![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
آسمان يکدست
کمي ناهموار پرنده هست پرواز را بنگر ديگر اوج رها شدن نيست چرا که عشق هست.
تو از متن کدوم رؤيا رسيدي که تا اسمت رو گفتي شب جوان شد که از رنگ صدات دريا شکفت و نگاه من پر از رنگين کمان شد .........
بشنويد از سهراب : گوش کن، دورترين مرغ جهان ميخواند. شب سليس است و يکدست و باز. شمعدانيها و صدادارترين شاخه ء فصل، ماه را ميشنوند. پلکان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسيم، گوش کن، جاده صدا ميزند از دور قدمهاي ترا. چشم تو زينت تاريکي نيست. پلکها را بتکان، کفش به پا و بيـــــــــــــــا. و بيا تا جايي، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي کلوخي بنشيند با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يک قطعه ء آواز به خود جذب کنند. پارسايي است در آنجا که ترا خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است که از حادثه ء عشق تر است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 10:50 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|