تبليغاتX
بامداد
مرا سفر به کجا می‌برد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت گشوده‌خواهدشد؟
دوست‌ات می‌دارم بی‌آنکه بخواهم‌ات.

سالْ گشته‌گی است این

که به خود در پیچی ابرْوار

بغری بی‌آنکه بباری؟

سال‌گشته‌گی است این

که بخواهی‌اش

بی‌اینکه بیفشاری‌اش؟

سال‌گشته‌گی است این؟

خواستن‌اش

تمنای ِ هر رگ

بی‌آنکه در میان باشد

خواهشی حتا؟

نهایت ِ عاشقی ست این؟

آن وعده‌ی ِ دیدار ِ در فراسوی ِ پیکرهاست؟


- هر لحظه می‌خواهمش ... هر دم .. با هر نفسی که می‌آید و می‌رود خواستنش جاری ست ..

دلم سخت گریان است .. هیچ کلامی نمی‌یابم برای بیان حسم ...

--- گوش کن دورترین مرغ جهان می‌خواند ...

-- بشنوید از مهتاب در این روزها که .......

احساسم مملو از طعم گس خرماست

سرشار از وزش بادها.

اعماق روحم مملو از خواهش بی‌دریغی ست

سرشار از بخشش ابرها.

فضا مملو از سکوت پاییزی ست

سرشار از آرامش دریاها.

آسمان زیباست

و در این زبیایی

مرهمی جاری ست

برای التهاب روحم.

چه بی‌پروا دیدگانم

در جستجوی تاریکی ست

و دیدن ِ هیچکس ....

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 22:29  توسط مهتاب | 
دشت‌هایی چه فراخ!

کوه‌های چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!

من در این آبادی ، پی چیزی می‌گشتم:

پی خوابی شاید ،

پی نوری ، ریگی ، لبخندی.

پشت تبریزی‌ها

غفلت پاکی بود ، که صدایم می‌زد.

پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد ، گوش دادم:

چه کسی با من حرف می‌زد؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه‌زاری سر راه ،

بعد جالیز خیار ، بوته‌های گل رنگ

و فراموشی خاک.

لب آبی

گیوه‌ها را کندم و نشستم ، پاها در آب:

" من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ ، می‌چرد گاوی در کرد.

ظهر تابستان است.

سایه‌ها می‌دانند که چه تابستانی است.

سایه‌هایی بی‌لک ،

گوشه‌ای روشن و پاک ،

کودکان احساس! جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.

آری

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه ء نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است، که مرا می‌خواند. "


---- آری تا آسمان هست، آسمونی نیز هست .... پس زندگی جاری ست ...

---- ای آسمان بشنو صدایم ... صدایت می‌کنم ...

------ ای روحهای جاری به کمکم بشتابید .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 21:8  توسط مهتاب | 
آسمان سلام ... سلام به بامداد ...

بشنوید از استاد شاملو :

غافلان

هم‌سازند،

تنها توفان

کودکان ِ ناهمگون می‌زاید.

هم‌ساز

سایه‌سانان‌اند،

محتاط

در مرزهای آفتاب.

در هیأت ِ زنده‌گان

مرده‌گان‌اند.

وینان

دل به دریا افگنان‌اند

به پای دارنده‌ی آتش‌ها.

زنده‌گانی

دوشادوش ِ مرگ

پیشاپیش ِ مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و همواره بدان نام

که زیسته بودند؛

که تباهی

از درگاه ِ بلند ِ خاطره‌شان

شرمسار و سرافکنده می‌گذرد.

کاشفان ِ چشمه

کاشفان ِ فروتن ِ شوکران

جوینده‌گان ِ شادی

در مِجْری ِ آتش‌فشان‌ها

شعبده‌بازان ِ لبخند

در شبکلاه ِ درد

با جاپائی ژرف‌تر از شادی

در گذرگاه ِ پرنده‌گان.

در برابر ِ تندر می‌ایستند

خانه را روشن می‌کنند

و می‌میرند.


--- من درد در رگانم ............ از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم ...

---- ناتوان .... در عین قدرت .....

-----  سکوت .......... سکوت .......... سکوت ................ سکوت ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 19:50  توسط مهتاب | 
هیچکسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست

هیچکسی مثل من و تو جفت هم، نیمه ء هم نیست

نباید بین من و تو نفسی فاصله باشه

وقتی می‌تونه جدایی قصه ء دلتنگی باشه

بیا تا با هم بسازیم خونه ء عشق رو دوباره

باز کنیم پنجره‌هاشو رو به مهتاب و ستاره

من و تو با هم می‌تونیم پلی تا خورشید بسازیم

تا به فردایی دوباره شب رو یک نفس بتازیم

چرا بی‌همدیگه باشیم وقتی تنهایی عذابه

وقتی لحظه‌های دیدار واسمون مثل یه خوابه

هیچکسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست

هیچکسی مثل من و تو جفت هم، نیمه ء هم نیست

نباید بین من و تو نفسی فاصله باشه

وقتی می‌تونه جدایی قصه ء دلتنگی باشه

هیچکسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست

هیچکسی مثل من و تو جفت هم، نیمه ء هم نیست

هیچکسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست

هیچکسی مثل من و تو جفت هم، نیمه ء هم نیست

هیچکسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست

هیچکسی مثل من و تو جفت هم، نیمه ء هم نیست

هیچکسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست .... جفت هم ، نیمه ء هم نیست ...

 

مثل روز روشنه ... ولی خیلی‌ها نمی‌خوان باور کنن ...

در حالیکه در دلشون به این رسیدن ولی در ظاهر مخالف هستند .....

به خاطر یه نوع غروری که قدیمیه ... و ما بی‌تاب ... و آنها غرق در غرورشان ...

 

ای آسمان بارانی بفرست از نوع بخشش که بشوید این همه غرور و شفاف

سازد دلها را ...

به قول آسمونی صفت کریم بودنت خیلی قشنگ و زیباست .. ذره‌ای از آن را به ما نشان بده ..

ما که بندگان محتاج تو هستیم و تو غنی و مالک ...

انت الکبیر و انا الصغیر و هل یرحم الصغیر الی الکبیر ...

انت الغنی و انا الفقیر و هل یرحم الفقیر الی الغنی ...

آسمان ....... آسمان ......... آسمان ........ قسمت می‌دهم به بزرگی و جلال

و عظمت خودت ...

دلهاتان آسمانی و روحتان همواره در مسیر رسیدن جاری باد .... که وصل زیبایی ست ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 20:3  توسط مهتاب | 
بشنوید از فدریکو گارسیا لورکا :

کسی برایم صدفی آورد.

در درونش

دریایی در نغمه

از ساحلی دوردست.

قلبم سرشار می‌شود

از آب، از ماهی‌های ریز نقره‌ای و سیاه.

کسی برایم صدفی آورد.


--- آیا کسی برایم صدفی آورد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

----- یک نفر باز صدا زد سهراب ؟ کفشهایم کو ؟

------ زیستن در کنار آسمان که همواره همراه است و زیبایی سکوت و فریادش عشق را

سیراب می‌سازد ...

--- آیا قلبم سرشار می‌شود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 19:27  توسط مهتاب | 
بشنوید از استاد بزرگ ه.ا.سایه :

خداوندا دلی دریا به من ده

در او عشقی نهنگ‌آسا به من ده

حریفان را بس آمد قطره‌ای چند

بگردان جام و آن دریا به من ده

نگارا نقش ِ دیگر باید آراست

یکی آن کلک ِ نقش آرا به من ده

ز مجنونان ِ دشت ِ آشنایی

منم امروز، آن لیلا به من ده

به چشم ِ آهوان ِ دشت ِ غربت

که سوز سینه ء نی‌ها به من ده

تن آسایان بلایش برنتابند

بلی من گفتم، آن بالا به من ده

چو با دریادلان افتی، قدح چیست؟

به جام ِ آسمان دریا به من ده

گدایان همت ِ شاهانه دارند

تو آن بی زیور ِ زیبا به من ده

غم ِ دنیا چه سنجد با دل ِ من

از آن غمهای بی دنیا به من ده

چه دلتنگند این آیینه‌رویان

دلی در سینه بی سیما به من ده

به جان سایه و دیدار ِ خورشید

که صبری در شب ِ یلدا به من ده


--- صبر داشتن در شب یلدا .........

------ وای سهراب در این روزها چقدر بی تابم ... هی بالا هی پایین ... همه می‌گن قاطی کردی ...

دیوونه شدم ... همه با تعجب  با یه علامت سئوال بزرگ ؟ بهم نگاه می‌کنن ... انگار واقعاً قاطی

کردم ...

--------- پیاده روی بعد از ساعات کار تا خونه ... نه تا دم در ِ خونه ... فقط تا نزدیکی خونه ...

در کنار تو بودن ... وای چه لحظاتی ست ... منتظرم برسه روزی که با هم تا توی خونه بریم ...

در کنار هم زندگی کنیم ... چه روزهایی ست ... آبی ملایم دقیقاً مثل این رنگ آبـــــــــــی مـــلایـــم .

----صبر داشتن در شب ِ یلدا ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 20:53  توسط مهتاب | 
سلام به آسمان آبی تهران که دیدنی‌ترین و به یادماندنی‌ترین است در ذهنها و خاطرات ....

سلام به دوستان و سلام به عشق ....

بشنوید شعری که بیانگر احساسم است :

بيا با پاكترين سلام عشق آشتی كنيم

بيا با بنفشه‌های لب جوب آشتی كنيم

بيا از حسرت و غم ديگه با هم حرف نزنيم

بيا بر خنده ء این صبح بهار خنده کنیم

گلدونا رو آب بدیم سلام همسایه رو جواب بدیم

بیا باور بکنیم رنگ گلهای وحشی رو

سرخی شقایق رو عطر گل بنفشه رو

بیا این پرنده رو از قفسش رها کنیم

بیا باز آشتی کنیم اسم هم رو صدا کنیم

گلدونا رو آب بدیم سلام همسایه رو جواب بدیم

بیا فریاد بزنیم بهار سرسبز اومده

دل به دریا بزنیم دوره ء غم سراومده

بیا باور بکن و پرنده رو رها بکن

بیا آشتی بکن و اسم منو صدا بکن .........


بشنوید از لورکا :

پس هر آئینه

ستاره ء مرده‌ای

و رنگین کمان خردی

خفته است.

پس هر آئینه

خلائی جاودانه

و لانه ء سکوت‌هایی که

هنوز پرواز نمی‌دانند.

آئینه چشمه‌ای است

مومیایی شده،

چون صدفی می‌بندد

در غروب.

آئینه

شبنم درخشانی است

کتاب سپیده دم‌های خشکیده

پژواک‌های مجسم.

 

شاد ، پاینده باشید و همیشه دلتان آسمانی و روحتان روان و جاری باد ........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 19:55  توسط مهتاب | 

 

سهراب این آشنای همیشگی .....

......... من هنوز

تشنه ء آبهای مشبک

هستم.

دگمه‌های لباسم

رنگ اوراد اعصار جادوست.

در علف‌زار پیش از شیوع تکلم

آخرین جشن جسمانی ما بپا بود.

من در این جشن موسیقی اختران را

از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم

و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود.

ای قدیمی‌ترین عکس نرگس در آیینه ء حزن!

جذبه ء تو مرا همچنان برد.

ــ تا هوای تکامل؟

ــ شاید.

در تب حرف، آب بصیرت بنوشیم.


خاطرات ... مرور خاطرات / یادآور زندگی ست / چهره ها در ذهن ماندگار است .. یه جورایی با خاطرات

زندگی کردن خیلی سخته ....  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 21:33  توسط بامداد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
امشب من از تو ساز می‌زنم
امشب برای تو می‌گویم
در خلوت شبانه در آسودگی خاطره‌ها
در کوچه پس کوچه‌های ذهن خسته‌ام
قدم زنان تو را می‌جویم
برایت بارها خوانده‌ام اینچنین نتها را
که امشب برایت
نغمه‌ها می‌سراید.
آری امشب دیدگانم
در جستجوی مهتاب به هر سو نظر می‌افکند.

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
معرفی کتاب
نویسندگان
بامداد
مهتاب
ژاندارک
پیوندها
احمد شاملو
فروغ فرخزاد
فريدون مشيري
سهراب همان آشنای همیشگی
فیلسوف بزرگ
کلبه سبز
پیامبر دیوانه
ققنوس
رادیو گلها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان