![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
هيچکسي مثل من و تو
زنده در هواي هم نيست هيچکسي مثل من و تو جفت هم ، نيمه ء هم نيست نبايد بين من و تو نفسي فاصله باشه وقتي ميتونه جدايي ، قصه ء دلتنگي باشه بيا تا باهم بسازيم خونه ء عشق رو دوباره باز کنيم پنجرههاشو رو به مهتاب و ستاره هيچکسي مثل من و تو زنده در هواي هم نيست هيچکسي مثل من و تو جفت هم ، نيمه ء هم نيست .... من و تو با هم ميتونيم پلي تا خورشيد بسازيم .. تا به فردايي دوباره شب رو يک نفس بتازيم ... چرا بي همديگه باشيم وقتي تنهايي عذابه ، وقتي لحظههاي ديدار واسمون مثل يه خواب ِ
دوستت دارم با تمام وجود. حسي درونم هست که قادر به بيان کردنش نيستم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 23:38 توسط مهتاب |
|
|
احساسم واقعي ست ، ملموس و شيشهاي از آن جهت که آن سويش ديده ميشود.
نخواهم عمر فاني را چــــرا که عمر فاني من تويي. نخواهم جان پر درد را چــــرا که جان من تويي. خدايا اين زندگي را نميخواهم ، زندگي را نميخواهم !!! بشنويد از سهراب: ماه بالاي سر آبادي است، اهل آبادي در خواب. روي اين مهتابي، خشت غربت را ميبويم. باغ همسايه چراغش روشن، (نه همسايهاي هست و نه باغي) من چراغم خاموش. ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب کوزهء آب. غوکها ميخوانند. مرغ حق هم گاهي. کوه نزديک من است: پشت افراها، سنجدها. و بيابان پيداست. سنگها پيدا نيست، گلچهها پيدا نيست. سايههايي از دور، مثل تنهايي آب، مثل آواز خدا پيداست. نيمه شب بايد باشد. دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام. آسمان آبي نيست، روز آبي بود. ياد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم. ياد من باشد فردا لب سلخ، طرحي از بزها بردارم. طرحي از جاروها، سايههاشان در آب. ياد من باشد، هر چه پروانه که ميافتد در آب، زود از آب درآرم. ياد من باشد کاري نکنم، که به قانون زمين بربخورد. ياد من باشد فردا لب جوي، حولهام را هم با چوبه بشويم. ياد من باشد تنــها هستم. ماه بالاي سر تنهايي است.
افسردهام ، سخت پريشان ، با نزديک شدن به سال جديد گويي روحم داراي موجهاي سهمگين شده دلم سخت گريان و ملتهب و جسمم ناتوانترين و اي کاش چشمانم نميديد تا عذابم کمتر بود !!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 21:32 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|