![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
شـــاد بــــاش عــــشــق پــر ســـودای مــا ای طــبــیــب جــمـلــه عــلـتـــهـــــای مــــا ای طــبــیــب جــمـلــه عــلـتـــهـــــای مــــا ای طــبــیــب جــمـلــه عــلـتـــهـــــای مــــا
-- دوست خوب و همراه همیشگی و خواهر نازنینم فیلسوف کوچولو .......... دلم تنگ شده برات .... وقتی نیستی شور و ذوق نیست .......... هیجان و جنبش نیست ........... امیدوارم همیشه سلامت باشی و تندرست و دلت آسمانی و روحت جاری ............ دوستت دارم به اندازه ء زیبایی آسمان ... حرف بزن، خواهر تکامل خوشرنگ! خون مرا پر کن از ملایمت هوش. نبض مرا روی زبری نفس عشق فاش کن. -------- آسمونی ، آسمونی ، آسمونی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مهر1386ساعت 22:1 توسط مهتاب |
|
|
بشنو از نی چون حکایت میکند از جداییها شکایت میکند - سلام استاد ملالی نیست جز دوری شما، جز خلاء حضور شما در زندگی ما .... -- ملالی نیست واقعاً ؟ - چرا استاد هست، تا دلت بخواهد ملال، دلتنگی و اشک و بغض، تا دلت بخواهد دوری ... استاد -- بفرمائید (با همان خوشرویی همیشگی) - از ما به آسمان بگو ... از ما زمینیها که در بند و اسارت هستیم ... -- یادتون هست بهتون گفتم چه مدت طول کشید تا بتونم صدای نی رو دربیارم؟ - استاد مگه میشه لحظاتی که با شما بودیم رو فراموش کنیم! معلومه که یادمون هست، حدود ۲ سال طول کشید که شما بتونید صدای نی رو دربیارید و اون موقع که داشتید تعریف میکردید من گفتم وای استاد ۲ سال؟ و شما گفتید من عاشق نی بودم .... عاشق نی ... عاشق صدای نی ... -- پس باید صبر کنید اگر عاشق هستید تا صدای نی دربیاد ..... خدا صبر و تحملش رو به عاشق داده پس باید صبر زیادی داشته باشید وقتی قدم در این راه گذاشتید ... - وای استاد! کاشکی بودی ... نه به خاطر خودم ... به خاطر آسمونی که شما تقریباً براش همه چیز بودید ... یه دوست محبوب و دوست داشتنی ... یه رفیق شفیق .... یه مونس .... و از وقتی رفتید آسمونی من خیلی سنگین شده .... آخه اون با شما خیلی راحت حرف میزد .... چون شما از جنس اون بودید ... چون شما هم آسمونی بودید ... و من هنوز زمینیام ...... در نقطه ء کور .... که اصلاً آنتن نمیدهد ... بعضی وقتها واقعاً چیز زیادی از من نمیخواد ولی من فارغ از حال دل آسمونی کاری میکنم که دلش کمی آزرده میشه .... وای استاد! اصلاً نمیدونم چرا این حرفها رو دارم به شما میگم .... باده از ما مست شد نی ما از او غالب از ما هست شد نی ما از او میدونم چرا این حرفها رو به شما میگم، چون روح شما جاری ست، در همینجا، چون حسش میکنم چون شما میفهمید حرفهای منو، حس میکنم حضور شما رو که مثل همیشه سبک و راحت و خندان و ملایم هستید ... حضوری که فقط یکبار دیدمش و تا آخر عمر در ذهنم نقش بسته ... فقط یکبار با شما هم کلام شدم ... و برای تمامی عمرم کافی ست ... سهم من از شما همان یکبار بود و بس ... استاد از ما به آسمان بگو ...... تو از آسمان بخواه ........ احساس میکنم با همان لبخند جاری بر لبانتان و با همان چهره ء پر از غم هجران، با همان چشمان عمیق به من نگاه میکنید ولی استاد من منتظر جواب هستم ... منتظر جواب ... بند بگسل آزاده باش ای پسر چند باشی بنده ء سیم و زر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 مهر1386ساعت 22:21 توسط مهتاب |
|
|
بشنوید از کتاب اطاق آبی نوشته سهراب سپهری صفحه ۳۷ میان خودکار و مداد تفاوت بسیار است: مداد را نرمی بود. خودکار را درشتی است. مداد با سپیدی کاغذ الفت میگرفت. خودکار به پاکی کاغذ چیرگی میجوید. آن را شرم و حیا برازنده بود. این را پردهدری در خور است. هنجار مداد انتزاعی بود. روش خودکار عینی است. مداد سیاه، سیاه و سپید را در خود داشت. خودکار سیاه را جز سیاهی نیست. آن را حضوری منفعل بود. این را ظهوری فعال است. مداد اگر به خطا میرفت، امکان محو خطا بود. خودکار اگر بلغزد، لغزش به پایش نوشته است. مداد، خود نمینمود. خودکار میفریبد. و چشمگیری خودکار بدان شیوه بود که پنجه ء هنرور را هم گرفت: و نقاش بیخبر این روزگار مداد را فرو گذاشت، و خودکار را برگرفت تا افزار طراحی کند. در دبستان که بودیم، از بخت بلند، هنوز خودکار نبود. هنوز قلم "ماژیک" این وقاحت رنگین، پیدا نشده بود، تا با شیون خود بر زمزمه ء مداد رنگی پرده کشد.با ما مداد بود و مداد رنگی. آهستگی آن بود و سازش این. زنگ نقاشی در مدرسه نبود. و غم نبود. در خانه، کارم کشیدن بود. بامداد به دیوار سپید هشتی حیاط پایین صورت میکشیدم. با زغال به آجر فرش ختایی حیاط. با گچ به کاگل تیره ء دیوار، با چاقو به تنه ء روشن سپیدار. از این میان، آلودن دیوار خطا بود. و پاداش خطا مشت و لگد بود. و پدر بود که میزد. و جانانه میزد. در من شوق تکرار خطا بود. و در او التهاب زدن. اما پدر بود که دستم را گرفت، و شیوه ء کشیدن آموخت. بتهون را پدر هم میزد، هم آموزش موسیقی میداد. پدر در چهرهگشایی دستی داشت. اسب را موزون میکشید. و گوزن را شیرین مینگاشت. گیاهش همواره گل داشت. آدمش همیشه رزمنده بود. رستماش پیروز ازلی بود، و سهراباش شکسته ء جاودان. برای خود طرح منبت میریخت، و برای مادر نقشه ء گلدوزی. خط را هم پاکیزه مینوشت. ۱۵ مهرماه ۱۳۸۶ سالروز تولد سهراب گرامی باد .... روحش همواره جاری باد ................................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 21:43 توسط مهتاب |
|
|
گیرم که در باورتان به خاک نشستهام
و ساقههای جوانم از ضربههای تبرهاتان زخمدار است با ریـــشـه چــــه مــیکــنــیـــد گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرندهای پرواز را علامت ممنوع میزنید با جـــوجــههـــای نــشـســتــه در آشـیـــانـه چــــه مــیکــنــیـــد گیرم که میزنــــیــد گیرم که مـــیبــریـد گیرم که میکـُشـیــد بــا رویـــــش نـــاگـــزیـــر جـــوانـــــــــــه چــــه مــیکــنــیـــد تمام بغض قناریها صداتو ترسونده اجاق کینه ء پاییزی گلهاتو سوزونده تو اون ستاره ء خاموشی که خواب تو رو برده پیام سرخ شقایقها تو قلب تو مرده چشمات مثل شب بارونی دلت پر از غم پنهونی مثل پرنده ء زندونی بــخــون بـه نــــــالـــــــــه ء دل مثال تیغ گل زنبق یه شعر خسته ء پر دردم بــبــیــن کــه قــایـق امــیــدم نــشسـتــه بــــــــی تـــــــــــــــــو بـه گــــــــِل ...... چـــــــــــرا به ســـفره ء ما دیگر نشــــانی از نـــــــــــان نیست به خـــــــــاک غمــــــــزده ء شبنــــــــم رمــــــز بـــــاران نیست
""" وسیع باش و تنها، سر به زیر و سخت """ - روحم آنقدر وسیع است که گاهی دست نیافتنی ست ...... گاهی گم است ... نمیدانم کجا رفته !!! امشب از آن لحظاتی ست که روحم نیست ... پیدایش نمیکنم ... به آسمونی گفتم باز نمیدونم روحم چی دید! کجا رفته؟؟؟ فقط دوست دارم جایی بروم ... به قول سهراب دورها آوایی ست که مرا میخواند ... ولی پایم بسته ست ... روحم رفت و این جسم ناتوانم را جا گذاشت ...... - تنها .... و گاهی آنقدر تنهایم که میترسم ... فقط دستانم در دست آسمان ست .. فقط به آسمان نگاه میکنم و خود را به وسعت بیکرانش میسپارم .... - سر به زیر .... نمیدونم ... هنوز نفهمیدم .. شاید با این اتفاق که افتاد سر به زیر هم شدم ... تسلیم در برابر آسمان ... تسلیم در برابر خدا .... تسلیم در برابر بودن فاصله ها .... فاصله هایی که برای من غرق حضور آسمان است ... فقط در این فاصله ها به آسمان فکر میکنم ... که چه حکمتی نهان است؟؟؟؟؟؟ - سخت ...... اما هرگز نتوانستم سخت باشم .... هرگز نمیتوانم سخت باشم ... هرگز .......
گــلـوی هــر قـنــاری را بــریــدنـد از ســر نــفـــــــــــرت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مهر1386ساعت 22:2 توسط مهتاب |
|
|
بشنوید از مهتاب در سال ۱۳۸۰ با فرا رسیدن پاییز .....
فصل من رسید، فصلی که در آن عشق مواج است! سرزمینم در آن جذاب است فصلی که در آن روح پرندهای است شب، بلندا را طی میکند و روز عمر کوتاهش را. شب عظمت را در مییابد آنچنان که خواب اسارت را. فصل معرفت ، فصل زیبای پر ز رحمت! فصلی که در آن ایثار آموخته میشود و گذشت پیدا فصلی که با مهر نمایان میشود و با سپیدی محو فصلی که در آن عشق را معنایی دیگر است معنایی فراتر از بودن. فصلی که در آن عشق حاکم است و روح بی پروا. در این فصل: صمیمیت هست ، انتظاری نیست. بودن را مترادفی برتر است. گر حقیقت لحظه ء نیایش را دریابی گر اوج لحظه ء نیایش را باور کنی عشق وسیع و نمایان میشود ، ایمان قوی نور به میزان عدالت هر شخص باد فرمانروایی بیش نیست و برگ فرمانبر ، سرگردان و چه زیباست تلاش برگ برای ماندن ، برای بودن تلاشی بیهوده که امید را ، بودن را تداعتی میکند سفر به درون شکفتن گلهای نیاز استشمام بوی شقایق دیدن لحظه ء معراج تصویر خدا در آینه ء دل لمس دنیایی برتر سفری به دوردستهای تنهایی ، تا ته انتظار تا اول وصال. مهتاب بلند ، شب روشن شب گرفته شعاع خورشید را خوشا به حال احساس که میدرخشد چون ستارهای در شب و چون غنچهای میشکفد فاصله را برمیدارد و وصل را ممکن میسازد ......... .............. -- با اومدن پاییز احساسم رنگ و بویی دیگه به خودش میگیره ... نمیدونم این پاییز چی با خودش داره ... که همیشه دوست دارم پاییز باشه تا احساسم یه جورایی غیر قابل توصیف .... ---- وقتی هست ، وقتی کنارم هست ، وقتی باهاش هستم ، احساسم دیگه غیر قابل توصیف نیست ... --- آسمونی وای آسمونی کجایی ؟؟ میدونم همین نزدیکی، درست مثل خدا که لای این شب بوهاست ... میدونم در قلب و روحم هستی ... ولی این دوری ... یعنی این فاصله که بین جسمامون وجود داره شکنجهآور شده ... هر لحظه به یادتم ... لحظاتم رو با تو قسمت میکنم ... با تو حرف میزنم ... با تو راه میروم ... ولی تو نیستی ... حضورت ملموس نیست ... روحت جاری ست ... ولی حضورت و وجودت همچنان دور .... بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچه از غم هجران تو بر جان من است ......... کاشکی سکوت هم یه علامتی داشت که میشد اینجا گذاشتش ... سکوتی پر از فریاد .. پر از گریه ... پر از درد ... پر از حسرت ... پر از غم ... سکوتی پر از فقدان تو ... سکوتی که با آمدن تو تبدیل به هزاران کلام میشه ... ای آسمان ....... آســــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــان .............. آســــــــــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــان فریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد رس تـــو بـــاش .......... لطفاً ............ خواهش میکنم ..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مهر1386ساعت 21:5 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|