تبليغاتX
بامداد
مرا سفر به کجا می‌برد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت گشوده‌خواهدشد؟

پرنده خيس

می دانی ...
پرنده را بی دليل اعدام می كنی
در ژرف تو
آينه ايست
كه قفس را انعكاس می دهد
و دستان تو محلولی ست
كه انجماد روز را
در حوضچه شب غرق می كند.

ای صميمی،
ديگر زندگی را نمی توان
در فرو مردن يك برگ
يا شكفتن يك گل
يا پريدن يك پرنده ديد
ما در حجم كوچك خود رسوب می كنيم
- آيا شود كه باز درختان جوانی را
در راستای خيابان
پرورش دهيم

و صندوق های زرد پست
سنگين
ز غمنامه های زمانه نباشند؟
در سرزمينی كه عشق آهنی ست
انتظار معجزه را بعيد می دانم
باغبان مفلوك چه هديه ای دارد؟
پرندگان
از شاخه های خشك پرواز می كنند
آن مرد زرد پوش
كه تنها و بی وقفه گام می زند
با كوچه های « ورود ممنوع »
با خانه های « به اجاره داده می شود »
چه خواهد كرد
سرزمينی را كه دوستش می داريم؟

پرندگان همه خيس اند
و گفتگويی از پريدن نيست
در سرزمين ما
پرندگان همه خيس اند
در سرزمينی كه عشق كاغذی است
انتظار معجزه را بعيد می دانم.

" زنده یاد گلسرخی " روحش شاد و جاری

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 17:59  توسط مهتاب | 
فراتر

می‌تازی، همزاد عصیان!

به شکار ستاره‌ها رهسپاری،

دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار.

اینجا که من هستم

آسمان. خوشه ء کهکشان می‌آویزد،

کو چشمی آرزومند؟

با ترس و شیفتگی، در برکه ء فیروزه‌گون، گل‌های سپید می‌کنی

و هر آن، به مار سیاهی می‌نگری، گلچین بی‌تاب!

و اینجا - افسانه نمی‌گویم-

نیش مار، نوشابه ء گل ارمغان آورد.

بیداری‌ات را جادو می‌زند،

سیب باغ ترا پنجه ء دیوی می‌رباید.

و - قصه نمی‌پردازم -

در باغستان من، شاخه ء بارور خم می‌شود،

بی‌نیازی دست‌ها پاسخ می‌دهد.

در بیشه ء تو، آهو سر می‌کشد، به صدایی می‌رمد.

در جنگل من، از درندگی نام و نشان نیست.

در سایه - آفتاب دیارت، قصه ء " خیر و شر " می‌شنوی.

من شکفتن‌ها را می‌شنوم.

و جویبار از آن سوی زمان می‌گذرد.

تو در راهی.

من رسیده‌ام.

اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک‌دل!

میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ.


با خواندن و شنیدن این شعر دیگه جای هیچ حرفی باقی نمی‌مونه جز اینکه باید بگم سهراب همیشه در قلب و روح من جاری ست .... و آسمان از یاد او سرشار است ....

میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ.

پ ن : از همه ء دوستان ِ بزرگ و همواره جاری خود سپاسگزارم که همیشه مرا همراهی می‌کنند ....

"فیلسوف کوچولو " همراه ِ آبی ِ من و خواهر مهربانم ... سپاسگزارم از حضورت ..

" محمد" عزیز دوست و همراه ِ وسیع من سپاسگزارم از حضورت ...

امیدوارم همیشه پاینده و جاری باشید ... مثال ابرهای روان ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 18:8  توسط مهتاب | 
دوستان بشنوید از ه.ا.سایه :

برداشت آسمان را

چون کاسه‌ای کبود،

و صبح ِ سرخ را

لاجرعه سر کشید.

آنگاه

خورشید در تمام وجودش طلوع کرد ...

کاش هر صبح ما نیز صبح را سر می‌کشیدیم و خورشید در تمام وجودمان طلوع می‌کرد....

وای آسمان نخواهم پرسید چرا ؟ ولی به من بگو چه کنم ... بگو ... هر چه که باید انجام دهم بر افکارم، بر وجودم جاری ساز ... کمکم کن ... سخت به حمایتت احتیاج دارم ... آسمان با تو سخن میگویم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 21:24  توسط مهتاب | 
دلم گرفته ... دلم عجیب گرفته ...

دلم تنگ شده ... دلم عجيب تنگ شده ...

 آسمان ... آسمان ... آسمان ...


   و گاهي   و اغلب اوقات

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 17:29  توسط مهتاب | 
شبانه (ابراهیم در آتش)

مرا
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلتِ کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!

پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان بر آماسیده
گل سرخی پر تاب می کند؟ -
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.

نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی!

و دلت
کبوتر آشتی ست،
در خون تپیده
به نام تلخ.

با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی!


- روحش شاد و همواره جاری....

-- گاهی نیز به من سر بزن ........ مثل قدیم ...... دلم برات تنگ شده خیلی زیاد ...

- - - منتظرت هستم و خواهم ماند هميشه ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 17:34  توسط مهتاب | 
چرخشی ناگاه رخ داد

فضا را ترسی پوشاند

نزدیک شد و هر چه نزدیکتر

فضا آغشته‌تر

دور شد و هر چه دورتر

آرامش بخش‌تر

نور در دستانش

نفسهایش سنگین‌تر

شانه‌هایش افتاده‌تر

هجوم محیط بر سرش لانه کرد

و دور شد، دورتر

نزدیک شد، نزدیکتر

همهمه‌ها به گوش می‌رسید

چرخشی رخ داد و

ناگاه افتاد چون سیبی

تنها شد، از درخت جدا شد

گریست ....... سخت گریست ....

لیلا رجبی


زاده شدن بر نیزه ء تاریک

همچون میلاد ِ گشاده ء زخمی.

سِفْر ِ یگانه ء فرصت را

سراسر در سلسله پیمودن .........

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 13:13  توسط مهتاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
امشب من از تو ساز می‌زنم
امشب برای تو می‌گویم
در خلوت شبانه در آسودگی خاطره‌ها
در کوچه پس کوچه‌های ذهن خسته‌ام
قدم زنان تو را می‌جویم
برایت بارها خوانده‌ام اینچنین نتها را
که امشب برایت
نغمه‌ها می‌سراید.
آری امشب دیدگانم
در جستجوی مهتاب به هر سو نظر می‌افکند.

نوشته های پیشین
مرداد 1388
آبان 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
معرفی کتاب
نویسندگان
بامداد
مهتاب
ژاندارک
پیوندها
احمد شاملو
فروغ فرخزاد
فريدون مشيري
سهراب همان آشنای همیشگی
فیلسوف بزرگ
کلبه سبز
پیامبر دیوانه
ققنوس
رادیو گلها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM