![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
روزگاري زيستن آرزويم بود
و اكنون هرگز نخواهم اينچنين آرزويي خدانگهدارت آرزوي در دودست مانده دل بستن و نداشتن دلبر معشوقه كسي بودن و هرگز عاشق نبودن روزگاري زيستن آرزويم بود....
بدجوري قاطي كردم ... شايد آخرين راه بهترين راه نباشه ... مگر اينكه راهي وجود داشته باشه ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 آبان1387ساعت 20:35 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|