوشرنگ! خون مرا پر کن از ملایمت هوش. نبض مرا روی زبری نفس عشق فاش کن. -------- آسمونی ، آسمونی ، آسمونی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مهر1386ساعت 22:1 توسط مهتاب |
|
|
بشنو از نی چون حکایت میکند از جداییها شکایت میکند - سلام استاد ملالی نیست جز دوری شما، جز خلاء حضور شما در زندگی ما .... -- ملالی نیست واقعاً ؟ - چرا استاد هست، تا دلت بخواهد ملال، دلتنگی و اشک و بغض، تا دلت بخواهد دوری ... استاد -- بفرمائید (با همان خوشرویی همیشگی) - از ما به آسمان بگو ... از ما زمینیها که در بند و اسارت هستیم ... -- یادتون هست بهتون گفتم چه مدت طول کشید تا بتونم صدای نی رو دربیارم؟ - استاد مگه میشه لحظاتی که با شما بودیم رو فراموش کنیم! معلومه که یادمون هست، حدود ۲ سال طول کشید که شما بتونید صدای نی رو دربیارید و اون موقع که داشتید تعریف میکردید من گفتم وای استاد ۲ سال؟ و شما گفتید من عاشق نی بودم .... عاشق نی ... عاشق صدای نی ... -- پس باید صبر کنید اگر عاشق هستید تا صدای نی دربیاد ..... خدا صبر و تحملش رو به عاشق داده پس باید صبر زیادی داشته باشید وقتی قدم در این راه گذاشتید ... - وای استاد! کاشکی بودی ... نه به خاطر خودم ... به خاطر آسمونی که شما تقریباً براش همه چیز بودید ... یه دوست محبوب و دوست داشتنی ... یه رفیق شفیق .... یه مونس .... و از وقتی رفتید آسمونی من خیلی سنگین شده .... آخه اون با شما خیلی راحت حرف میزد .... چون شما از جنس اون بودید ... چون شما هم آسمونی بودید ... و من هنوز زمینیام ...... در نقطه ء کور .... که اصلاً آنتن نمیدهد ... بعضی وقتها واقعاً چیز زیادی از من نمیخواد ولی من فارغ از حال دل آسمونی کاری میکنم که دلش کمی آزرده میشه .... وای استاد! اصلاً نمیدونم چرا این حرفها رو دارم به شما میگم .... باده از ما مست شد نی ما از او غالب از ما هست شد نی ما از او میدونم چرا این حرفها رو به شما میگم، چون روح شما جاری ست، در همینجا، چون حسش میکنم چون شما میفهمید حرفهای منو، حس میکنم حضور شما رو که مثل همیشه سبک و راحت و خندان و ملایم هستید ... حضوری که فقط یکبار دیدمش و تا آخر عمر در ذهنم نقش بسته ... فقط یکبار با شما هم کلام شدم ... و برای تمامی عمرم کافی ست ... سهم من از شما همان یکبار بود و بس ... استاد از ما به آسمان بگو ...... تو از آسمان بخواه ........ احساس میکنم با همان لبخند جاری بر لبانتان و با همان چهره ء پر از غم هجران، با همان چشمان عمیق به من نگاه میکنید ولی استاد من منتظر جواب هستم ... منتظر جواب ... بند بگسل آزاده باش ای پسر چند باشی بنده ء سیم و زر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 مهر1386ساعت 22:21 توسط مهتاب |
|
|
بشنوید از کتاب اطاق آبی نوشته سهراب سپهری صفحه ۳۷ میان خودکار و مداد تفاوت بسیار است: مداد را نرمی بود. خودکار را درشتی است. مداد با سپیدی کاغذ الفت میگرفت. خودکار به پاکی کاغذ چیرگی میجوید. آن را شرم و حیا برازنده بود. این را پردهدری در خور است. هنجار مداد انتزاعی بود. روش خودکار عینی است. مداد سیاه، سیاه و سپید را در خود داشت. خودکار سیاه را جز سیاهی نیست. آن را حضوری منفعل بود. این را ظهوری فعال است. مداد اگر به خطا میرفت، امکان محو خطا بود. خودکار اگر بلغزد، لغزش به پایش نوشته است. مداد، خود نمینمود. خودکار میفریبد. و چشمگیری خودکار بدان شیوه بود که پنجه ء هنرور را هم گرفت: و نقاش بیخبر این روزگار مداد را فرو گذاشت، و خودکار را برگرفت تا افزار طراحی کند. در دبستان که بودیم، از بخت بلند، هنوز خودکار نبود. هنوز قلم "ماژیک" این وقاحت رنگین، پیدا نشده بود، تا با شیون خود بر زمزمه ء مداد رنگی پرده کشد.با ما مداد بود و مداد رنگی. آهستگی آن بود و سازش این. زنگ نقاشی در مدرسه نبود. و غم نبود. در خانه، کارم کشیدن بود. بامداد به دیوار سپید هشتی حیاط پایین صورت میکشیدم. با زغال به آجر فرش ختایی حیاط. با گچ به کاگل تیره ء دیوار، با چاقو به تنه ء روشن سپیدار. از این میان، آلودن دیوار خطا بود. و پاداش خطا مشت و لگد بود. و پدر بود که میزد. و جانانه میزد. در من شوق تکرار خطا بود. و در او التهاب زدن. اما پدر بود که دستم را گرفت، و شیوه ء کشیدن آموخت. بتهون را پدر هم میزد، هم آموزش موسیقی میداد. پدر در چهرهگشایی دستی داشت. اسب را موزون میکشید. و گوزن را شیرین مینگاشت. گیاهش همواره گل داشت. آدمش همیشه رزمنده بود. رستماش پیروز ازلی بود، و سهراباش شکسته ء جاودان. برای خود طرح منبت میریخت، و برای مادر نقشه ء گلدوزی. خط را هم پاکیزه مینوشت. ۱۵ مهرماه ۱۳۸۶ سالروز تولد سهراب گرامی باد .... روحش همواره جاری باد ................................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 21:43 توسط مهتاب |
|
|
گیرم که در باورتان به خاک نشستهام
و ساقههای جوانم از ضربههای تبرهاتان زخمدار است با ریـــشـه چــــه مــیکــنــیـــد گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرندهای پرواز را علامت ممنوع میزنید با جـــوجــههـــای نــشـســتــه در آشـیـــانـه چــــه مــیکــنــیـــد گیرم که میزنــــیــد گیرم که مـــیبــریـد گیرم که میکـُشـیــد بــا رویـــــش نـــاگـــزیـــر جـــوانـــــــــــه چــــه مــیکــنــیـــد تمام بغض قناریها صداتو ترسونده اجاق کینه ء پاییزی گلهاتو سوزونده تو اون ستاره ء خاموشی که خواب تو رو برده پیام سرخ شقایقها تو قلب تو مرده چشمات مثل شب بارونی دلت پر از غم پنهونی مثل پرنده ء زندونی بــخــون بـه نــــــالـــــــــه ء دل مثال تیغ گل زنبق یه شعر خسته ء پر دردم بــبــیــن کــه قــایـق امــیــدم نــشسـتــه بــــــــی تـــــــــــــــــو بـه گــــــــِل ...... چـــــــــــرا به ســـفره ء ما دیگر نشــــانی از نـــــــــــان نیست به خـــــــــاک غمــــــــزده ء شبنــــــــم رمــــــز بـــــاران نیست
""" وسیع باش و تنها، سر به زیر و سخت """ - روحم آنقدر وسیع است که گاهی دست نیافتنی ست ...... گاهی گم است ... نمیدانم کجا رفته !!! امشب از آن لحظاتی ست که روحم نیست ... پیدایش نمیکنم ... به آسمونی گفتم باز نمیدونم روحم چی دید! کجا رفته؟؟؟ فقط دوست دارم جایی بروم ... به قول سهراب دورها آوایی ست که مرا میخواند ... ولی پایم بسته ست ... روحم رفت و این جسم ناتوانم را جا گذاشت ...... - تنها .... و گاهی آنقدر تنهایم که میترسم ... فقط دستانم در دست آسمان ست .. فقط به آسمان نگاه میکنم و خود را به وسعت بیکرانش میسپارم .... - سر به زیر .... نمیدونم ... هنوز نفهمیدم .. شاید با این اتفاق که افتاد سر به زیر هم شدم ... تسلیم در برابر آسمان ... تسلیم در برابر خدا .... تسلیم در برابر بودن فاصله ها .... فاصله هایی که برای من غرق حضور آسمان است ... فقط در این فاصله ها به آسمان فکر میکنم ... که چه حکمتی نهان است؟؟؟؟؟؟ - سخت ...... اما هرگز نتوانستم سخت باشم .... هرگز نمیتوانم سخت باشم ... هرگز .......
گــلـوی هــر قـنــاری را بــریــدنـد از ســر نــفـــــــــــرت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مهر1386ساعت 22:2 توسط مهتاب |
|
|
بشنوید از مهتاب در سال ۱۳۸۰ با فرا رسیدن پاییز .....
فصل من رسید، فصلی که در آن عشق مواج است! سرزمینم در آن جذاب است فصلی که در آن روح پرندهای است شب، بلندا را طی میکند و روز عمر کوتاهش را. شب عظمت را در مییابد آنچنان که خواب اسارت را. فصل معرفت ، فصل زیبای پر ز رحمت! فصلی که در آن ایثار آموخته میشود و گذشت پیدا فصلی که با مهر نمایان میشود و با سپیدی محو فصلی که در آن عشق را معنایی دیگر است معنایی فراتر از بودن. فصلی که در آن عشق حاکم است و روح بی پروا. در این فصل: صمیمیت هست ، انتظاری نیست. بودن را مترادفی برتر است. گر حقیقت لحظه ء نیایش را دریابی گر اوج لحظه ء نیایش را باور کنی عشق وسیع و نمایان میشود ، ایمان قوی نور به میزان عدالت هر شخص باد فرمانروایی بیش نیست و برگ فرمانبر ، سرگردان و چه زیباست تلاش برگ برای ماندن ، برای بودن تلاشی بیهوده که امید را ، بودن را تداعتی میکند سفر به درون شکفتن گلهای نیاز استشمام بوی شقایق دیدن لحظه ء معراج تصویر خدا در آینه ء دل لمس دنیایی برتر سفری به دوردستهای تنهایی ، تا ته انتظار تا اول وصال. مهتاب بلند ، شب روشن شب گرفته شعاع خورشید را خوشا به حال احساس که میدرخشد چون ستارهای در شب و چون غنچهای میشکفد فاصله را برمیدارد و وصل را ممکن میسازد ......... .............. -- با اومدن پاییز احساسم رنگ و بویی دیگه به خودش میگیره ... نمیدونم این پاییز چی با خودش داره ... که همیشه دوست دارم پاییز باشه تا احساسم یه جورایی غیر قابل توصیف .... ---- وقتی هست ، وقتی کنارم هست ، وقتی باهاش هستم ، احساسم دیگه غیر قابل توصیف نیست ... --- آسمونی وای آسمونی کجایی ؟؟ میدونم همین نزدیکی، درست مثل خدا که لای این شب بوهاست ... میدونم در قلب و روحم هستی ... ولی این دوری ... یعنی این فاصله که بین جسمامون وجود داره شکنجهآور شده ... هر لحظه به یادتم ... لحظاتم رو با تو قسمت میکنم ... با تو حرف میزنم ... با تو راه میروم ... ولی تو نیستی ... حضورت ملموس نیست ... روحت جاری ست ... ولی حضورت و وجودت همچنان دور .... بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچه از غم هجران تو بر جان من است ......... کاشکی سکوت هم یه علامتی داشت که میشد اینجا گذاشتش ... سکوتی پر از فریاد .. پر از گریه ... پر از درد ... پر از حسرت ... پر از غم ... سکوتی پر از فقدان تو ... سکوتی که با آمدن تو تبدیل به هزاران کلام میشه ... ای آسمان ....... آســــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــان .............. آســــــــــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــان فریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد رس تـــو بـــاش .......... لطفاً ............ خواهش میکنم ..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مهر1386ساعت 21:5 توسط مهتاب |
|
|
دوستات میدارم بیآنکه بخواهمات.
سالْ گشتهگی است این که به خود در پیچی ابرْوار بغری بیآنکه بباری؟ سالگشتهگی است این که بخواهیاش بیاینکه بیفشاریاش؟ سالگشتهگی است این؟ خواستناش تمنای ِ هر رگ بیآنکه در میان باشد خواهشی حتا؟ نهایت ِ عاشقی ست این؟ آن وعدهی ِ دیدار ِ در فراسوی ِ پیکرهاست؟
- هر لحظه میخواهمش ... هر دم .. با هر نفسی که میآید و میرود خواستنش جاری ست .. دلم سخت گریان است .. هیچ کلامی نمییابم برای بیان حسم ... --- گوش کن دورترین مرغ جهان میخواند ... -- بشنوید از مهتاب در این روزها که ....... احساسم مملو از طعم گس خرماست سرشار از وزش بادها. اعماق روحم مملو از خواهش بیدریغی ست سرشار از بخشش ابرها. فضا مملو از سکوت پاییزی ست سرشار از آرامش دریاها. آسمان زیباست و در این زبیایی مرهمی جاری ست برای التهاب روحم. چه بیپروا دیدگانم در جستجوی تاریکی ست و دیدن ِ هیچکس ....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 شهریور1386ساعت 22:29 توسط مهتاب |
|
|
دشتهایی چه فراخ!
کوههای چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی میآمد! من در این آبادی ، پی چیزی میگشتم: پی خوابی شاید ، پی نوری ، ریگی ، لبخندی. پشت تبریزیها غفلت پاکی بود ، که صدایم میزد. پای نیزاری ماندم، باد میآمد ، گوش دادم: چه کسی با من حرف میزد؟ سوسماری لغزید. راه افتادم. یونجهزاری سر راه ، بعد جالیز خیار ، بوتههای گل رنگ و فراموشی خاک. لب آبی گیوهها را کندم و نشستم ، پاها در آب: " من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است! نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه. چه کسی پشت درختان است؟ هیچ ، میچرد گاوی در کرد. ظهر تابستان است. سایهها میدانند که چه تابستانی است. سایههایی بیلک ، گوشهای روشن و پاک ، کودکان احساس! جای بازی اینجاست. زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. آری تا شقایق هست ، زندگی باید کرد. در دل من چیزی است، مثل یک بیشه ء نور، مثل خواب دم صبح و چنان بیتابم، که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا میخواند. " ---- آری تا آسمان هست، آسمونی نیز هست .... پس زندگی جاری ست ... ---- ای آسمان بشنو صدایم ... صدایت میکنم ... ------ ای روحهای جاری به کمکم بشتابید .....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 21:8 توسط مهتاب |
|
|
آسمان سلام ... سلام به بامداد ...
بشنوید از استاد شاملو : غافلان همسازند، تنها توفان کودکان ِ ناهمگون میزاید. همساز سایهساناناند، محتاط در مرزهای آفتاب. در هیأت ِ زندهگان مردهگاناند. وینان دل به دریا افگناناند به پای دارندهی آتشها. زندهگانی دوشادوش ِ مرگ پیشاپیش ِ مرگ هماره زنده از آن سپس که با مرگ و همواره بدان نام که زیسته بودند؛ که تباهی از درگاه ِ بلند ِ خاطرهشان شرمسار و سرافکنده میگذرد. کاشفان ِ چشمه کاشفان ِ فروتن ِ شوکران جویندهگان ِ شادی در مِجْری ِ آتشفشانها شعبدهبازان ِ لبخند در شبکلاه ِ درد با جاپائی ژرفتر از شادی در گذرگاه ِ پرندهگان. در برابر ِ تندر میایستند خانه را روشن میکنند و میمیرند.
--- من درد در رگانم ............ از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم ... ---- ناتوان .... در عین قدرت ..... ----- سکوت .......... سکوت .......... سکوت ................ سکوت ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 شهریور1386ساعت 19:50 توسط مهتاب |
|
|
هیچکسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست
هیچکسی مثل من و تو جفت هم، نیمه ء هم نیست نباید بین من و تو نفسی فاصله باشه وقتی میتونه جدایی قصه ء دلتنگی باشه بیا تا با هم بسازیم خونه ء عشق رو دوباره باز کنیم پنجرههاشو رو به مهتاب و ستاره من و تو با هم میتونیم پلی تا خورشید بسازیم تا به فردایی دوباره شب رو یک نفس بتازیم چرا بیهمدیگه باشیم وقتی تنهایی عذابه وقتی لحظههای دیدار واسمون مثل یه خوابه هیچکسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست هیچکسی مثل من و تو جفت هم، نیمه ء هم نیست نباید بین من و تو نفسی فاصله باشه وقتی میتونه جدایی قصه ء دلتنگی باشه هیچکسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست هیچکسی مثل من و تو جفت هم، نیمه ء هم نیست هیچکسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست هیچکسی مثل من و تو جفت هم، نیمه ء هم نیست هیچکسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست هیچکسی مثل من و تو جفت هم، نیمه ء هم نیست هیچکسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست .... جفت هم ، نیمه ء هم نیست ...
مثل روز روشنه ... ولی خیلیها نمیخوان باور کنن ... در حالیکه در دلشون به این رسیدن ولی در ظاهر مخالف هستند ..... به خاطر یه نوع غروری که قدیمیه ... و ما بیتاب ... و آنها غرق در غرورشان ...
ای آسمان بارانی بفرست از نوع بخشش که بشوید این همه غرور و شفاف سازد دلها را ... به قول آسمونی صفت کریم بودنت خیلی قشنگ و زیباست .. ذرهای از آن را به ما نشان بده .. ما که بندگان محتاج تو هستیم و تو غنی و مالک ... انت الکبیر و انا الصغیر و هل یرحم الصغیر الی الکبیر ... انت الغنی و انا الفقیر و هل یرحم الفقیر الی الغنی ... آسمان ....... آسمان ......... آسمان ........ قسمت میدهم به بزرگی و جلال و عظمت خودت ... دلهاتان آسمانی و روحتان همواره در مسیر رسیدن جاری باد .... که وصل زیبایی ست ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 20:3 توسط مهتاب |
|
|
بشنوید از فدریکو گارسیا لورکا :
کسی برایم صدفی آورد. در درونش دریایی در نغمه از ساحلی دوردست. قلبم سرشار میشود از آب، از ماهیهای ریز نقرهای و سیاه. کسی برایم صدفی آورد. --- آیا کسی برایم صدفی آورد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ----- یک نفر باز صدا زد سهراب ؟ کفشهایم کو ؟ ------ زیستن در کنار آسمان که همواره همراه است و زیبایی سکوت و فریادش عشق را سیراب میسازد ... --- آیا قلبم سرشار میشود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 19:27 توسط مهتاب |
|
|
بشنوید از استاد بزرگ ه.ا.سایه :
خداوندا دلی دریا به من ده در او عشقی نهنگآسا به من ده حریفان را بس آمد قطرهای چند بگردان جام و آن دریا به من ده نگارا نقش ِ دیگر باید آراست یکی آن کلک ِ نقش آرا به من ده ز مجنونان ِ دشت ِ آشنایی منم امروز، آن لیلا به من ده به چشم ِ آهوان ِ دشت ِ غربت که سوز سینه ء نیها به من ده تن آسایان بلایش برنتابند بلی من گفتم، آن بالا به من ده چو با دریادلان افتی، قدح چیست؟ به جام ِ آسمان دریا به من ده گدایان همت ِ شاهانه دارند تو آن بی زیور ِ زیبا به من ده غم ِ دنیا چه سنجد با دل ِ من از آن غمهای بی دنیا به من ده چه دلتنگند این آیینهرویان دلی در سینه بی سیما به من ده به جان سایه و دیدار ِ خورشید که صبری در شب ِ یلدا به من ده
--- صبر داشتن در شب یلدا ......... ------ وای سهراب در این روزها چقدر بی تابم ... هی بالا هی پایین ... همه میگن قاطی کردی ... دیوونه شدم ... همه با تعجب کردم ... --------- پیاده روی بعد از ساعات کار تا خونه ... نه تا دم در ِ خونه ... فقط تا نزدیکی خونه ... در کنار تو بودن ... وای چه لحظاتی ست ... منتظرم برسه روزی که با هم تا توی خونه بریم ... در کنار هم زندگی کنیم ... چه روزهایی ست ... آبی ملایم دقیقاً مثل این رنگ آبـــــــــــی مـــلایـــم . ----صبر داشتن در شب ِ یلدا ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 شهریور1386ساعت 20:53 توسط مهتاب |
|
|
سلام به آسمان آبی تهران که دیدنیترین و به یادماندنیترین است در ذهنها و خاطرات ....
سلام به دوستان و سلام به عشق .... بشنوید شعری که بیانگر احساسم است : بيا با پاكترين سلام عشق آشتی كنيم بيا با بنفشههای لب جوب آشتی كنيم بيا از حسرت و غم ديگه با هم حرف نزنيم بيا بر خنده ء این صبح بهار خنده کنیم گلدونا رو آب بدیم سلام همسایه رو جواب بدیم بیا باور بکنیم رنگ گلهای وحشی رو سرخی شقایق رو عطر گل بنفشه رو بیا این پرنده رو از قفسش رها کنیم بیا باز آشتی کنیم اسم هم رو صدا کنیم گلدونا رو آب بدیم سلام همسایه رو جواب بدیم بیا فریاد بزنیم بهار سرسبز اومده دل به دریا بزنیم دوره ء غم سراومده بیا باور بکن و پرنده رو رها بکن بیا آشتی بکن و اسم منو صدا بکن .........
بشنوید از لورکا : پس هر آئینه ستاره ء مردهای و رنگین کمان خردی خفته است. پس هر آئینه خلائی جاودانه و لانه ء سکوتهایی که هنوز پرواز نمیدانند. آئینه چشمهای است مومیایی شده، چون صدفی میبندد در غروب. آئینه شبنم درخشانی است کتاب سپیده دمهای خشکیده پژواکهای مجسم.
شاد ، پاینده باشید و همیشه دلتان آسمانی و روحتان روان و جاری باد ........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 19:55 توسط مهتاب |
|
|
دردی در بستر زن و زنی در بستر درد و چنان همبستر هم رنگ پريده زن رگهايش نقش بسته بر اندامش نقش خاطرات ِ مردانى كه تا بامداد از لبانشان مى مكيد جرعه جرعه هستى را مىبلعيد عطر هر نفس از جانشان را. بوى تعفن مىدهد فضا صدايى نيست، چشمها جستجوگران بيرحم خيره به يك نقطه، و جسم آبستن مرگ است! لیلا رجبی
ابرهای تیره بر آسمان روان است، و گاه ریزش باران و گاه وزش باد ..... پ ن: روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد .... در آخر بشنوید از سهراب : .... کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟ و در کدام بـــهـار درنگ خواهی کرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 16:7 توسط مهتاب |
|
|
عشق
عشقي در بسترم خفته كه هر شب با من مي آميزد چنان كه گويي تمامي من شده ! عشقي همبسترم شد كه نوزادش تمامي وجودم را مكيد. از آن او باد هستي ام، زندگي ام. بي او مباد هر لحظه از زندگي ام. ليلا رجبي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 تیر1386ساعت 12:15 توسط مهتاب |
|
|
پرنده خيس می دانی ... ای صميمی، و صندوق های زرد پست پرندگان همه خيس اند " زنده یاد گلسرخی " روحش شاد و جاری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 17:59 توسط مهتاب |
|
|
فراتر
میتازی، همزاد عصیان! به شکار ستارهها رهسپاری، دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار. اینجا که من هستم آسمان. خوشه ء کهکشان میآویزد، کو چشمی آرزومند؟ با ترس و شیفتگی، در برکه ء فیروزهگون، گلهای سپید میکنی و هر آن، به مار سیاهی مینگری، گلچین بیتاب! و اینجا - افسانه نمیگویم- نیش مار، نوشابه ء گل ارمغان آورد. بیداریات را جادو میزند، سیب باغ ترا پنجه ء دیوی میرباید. و - قصه نمیپردازم - در باغستان من، شاخه ء بارور خم میشود، بینیازی دستها پاسخ میدهد. در بیشه ء تو، آهو سر میکشد، به صدایی میرمد. در جنگل من، از درندگی نام و نشان نیست. در سایه - آفتاب دیارت، قصه ء " خیر و شر " میشنوی. من شکفتنها را میشنوم. و جویبار از آن سوی زمان میگذرد. تو در راهی. من رسیدهام. اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازکدل! میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ. با خواندن و شنیدن این شعر دیگه جای هیچ حرفی باقی نمیمونه جز اینکه باید بگم سهراب همیشه در قلب و روح من جاری ست .... و آسمان از یاد او سرشار است .... میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ. پ ن : از همه ء دوستان ِ بزرگ و همواره جاری خود سپاسگزارم که همیشه مرا همراهی میکنند .... "فیلسوف کوچولو " همراه ِ آبی ِ من و خواهر مهربانم ... سپاسگزارم از حضورت .. " محمد" عزیز دوست و همراه ِ وسیع من سپاسگزارم از حضورت ... امیدوارم همیشه پاینده و جاری باشید ... مثال ابرهای روان ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 18:8 توسط مهتاب |
|
|
دوستان بشنوید از ه.ا.سایه :
برداشت آسمان را چون کاسهای کبود، و صبح ِ سرخ را لاجرعه سر کشید. آنگاه خورشید در تمام وجودش طلوع کرد ... کاش هر صبح ما نیز صبح را سر میکشیدیم و خورشید در تمام وجودمان طلوع میکرد.... وای آسمان نخواهم پرسید چرا ؟ ولی به من بگو چه کنم ... بگو ... هر چه که باید انجام دهم بر افکارم، بر وجودم جاری ساز ... کمکم کن ... سخت به حمایتت احتیاج دارم ... آسمان با تو سخن میگویم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 21:24 توسط مهتاب |
|
|
دلم گرفته ... دلم عجیب گرفته ...
دلم تنگ شده ... دلم عجيب تنگ شده ... آسمان ... آسمان ... آسمان ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 17:29 توسط مهتاب |
|
|
شبانه (ابراهیم در آتش)
مرا □ پس پشت مردمکانت □ نگاه از صدای تو ایمن می شود. □ و دلت - روحش شاد و همواره جاری.... -- گاهی نیز به من سر بزن ........ مثل قدیم ...... دلم برات تنگ شده خیلی زیاد ... - - - منتظرت هستم و خواهم ماند هميشه .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 17:34 توسط مهتاب |
|
|
چرخشی ناگاه رخ داد
فضا را ترسی پوشاند نزدیک شد و هر چه نزدیکتر فضا آغشتهتر دور شد و هر چه دورتر آرامش بخشتر نور در دستانش نفسهایش سنگینتر شانههایش افتادهتر هجوم محیط بر سرش لانه کرد و دور شد، دورتر نزدیک شد، نزدیکتر همهمهها به گوش میرسید چرخشی رخ داد و ناگاه افتاد چون سیبی تنها شد، از درخت جدا شد گریست ....... سخت گریست .... لیلا رجبی
زاده شدن بر نیزه ء تاریک همچون میلاد ِ گشاده ء زخمی. سِفْر ِ یگانه ء فرصت را سراسر در سلسله پیمودن ......... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 خرداد1386ساعت 13:13 توسط مهتاب |
|
|
وای امشب پرم از آسمونی ِ نازنینم ... حس ِ با او بودن در تمامی رگهایم جاری ست ... چه حس ِ آروم و در عین حال پر شور و حالی ِ .... دوستش دارم با تمام وجودم ..... دلم میخواد از احساسم براش بگم ... براش صحبت کنم .... براش تمامی دقایق از احساسم زمزمه کنم .... وای خدای من این چه عشقی ست... این چه شوری ست .... تهی از خود بودن و مملو از آسمونی ....... لبریز از شعف و یه حسی که اصلاً قادر به بیان کردنش نیستم ........ و باز میگم که کاش دانههای دلم پیدا بود........ دانههای دلم مالامال ِ دوست داشتن ِ آسمونی ِ و وجودم او را میخواند ....... ریه ء من از آسمونی پر و خالی میشه ..... در وجودم احساسش میکنم ..... یک نفس عمیق ......... فایدهای نداره .... بیتابم ولی آروم ........ کاش میتونستم احساسم رو بیان کنم ....... نمیدونم چه جوری از حسم بگم ، وقتی این احساس به سراغم میاد آسمونی میگه : خونسردی خودت رو حفظ کن ، آروم باش ...... ولی چه جوری آروم باشم .... آخ اگه آسمونی کنارم بودی میپریدم تو آغوشت و خودم رو رها میکردم از تمامی دنیا و هستی و زندگی ، رها از همه ء عالم ............ میخندم شاید خالی بشم .... فایدهای نداره .... خیلی پرم .... حسی شبیه باران .... مثال طوفان .... بشنوید از مهتاب که دوباره شعلهور شده .... حس ِ آبی با تو بودن همراه ِ همیشگی ام یاد ِ تو در ذهنم و نگاهم در جستجوی تو حس ِ ظریف ِ پرواز آن هنگام که کنارت قدم برمیدارم سرشار از تو بینیاز از همه عالم گویی خدایی و من بندهای بیتاب آه در بیکران شب، پس از تولد مهتاب دیدارت به معنای پاکی ابرهاست و مفهومی تازه برای عشق.... و عشق را در طلوع خورشید و غروب ِ دلانگیزش نیافتم. عشق را در مهتاب شبهای تنهایی ، در تولد بیصبرانه ء ماه، در برق ِ نگاه ِ کودکی که محبت را چون شکلاتی چشیده، مییابم. عشق در ظلمت است، در آن وادی که نور رنگ میبازد... و سلطنت مطلق از آن ِ تاریکی ست و رازها همه هویدا، گفتگوها از آن ِ رازهاست. و عشق را در خود ندیدم عشق را در طلوع تپشهای قلب ِ نوزادی مییابم که سراسر شوق است و زندگی. و سرانجام عشق را در هستی یافتم، بودنی که برای دیگری ست و معنایی به وسعت ِ آسمان دارد، که نمییابی برایش مفهومی چرا که زیباست و شکیبا، طلوعش به یادماندنی ست ، دیدنی ست و رؤیایی، رؤیایی که حقیقتی جاویدان است. آسمونی جونم این احساس ، این مهتاب همش به خاطر ِ اینه که تو هستی، آسمان هست و سرانجام مهتاب با اینها معنا مییابد .......... با تو و آسمان ...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 22:16 توسط مهتاب |
|
|
واى پرم از سهراب ...... پرم از حس ِ دوست داشتن ِ سهراب .... حسى دارم مملو از ريزش ، سکوت ، لبريز از فرياد .... نيست کلمهاى براى بيان احساسم ..... واى سهراب اين روزها ياد حرفها و شعرهاى تو در ذهنم جارى ست ..... ياد کلام ِ دلنشين و زيبا و ساده ء تو .... سهراب ، سهراب ، من صدايت مىزنم ..... تا به تو بگويم تا عمق تمامى کلماتت در هشت کتاب رفتم ..... و هرگاه زخمى به پا داشتم زير و بمهاى زمين را به من آموخته است. و هرگز نپرسيدم چرا قلب حقيقت آبى است... و هيچگاه بد نگفتم به مهتاب اگر تب داشتم.... و هميشه آسمان را ميان دو هجاى «هستى» نشاندم ......... آه سهراب ، سهراب کجايى ؟؟ مى دانم در اين نزديکى هستى، در بيکران ِ آسمان و هر صبح وقتى خورشيد مىآيد ، متولد مىشوى ...... " سينه مالامال ِ درد است اى دريغا مرهمى !!! " آسمونى مىگفت : بين من و تو فاصلهاى هست که اون فاصله سهراب ِ .... گفتم : سهراب با ما هست ، نه بين ما .......... گذشت و گذشت .......... حالا آسمونى ديگه حساس نيست حتى اگه بين ما سهراب باشه .... ولى بازم من مىگم که سهراب با ما هست .... نه بين ما ...... آسمونى مىگه : خودت باش، مرد باش، و به قول خودم : آدم باش ......... هنوز تمام حسم از سهراب ِ .. خيلى دوستش دارم .. کاش دانههاى دلم پيدا بود .... واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى "فکر بلبل همه آنست که گل شد يارش گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش" دلم در وسعت ِ آسمان گرفتار است ......... با هر نگاه به آسمان غوغايى برپا مىشود .. ديگر تاب ندارم ... توان ندارم .... تاب ماندن .... توان ماندن .... وقتى جلوى پنجره ء شرکت مىروم و به گربه ء همسايه نگاه مىکنم با خود مىگويم زندگى چيست .... گربهاى اين بالا و گربهاى آن پايين .... گربهاى رها و گربهاى اسير ... زندگى دردى با خود دارد که زيستن نام دارد .... درد ِ از خود دور بودن .... از آسمان دور بودن ..... دورى و باز دورى ......... فراموشى ........ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 11:8 توسط مهتاب |
|
|
به خاطر آسمونی نوشتم ـ تنها دلیل همین بوده همیشه ـ آسمونی خواسته منم نوشتم ..... ولی نمیدونم چرا وقتی به گذشتهام فکر میکنم یه حس شبیه باریدن، آب شدن، نیست شدن دارم ... وقتی فکر میکنم یاد ِ کارهای گذشتهام میافتم مثل ابرهای سیاه دوست دارم ببارم تا سفید بشم ولی چه فایده هر چی میبارم سفید نمیشم .... غمگینم ، خیلی زیاد به اندازه وسعت آسمان ....... نمیخوام بپرسم چرا آسمان !! ولی ای آسمان تو میدونی که من دچار چه درد ِ عظیمی هستم .... درمانش را برسان ....... ای آسمان ! درد ِ مرا تسکین ده و ذهنم را قدرت بخش .............
آسمونی خیلی خوبه ، خیلی بزرگ ِ درست مثل آسمان !
دلم میخواد پرواز کنم در بیکران ِ آسمان و ذهنم تهی از بودن، محو تماشای آبی ِ یکدست و ملایم، غرق در آسمان ......... فقط پرواز کنم ........ پرواز ........ و به قول سهراب : قطره ها در جريان ، برف بر دوش سكوت و زمان روي ستون فقرات گل ياس..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 9:17 توسط مهتاب |
|
|
بی هیچ کلامی، چرا كه دهانم به سخن گشوده نمي شود............. حسي دارم ...... بشنويد از سهراب كه بيانگر احساسم است ..........
اينجا پرنده بود ................ اي عبور ظريف! بال را معني كن تا پر هوش من از حسادت بسوزد. اي حيات شديد! ريشه هاي تو از مهلت نور آب مي نوشد. آدمي زاد - اين حجم غمناك - روي پاشويه ء وقت روز سرشاري حوض را خواب مي بيند. اي كمي رفته بالاتر از واقعيت! با تكان لطيف غريزه ارث تاريك اشكال از بال هاي تو مي ريزد. عصمت گيج پرواز مثل يك خط مغلق در شيار فضا رمز مي پاشد. من وارث نقش فرش زمينم و همه انحناهاي اين حوضخانه. شكل آن كاسه ء مس هم سفر بوده با من از زمين هاي زبر غريزي تا تراشيدگي هاي وجدان امروز. اي نگاه تحرك! حجم انگشت تكرار روزن التهاب مرا بست: پيش از اين در لب سيب دست من شعله ور مي شد. پيش از اين يعني روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود. روزگاري كه در سايه ء برگ ادراك روي پلك درشت بشارت خواب شيريني از هوش مي رفت، از تماشاي سوي ستاره خون انسان پر از شمش اشراق مي شد. اي حضور پريروزي بدوي! اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك حرمت زندگي را طرح مي ريزي! من پس از رفتن تو لب شط بانگ پاهاي تند عطش را مي شنيدم. بال حاضر جواب تو از سئوال فضا پيش مي افتد. آدمي زاد طومار طولاني انتظار است، اي پرنده! ولي تو خال يك نقطه در صفحه ء ارتجال حياتي. پي نوشت: ............................. پي نوشت ۱: آدمي زاد طومار طولاني انتظار است............................ پي نوشت ۲ : اي كاش مي توانستم بنويسم .............. احساسم را، تمامي قلبم و روحم را ........ تمامي مهتاب را ............... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 18:6 توسط مهتاب |
|
|
سلام به آسمونی که وقتی شب میرسه تا خود ِ صبح با من ِ........ وای وای وای امشب پُرم از تو ....... پُرم از حس دوست داشتن تو ....... و چه حس ِ لطیفی مثل ِ مخمل ابرا میمونه....... نه مثل ِ شکفتن غنچهای در باغچهای از گل میمونه...... یا شایدم مثل آسمونی میمونه..... امشب احساسم مال ِ آسمونی ِ با مرام ِ .... آخه میدونید من همیشه توی ذهنم با آسمونی زندگی میکنم........ نمیدونید چه زندگی سرشار از شقایق و مهتابی ....... هر کسی ندونه آسمان که میدونه .... زندگی من و آسمونی چون زیستن درخت و میوه میمونه ....مثال همراهی باد و ابرا ........ به من میگه میترسم ، میترسم این حس ِ شاد و قشنگتو از دست بدی ........ وای آسمونی میترسه!!! میگم نترس .. تا وقتی تو هستی این حس ِ من هست .......... اصلاً این حس ِ مال ِ تو ....... وای آسمونی چقدر خوبی، چقدر دوستت دارم........... میدونی به قول شاملو :
" اکنون رَخت به سراچهی ِ آسمانی دیگر خواهم کشید. آسمان ِ آخرین که ستارهی ِ تنهای ِ آن توئی. آسمان ِ روشن سرپوش ِ بلورین ِ باغی که تو تنها گُل ِ آن، تنها زنبور ِ آنی. باغی که تو تنها درخت ِ آنی و بر آن درخت گلی ست یگانه که توئی. ای آسمان و درخت و باغ ِ من، گَُل و زنبور و کندوی ِ من! با زمزمهی ِ تو اکونون رخت به گسترهی ِ خوابی خواهم کشید که تنها رؤیای ِ آن توئی. " میفهمی آسمونی فقط توئی........ همه جا، توی ذهنم، توی روشنی، حتی توی تاریکی، توی شبهام، هر صبح، هر لحظه ........... فقط تو ........ آسمونی ِ مهربون و پر از احساس ِ خودم ......... این شعر تقدیم به تو آسمونی .......... این شعر خاطرهای برامون داره....... یادت هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 23:26 توسط مهتاب |
|
|
صبح که اومدم بيرون نم نم بارون روى گونههام ، به به چه حس خوبى .... يه حس که ياد آسمونى افتادم.......... آخه مىدونيد من يه آسمونى دارم... که خيلى دوستش دارم.......... اون يه روزى به من گفت: مىتونى تجسم کنى هوا رو وقتى که نم نم بارون مياد و قطرات بارون روى گونههات مىريزه ؟ آدم يه حس ِ تازهگى پيدا مىکنه. من گفتم: نه؟ ولى امروز صبح وقتى اومدم بيرون ياد آسمونى افتادم......... با اون حرفهاى قشنگش......... همش من رو مىبره به آسمان .......... به جایی که روحم تازه می شه......... وای ای آسمان ! آسمونی ِ مهربونم رو حفظ کن (آمین) واقعاً آسمونى ِ ........ اونم آسمونى ِ خودم.........
بشنوید از سهراب : .... در گشودم: قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من.
آب را با آسمان خوردم....
لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند.
من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت...
آب را با آسمان خوردم....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 12:34 توسط مهتاب |
|
|
سلام آسمونی ِ خوبم .......... سلام آسمان که حامی قلب کوچک من هستی ...... می خواهم ابر
باشم در وسعت بیکرانت ........ می خواهم بادی که زمزمه کنان تو را می خواند مرا ببرد........... می خواهم خورشیدی که با نام تو طلوع می کند گرمابخش وجودم باشد......... آه می خواهم ...... می خواهم و باز می خواهم .......... می خواهم چون وسعت آبی و زیبایت، قلب کوچک و کم تحمل مرا بخشنده کنی ......... می خواهم چون مهتاب شبهایت، روشنی بخش باشم ........... آه ای آسمان من می خواهم .......... دل کوچکم را قدرت بخش ... ای آسمان! آسمونی مرا حفظ كن و مگذار با افكارم آزرده خاطرش كنم.... (آمين) بشنوید از حافظ موسوی: قطاری که تو را برد چه چیز را با خود برمیگرداند؟ تعادل دنیا گاهی فقط به مویی بند است لوکوموتیوران تو کاش این را می دانست! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 9:33 توسط مهتاب |
|
|
امشب به سمت كلبهای در حرکتم، حرکت به سوی بارور شدن
افکار. ترسی رخنه کرده در فضا، فضایی آکنده از دوری، گویی بوی هجرت میآید... و چه عطرآگین. در دلم اندوهی غوطهور و چه کسی میداند غیر از مهتاب که دورها آوایی است... زیستن با خویشتن ِ خویش و یا پر گشودن در آسمانی که کلاغ نقطهء تلاقی آن است با سیاهی!! برای رسیدن پرواز کافی نیست اوج گرفتن شاید آن هم در وسعت بیکران ِ آسمان. فراتر از خودمان نرویم، بگذاریم احساس هوایی بخورد.... بیآنکه بدانیم به بیراهه قدم نگذاریم. افکارمان را در پس هر کلام نهان کنیم و نخواهیم نقابی بر صورت، بگذاریم احساس هوایی بخورد... من نه آنم که تو میخواهی! من میخواهم خود باشم... مهتاب را ببینیم تا گم نشویم. فقط گاهی، گاهی به آسمان نگاه کنیم... حرف من این است همین. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 21:19 توسط مهتاب |
|
|
آسمان، اى آسمان! يه تکه ابر سفيد درست مثل قلب ِ آسمونى توى وسعت ِ آبى بيکرانت پيداست که هر لحظه دور و دورتر مىشود ولى همچنان نزديک است، چرا که در خاطره ماندگار است. يعنى قلب ِ آسمونى از من دور و دورتر مىشود؟؟ نمىدانم. - پس چه کسى مىداند؟ سکوت - تو گاهى بىانصافى نسبت به من. نمىفهمم، منظورم اين است که جملهات را نمىفهمم آه اى سهراب! دوست دارم بروم به دورها، چون فضاى اينجا سنگين است، چون از خود ِ واقعىام دور هستم، چون بالش من پر آواز پر چلچلههاست، مىدونى سهراب: کسى باورم ندارد، افکارم و وجودم را هيچ کس باور ندارد. - حتى من!!؟؟ حتى تو، مىدونى چرا؟ - نه؟ چون هنوز نمىتوانم افکارم را درست بيان کنم، چون دچار مشکل درونى هستم، چون گرفتار ِ درونم هستم. بازم مىخواهى بشنوى؟ - آره بگو برايم جالب است. پس اين بار بشنو از سهراب که بيانگر احساسم است: ........ من از کدام طرف مىرسم به يک هدهد؟ و گوش کن، که همين حرف در تمام سفر هميشه پنجرهء خواب را بهم مىزد. چه چيز در همهء راه زير گوش تو مىخواند؟ درست فکر کن کجاست هستهء پنهان اين ترنم مرموز؟ چه چيز پلک ترا مىفشرد، چه وزن گرم دلانگيزى؟ سفر دراز نبود: عبور چلچله از حجم وقت کم مىکرد. و در مصاحبهء باد و شيروانىها اشارهها به سرآغاز هوش برمىگشت...... خدايا! تمامى افکارم دچار لغزشى چسبناک و سخت شده است، هيچ روزنهاى يافت نمىشود، افکارم همچون کرمى مىماند که غافل از اطرافش فقط حرکت مىکند آن هم مارپيچ و هرگاه به انتها مىرسد دور مىزند و تکرار آغاز مىشود. آسمان، اى آسمان! در زلالى وسعتت هيچ چيز نهان نيست، عمق همه چيز آشکار. اما مهتاب هرگز آشکار نيست، مهتاب نمىتواند چون تو زلال باشد و وسيع، گاهى اوقات اصلاً نمىتواند حضور داشته باشد، دل مهتاب همواره نهان است. در اين زندگى يه آسمونى هست با يه دنيا خاطره، با يه دنيا مهربونى، با يه دنيا خواسته، با يه دنيا آرزو. خدايا! آرزوهاى آسمونى را به حقيقت برسان چرا که رسيدن، وصال آن هم رسيدن به آرزو خيلى خوب و زيباست درست مثل زيبايى آسمان. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 16:47 توسط مهتاب |
|
|
وای دلم خدایا وین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارهَد از حد جهان بی حد و اندازه شود خاک سیه بر سر او کز دهن تو تازه نشد یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت ............................................ آب چه دانست که او گوهر پوینده شود خاک چه دانست که او غمزه ء غمازه شود
به راستی چه کسی میداند که او چیست؟؟؟؟؟؟ خود ِ واقعی تان را بیابید........ در پس گوهری باشید که در کف دلتان نهان است و بدانید جوینده یابنده است این بار بشنوید از فریدون مشیری که لطافت آسمان مرا به یاد او انداخت.... واقعاً با احساس و زیبا میگوید.
شراب شعر چشمان تو من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد! همه انديشهام اندیشه ء فرداست، وجودم از تمنای تو سرشار است، زمان – در بستر شب – خواب و بیدار است، هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز.... خیالم چون کبوترهای وحشی میکند پرواز... رود آنجا که میبافند کولیهای جادو، گیسوی شب را همان جاها، که شبها در رواق کهکشانها عود میسوزند؛ هان جاها، که اخترها، به بام قصرها، مشعل میافروزند؛ همان جاها، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل میسایند؛ همان جاها، که پشت پرده ء شب، دختر خورشید فردا را میآرایند؛ همین فردای ِ افسون ریز ِ رویایی، همین فردا که راه ِ خواب من بستهست، همین فردا که روی پرده ء پندار من پیداست همین فردا که ما را روز دیدار است! همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست! همین فردا، همین فردا... .... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد! زمان، در بستر شب، خواب و بیدار است، سیاهی تار میبندد، چراغ ماه، لرزان، از نسیم سرد پاییز است، دل بیتاب و بی آرام ِ من، از شوق لبریز است، به هر سو، چشم من رو میکند: فرداست! سحر از ماورای ظلمت شب میزند لبخند قناریها سرود صبح میخوانند... ... من آنجا، چشم در راه توأم، ناگاه: تو را، از دور میبینم که میآیی، تو را از دور میبینم که میخندی، تو را از دور میبینم که میخندی و میآیی، ... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند سراپا چشم خواهد شد. تو را در بازوان خویش خواهم دید! سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد. تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت. برایت شعر خواهم خواند، برایم شعر خواهی خواند، تبسمهای شیرین تو را، با بوسه خواهم چید! وگر بختم کند یاری، در آغوش تو... .... ای افسوس! سیاهی تار میبندد، چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است، هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز زمان – در بستر شب – خواب و بیدار است! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 23:16 توسط مهتاب |
|
|
می دونید این روزها که هوا بهاری، گرم و همه جا سبز ِ سبز ِ سبز شده : دلهای خیلیها بی تاب ِ برای رسیدن به یار، بی تاب ِ برای دیدن یار. دلهای خیلیها غمگین ِ برای چیزهایی که ندارند، یا چیزهایی که دارند. دلهای خیلیها گرم و سبز نیست!! وای دلهای خیلیها پر از کینه و حسرت و آه و اندوه ِ . دلهای خیلیها رنجور و مریض ِ . دلهای خیلیها در آرزوی آمدن ِ یار و وصال دوباره به سر میبره. دلهای خیلیها به یاد گذشتگان و گذشته در اشک غوطه ور شده. دلهای خیلیها بی تاب ِ برای رسیدن به یار ، برای دیدن یار............... ولی دل من چنان در غم او زار است ..... دوست دارم سینهام را بشکافم تا دلم رها شود.... بشنوید از مهتاب که حالش حال عجیبی ست........... آسمان و ابری پیدا امشب گویی مهربانی همسان زیبایی ست. تمام افکار در پی خواهش. تمام وجود، در آستانه ء پرواز چون کبوتری سپید. ولی گویا زخمی، و یا پر بسته، بالش شکسته! دردی بر بالهایش نشسته! که توان پریدن گرفته. صد هزار قناری پریدند بدون بَلَدی که توان گفت به کدام سرا؟ به دیاری؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 21:28 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|