![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
پرنده خيس می دانی ... ای صميمی، و صندوق های زرد پست پرندگان همه خيس اند " زنده یاد گلسرخی " روحش شاد و جاری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 17:59 توسط مهتاب |
|
|
فراتر
میتازی، همزاد عصیان! به شکار ستارهها رهسپاری، دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار. اینجا که من هستم آسمان. خوشه ء کهکشان میآویزد، کو چشمی آرزومند؟ با ترس و شیفتگی، در برکه ء فیروزهگون، گلهای سپید میکنی و هر آن، به مار سیاهی مینگری، گلچین بیتاب! و اینجا - افسانه نمیگویم- نیش مار، نوشابه ء گل ارمغان آورد. بیداریات را جادو میزند، سیب باغ ترا پنجه ء دیوی میرباید. و - قصه نمیپردازم - در باغستان من، شاخه ء بارور خم میشود، بینیازی دستها پاسخ میدهد. در بیشه ء تو، آهو سر میکشد، به صدایی میرمد. در جنگل من، از درندگی نام و نشان نیست. در سایه - آفتاب دیارت، قصه ء " خیر و شر " میشنوی. من شکفتنها را میشنوم. و جویبار از آن سوی زمان میگذرد. تو در راهی. من رسیدهام. اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازکدل! میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ. با خواندن و شنیدن این شعر دیگه جای هیچ حرفی باقی نمیمونه جز اینکه باید بگم سهراب همیشه در قلب و روح من جاری ست .... و آسمان از یاد او سرشار است .... میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ. پ ن : از همه ء دوستان ِ بزرگ و همواره جاری خود سپاسگزارم که همیشه مرا همراهی میکنند .... "فیلسوف کوچولو " همراه ِ آبی ِ من و خواهر مهربانم ... سپاسگزارم از حضورت .. " محمد" عزیز دوست و همراه ِ وسیع من سپاسگزارم از حضورت ... امیدوارم همیشه پاینده و جاری باشید ... مثال ابرهای روان ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 18:8 توسط مهتاب |
|
|
دوستان بشنوید از ه.ا.سایه :
برداشت آسمان را چون کاسهای کبود، و صبح ِ سرخ را لاجرعه سر کشید. آنگاه خورشید در تمام وجودش طلوع کرد ... کاش هر صبح ما نیز صبح را سر میکشیدیم و خورشید در تمام وجودمان طلوع میکرد.... وای آسمان نخواهم پرسید چرا ؟ ولی به من بگو چه کنم ... بگو ... هر چه که باید انجام دهم بر افکارم، بر وجودم جاری ساز ... کمکم کن ... سخت به حمایتت احتیاج دارم ... آسمان با تو سخن میگویم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 21:24 توسط مهتاب |
|
|
دلم گرفته ... دلم عجیب گرفته ...
دلم تنگ شده ... دلم عجيب تنگ شده ... آسمان ... آسمان ... آسمان ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 17:29 توسط مهتاب |
|
|
شبانه (ابراهیم در آتش)
مرا □ پس پشت مردمکانت □ نگاه از صدای تو ایمن می شود. □ و دلت - روحش شاد و همواره جاری.... -- گاهی نیز به من سر بزن ........ مثل قدیم ...... دلم برات تنگ شده خیلی زیاد ... - - - منتظرت هستم و خواهم ماند هميشه .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 17:34 توسط مهتاب |
|
|
چرخشی ناگاه رخ داد
فضا را ترسی پوشاند نزدیک شد و هر چه نزدیکتر فضا آغشتهتر دور شد و هر چه دورتر آرامش بخشتر نور در دستانش نفسهایش سنگینتر شانههایش افتادهتر هجوم محیط بر سرش لانه کرد و دور شد، دورتر نزدیک شد، نزدیکتر همهمهها به گوش میرسید چرخشی رخ داد و ناگاه افتاد چون سیبی تنها شد، از درخت جدا شد گریست ....... سخت گریست .... لیلا رجبی
زاده شدن بر نیزه ء تاریک همچون میلاد ِ گشاده ء زخمی. سِفْر ِ یگانه ء فرصت را سراسر در سلسله پیمودن ......... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 خرداد1386ساعت 13:13 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|