تبليغاتX
بامداد
مرا سفر به کجا می‌برد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت گشوده‌خواهدشد؟

وای امشب پرم از آسمونی ِ نازنینم ... حس ِ با او بودن در تمامی رگهایم جاری ست ... چه حس ِ آروم و در عین حال پر شور و حالی ِ .... دوستش دارم با تمام وجودم ..... دلم می‌خواد از احساسم براش بگم ... براش صحبت کنم .... براش تمامی دقایق از احساسم زمزمه کنم .... وای خدای من این چه عشقی ست... این چه شوری ست .... تهی از خود بودن و مملو از آسمونی ....... لبریز از شعف و یه حسی که اصلاً قادر به بیان کردنش نیستم ........ و باز می‌گم که کاش دانه‌های دلم پیدا بود........ دانه‌های دلم مالامال ِ دوست داشتن ِ آسمونی ِ و وجودم او را می‌خواند ....... ریه ء من از آسمونی پر و خالی می‌شه ..... در وجودم احساسش می‌کنم ..... یک نفس عمیق ......... فایده‌ای نداره ....  بی‌تابم ولی آروم ........ کاش می‌تونستم احساسم رو بیان کنم ....... نمی‌دونم چه جوری از حسم بگم ، وقتی این احساس به سراغم میاد آسمونی می‌گه : خونسردی خودت رو حفظ کن ، آروم باش ...... ولی چه جوری آروم باشم .... آخ اگه آسمونی کنارم بودی می‌پریدم تو آغوشت و خودم رو رها می‌کردم از تمامی دنیا و هستی و زندگی ، رها از همه ء عالم ............  می‌خندم شاید خالی بشم .... فایده‌ای نداره .... خیلی پرم .... حسی شبیه باران .... مثال طوفان ....

بشنوید از مهتاب که دوباره شعله‌ور شده ....

حس ِ آبی با تو بودن همراه ِ همیشگی ام

یاد ِ تو  در ذهنم و

نگاهم در جستجوی تو

حس ِ ظریف ِ پرواز

آن هنگام که کنارت قدم برمی‌دارم

سرشار از تو

بی‌نیاز از همه عالم

گویی خدایی و من بنده‌ای بی‌تاب

آه در بیکران شب، پس از تولد مهتاب

دیدارت به معنای پاکی ابرهاست

و مفهومی تازه برای عشق....

و عشق را در طلوع خورشید و غروب ِ دل‌انگیزش نیافتم.

عشق را در مهتاب شبهای تنهایی ،

در تولد بی‌صبرانه ء ماه،

در برق ِ نگاه ِ کودکی که

محبت را چون شکلاتی چشیده، می‌یابم.

عشق در ظلمت است، در آن وادی که نور رنگ می‌بازد...

و سلطنت مطلق از آن ِ تاریکی ست

و رازها همه هویدا،

گفتگوها از آن ِ رازهاست.

و عشق را در خود ندیدم

عشق را در طلوع تپش‌های قلب ِ نوزادی می‌یابم

که سراسر شوق است و زندگی.

و سرانجام عشق را در هستی یافتم،

بودنی که برای دیگری ست و معنایی به وسعت ِ آسمان دارد،

که نمی‌یابی برایش مفهومی چرا که

زیباست و شکیبا،

طلوعش به یادماندنی ست ،

دیدنی ست و رؤیایی،

رؤیایی که حقیقتی جاویدان است.

 

آسمونی جونم این احساس ، این مهتاب همش به خاطر ِ اینه که تو هستی، آسمان هست و سرانجام مهتاب با اینها معنا می‌یابد .......... با تو و آسمان ......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 22:16  توسط مهتاب | 

واى پرم از سهراب ...... پرم از حس ِ دوست داشتن ِ سهراب .... حسى دارم مملو از ريزش ، سکوت ، لبريز از فرياد .... نيست کلمه‌اى براى بيان احساسم ..... واى سهراب اين روزها ياد حرفها و شعرهاى تو در ذهنم جارى ست ..... ياد کلام ِ دلنشين و زيبا و ساده ء تو .... سهراب ، سهراب ، من صدايت مى‌زنم ..... تا به تو بگويم تا عمق تمامى کلماتت در هشت کتاب رفتم ..... و هرگاه زخمى به پا داشتم زير و بم‌هاى زمين را به من آموخته است. و هرگز نپرسيدم چرا قلب حقيقت آبى است... و هيچگاه بد نگفتم به مهتاب اگر تب داشتم.... و هميشه آسمان را ميان دو هجاى «هستى» نشاندم ......... آه سهراب ، سهراب کجايى ؟؟ مى دانم در اين نزديکى هستى، در بيکران ِ آسمان و هر صبح وقتى خورشيد مى‌آيد ، متولد مى‌شوى ...... " سينه مالامال ِ درد است اى دريغا مرهمى !!! "

آسمونى مى‌گفت : بين من و تو فاصله‌اى هست که اون فاصله سهراب ِ .... گفتم : سهراب با ما هست ، نه بين ما .......... گذشت و گذشت .......... حالا آسمونى ديگه حساس نيست حتى اگه بين ما سهراب باشه .... ولى بازم من مى‌گم که سهراب با ما هست .... نه بين ما ...... آسمونى مى‌گه : خودت باش، مرد باش، و به قول خودم : آدم باش .........

هنوز تمام حسم از سهراب ِ .. خيلى دوستش دارم .. کاش دانه‌هاى دلم پيدا بود ....

واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى واى  "فکر بلبل همه آنست که گل شد يارش  

گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش"

دلم در وسعت ِ آسمان گرفتار است ......... با هر نگاه به آسمان غوغايى برپا مى‌شود .. ديگر تاب ندارم ... توان ندارم .... تاب ماندن .... توان ماندن ....

وقتى جلوى پنجره ء شرکت مى‌روم و به گربه ء همسايه نگاه مى‌کنم با خود مى‌گويم زندگى چيست .... گربه‌اى اين بالا و گربه‌اى آن پايين .... گربه‌اى رها و گربه‌اى اسير ... زندگى دردى با خود دارد که زيستن نام دارد .... درد ِ از خود دور بودن .... از آسمان دور بودن ..... دورى و باز دورى ......... فراموشى ........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 11:8  توسط مهتاب | 

به خاطر آسمونی نوشتم ـ تنها دلیل همین بوده همیشه ـ آسمونی خواسته منم نوشتم .....

ولی نمی‌دونم چرا وقتی به گذشته‌ام فکر می‌کنم یه حس شبیه باریدن، آب شدن، نیست شدن دارم ... وقتی فکر می‌کنم یاد ِ کارهای گذشته‌ام می‌افتم مثل ابرهای سیاه دوست دارم ببارم تا سفید بشم ولی چه فایده هر چی می‌بارم سفید نمی‌شم .... غمگینم ، خیلی زیاد به اندازه وسعت آسمان ....... نمی‌خوام بپرسم چرا آسمان !! ولی ای آسمان تو می‌دونی که من دچار چه درد ِ عظیمی هستم .... درمانش را برسان ....... ای آسمان ! درد ِ مرا تسکین ده و ذهنم را قدرت بخش .............

 

آسمونی خیلی خوبه ، خیلی بزرگ ِ درست مثل آسمان !

 

دلم می‌خواد پرواز کنم در بیکران ِ آسمان و ذهنم تهی از بودن، محو تماشای آبی ِ یکدست و ملایم، غرق در آسمان ......... فقط  پرواز کنم ........ پرواز ........

و به قول سهراب :

قطره ها در جريان ،

برف بر دوش سكوت

و زمان روي ستون فقرات گل ياس.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 9:17  توسط مهتاب | 
بی هیچ کلامی، چرا كه دهانم به سخن گشوده نمي شود............. حسي دارم ...... بشنويد از سهراب كه بيانگر احساسم است ..........

اينجا پرنده بود ................

اي عبور ظريف!

بال را معني كن

تا پر هوش من از حسادت بسوزد.

اي حيات شديد!

ريشه هاي تو از مهلت نور

آب مي نوشد.

آدمي زاد - اين حجم غمناك -

روي پاشويه ء وقت

روز سرشاري حوض را خواب مي بيند.

اي كمي رفته بالاتر از واقعيت!

با تكان لطيف غريزه

ارث تاريك اشكال از بال هاي تو مي ريزد.

عصمت گيج پرواز

مثل يك خط مغلق

در شيار فضا رمز مي پاشد.

من

وارث نقش فرش زمينم

و همه انحناهاي اين حوضخانه.

شكل آن كاسه ء مس

هم سفر بوده با من

از زمين هاي زبر غريزي

تا تراشيدگي هاي وجدان امروز.

اي نگاه تحرك!

حجم انگشت تكرار

روزن التهاب مرا بست:

پيش از اين در لب سيب

دست من شعله ور مي شد.

پيش از اين يعني

روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود.

روزگاري كه در سايه ء برگ ادراك

روي پلك درشت بشارت

خواب شيريني از هوش مي رفت،

از تماشاي سوي ستاره

خون انسان پر از شمش اشراق مي شد.

اي حضور پريروزي بدوي!

اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك

حرمت زندگي را

طرح مي ريزي!

من پس از رفتن تو لب شط

بانگ پاهاي تند عطش را

مي شنيدم.

بال حاضر جواب تو

از سئوال فضا پيش مي افتد.

آدمي زاد طومار طولاني انتظار است،

اي پرنده! ولي تو

خال يك نقطه در صفحه ء ارتجال حياتي.


پي نوشت: .............................

پي نوشت ۱: آدمي زاد طومار طولاني انتظار است............................

پي نوشت ۲ : اي كاش مي توانستم بنويسم .............. احساسم را، تمامي قلبم و روحم را ........ تمامي مهتاب را ...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 18:6  توسط مهتاب | 
 

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد

خستگي ِ شيرين ، دوري ِ نزديك .......

نمي شه گفت ، بايد ديد .بايد سكوت كرد و ديد .

گفت و كلام من سودي نداره .

يه روز ِ اردي بهشتي ، نم نم شاد ِ باورن

دامنه يه كوه ِ سربلند ، مي ري بالا ، بالاتر

هر قدمي برمي داري احساس مي كني به خدا نزديك تر شدي

اينجاست كه ديگه لب از لب نمي توني برداري ، اينجا فقط بايد ديد .....

ببينيد ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 8:53  توسط بامداد | 
سلام به آسمونی که وقتی شب می‌رسه تا خود ِ صبح با من ِ........ وای وای وای امشب پُرم از تو ....... پُرم از حس دوست داشتن تو ....... و چه حس ِ لطیفی مثل ِ مخمل ابرا می‌مونه....... نه مثل ِ شکفتن غنچه‌ای در باغچه‌ای از گل می‌مونه...... یا شایدم مثل آسمونی می‌مونه..... امشب احساسم مال ِ آسمونی ِ با مرام ِ .... آخه می‌دونید من همیشه توی ذهنم با آسمونی زندگی می‌کنم........ نمی‌دونید چه زندگی سرشار از شقایق و مهتابی ....... هر کسی ندونه آسمان که می‌دونه .... زندگی من و آسمونی چون زیستن درخت و میوه می‌مونه ....مثال همراهی باد و ابرا ........ به من می‌گه می‌ترسم ، می‌ترسم این حس ِ شاد و قشنگتو از دست بدی ........ وای آسمونی می‌ترسه!!! می‌گم نترس .. تا وقتی تو هستی این حس ِ من هست .......... اصلاً این حس ِ مال ِ تو ....... وای آسمونی چقدر خوبی، چقدر دوستت دارم........... می‌دونی به قول شاملو :

" اکنون رَخت به سراچه‌ی ِ آسمانی دیگر خواهم کشید.

آسمان ِ آخرین

که ستاره‌ی ِ تنهای ِ آن

توئی.

آسمان ِ روشن

سرپوش ِ بلورین ِ باغی

که تو تنها گُل ِ آن، تنها زنبور ِ آنی.

باغی که تو

تنها درخت ِ آنی

و بر آن درخت

گلی ست یگانه

که توئی.

ای آسمان و درخت و باغ ِ من، گَُل و زنبور و کندوی ِ من!

با زمزمه‌ی ِ تو

اکونون رخت به گستره‌ی ِ خوابی خواهم کشید

که تنها رؤیای ِ آن

توئی. "

می‌فهمی آسمونی فقط توئی........ همه جا، توی ذهنم، توی روشنی، حتی توی تاریکی، توی شبهام، هر صبح، هر لحظه ........... فقط تو ........ آسمونی ِ مهربون و پر از احساس ِ خودم .........

این شعر تقدیم به تو آسمونی .......... این شعر خاطره‌ای برامون داره....... یادت هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 23:26  توسط مهتاب | 

صبح که اومدم بيرون نم نم بارون روى گونه‌هام ، به به چه حس خوبى .... يه حس که ياد آسمونى‌ افتادم.......... آخه مى‌دونيد من يه آسمونى دارم... که خيلى دوستش دارم.......... اون يه روزى به من گفت: مى‌تونى تجسم کنى هوا رو وقتى‌ که نم نم بارون مياد و قطرات بارون روى گونه‌هات مى‌ريزه ؟ آدم يه حس ِ تازه‌‌گى پيدا مى‌کنه. من گفتم: نه؟ ولى امروز صبح وقتى اومدم بيرون ياد آسمونى افتادم......... با اون حرفهاى قشنگش......... همش من رو مى‌بره به آسمان .......... به جایی که روحم تازه می شه......... وای ای آسمان ! آسمونی ِ مهربونم رو حفظ کن (آمین)

واقعاً آسمونى ِ ........ اونم آسمونى ِ خودم.........

 

بشنوید از سهراب :

.... در گشودم: قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من.

 

آب را با آسمان خوردم....

 

لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند.

 

من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت...

 

آب را با آسمان خوردم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 12:34  توسط مهتاب | 
سلام آسمونی ِ خوبم .......... سلام آسمان که حامی قلب کوچک من هستی ...... می خواهم ابر

باشم در وسعت بیکرانت ........ می خواهم بادی که زمزمه کنان تو را می خواند مرا ببرد...........

می خواهم خورشیدی که با نام تو طلوع می کند گرمابخش وجودم باشد......... آه می خواهم ......

می خواهم و باز می خواهم .......... می خواهم چون وسعت آبی و زیبایت، قلب کوچک و کم تحمل مرا

بخشنده کنی ......... می خواهم چون مهتاب شبهایت، روشنی بخش باشم ........... آه ای آسمان من

می خواهم .......... دل کوچکم را قدرت بخش ... ای آسمان! آسمونی مرا حفظ كن و مگذار با افكارم

آزرده خاطرش كنم.... (آمين)

بشنوید از حافظ موسوی:

قطاری که تو را برد

چه چیز را با خود برمیگرداند؟

تعادل دنیا

گاهی فقط به مویی بند است

لوکوموتیوران تو

کاش این را می دانست!

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 9:33  توسط مهتاب | 
امشب به سمت كلبه‌ای در حرکتم، حرکت به سوی بارور شدن

افکار.

ترسی رخنه کرده در فضا، فضایی آکنده از دوری، گویی بوی

هجرت می‌آید... و چه عطرآگین.

در دلم اندوهی غوطه‌ور و چه کسی می‌داند غیر از مهتاب که

دورها آوایی است...

زیستن با خویشتن ِ خویش و یا پر گشودن

در آسمانی که کلاغ نقطهء تلاقی آن است با سیاهی!!

برای رسیدن پرواز کافی نیست

اوج گرفتن شاید

آن هم در وسعت بیکران ِ آسمان.

فراتر از خودمان نرویم،

بگذاریم احساس هوایی بخورد....

بی‌آنکه بدانیم به بیراهه قدم نگذاریم.

افکارمان را در پس هر کلام نهان کنیم و

نخواهیم نقابی بر صورت،

بگذاریم احساس هوایی بخورد...

من نه آنم که تو می‌خواهی!

من می‌خواهم خود باشم...

مهتاب را ببینیم تا گم نشویم.

فقط گاهی، گاهی به آسمان نگاه کنیم...

حرف من این است همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 21:19  توسط مهتاب | 

آسمان، اى آسمان!

يه تکه ابر سفيد درست مثل قلب ِ آسمونى توى ‌وسعت ِ آبى بيکرانت پيداست که هر لحظه دور و دورتر مى‌شود ولى همچنان نزديک است، چرا که در خاطره ماندگار است.

          يعنى‌ قلب‌ ِ آسمونى از من دور و دورتر مى‌شود؟؟ نمى‌دانم.

- پس چه کسى مى‌داند؟

          سکوت

- تو گاهى بى‌انصافى نسبت به من.

          نمى‌فهمم، منظورم اين است که جمله‌ات را نمى‌فهمم

آه اى‌ سهراب!

دوست دارم بروم به دورها، چون فضاى اينجا سنگين است، چون از خود ِ واقعى‌ام دور هستم، چون بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست، مى‌دونى سهراب: کسى باورم ندارد، افکارم و وجودم را هيچ کس باور ندارد.

- حتى من!!؟؟

          حتى تو، مى‌دونى چرا؟

- نه؟

چون هنوز نمى‌توانم افکارم را درست بيان کنم، چون دچار مشکل درونى هستم، چون گرفتار ِ درونم هستم. بازم مى‌خواهى بشنوى؟

- آره بگو برايم جالب است.

          پس اين بار بشنو از سهراب که بيانگر احساسم است:

          ........ من از کدام طرف مى‌رسم به يک هدهد؟

و گوش کن، که همين حرف در تمام سفر

هميشه پنجرهء خواب را بهم مى‌زد.

چه چيز در همهء راه زير گوش تو مى‌خواند؟

درست فکر کن

کجاست هستهء پنهان اين ترنم مرموز؟

چه چيز پلک ترا مى‌فشرد،

چه وزن گرم دل‌انگيزى؟

سفر دراز نبود:

عبور چلچله از حجم وقت کم مى‌کرد.

و در مصاحبهء باد و شيروانى‌ها

اشاره‌ها به سرآغاز هوش برمى‌گشت......

 

خدايا!

تمامى افکارم دچار لغزشى چسبناک و سخت شده است، ‌هيچ روزنه‌اى يافت نمى‌شود، افکارم همچون کرمى مى‌ماند که غافل از اطرافش فقط حرکت مى‌کند آن هم مارپيچ و هرگاه به انتها مى‌رسد دور مى‌زند و تکرار آغاز مى‌شود.

 

آسمان،‌ اى آسمان!

در زلالى وسعتت هيچ چيز نهان نيست،‌ عمق همه چيز آشکار. اما مهتاب هرگز آشکار نيست، مهتاب نمى‌تواند چون تو زلال باشد و وسيع، گاهى اوقات اصلاً نمى‌تواند حضور داشته باشد، دل مهتاب همواره نهان است.

 

در اين زندگى يه آسمونى هست با يه دنيا خاطره، با يه دنيا مهربونى، با يه دنيا خواسته، با يه دنيا آرزو.

 

خدايا!

آرزوهاى آسمونى را به حقيقت برسان چرا که رسيدن، وصال آن هم رسيدن به آرزو خيلى‌ خوب و زيباست درست مثل زيبايى آسمان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 16:47  توسط مهتاب | 

سلام

بازم اردی‌بهشت شده و همه چیز اردی‌بهشتی.

می‌زنم بیرون ، نم نم بارون گونه‌هام رو نوازش می‌کنه

سرم رو بالا می‌گیرم ، ببینم این رحمت از کجا میاد ،

که حجم سبز درختان ِ اردی‌بهشتی چشام رو پر می‌کنه .

گوشام رو تیز می‌کنم تا بشنوم باد چی نجوا می‌کنه

از دور می‌شنوم :

وای چه آسمونی – خدایا – چه بارونی – چه ابرای قشنگی- آسمون قشنگیش رو به اوج رسونده و همه رو محو تماشای خودش کرده!

وای چه هوایی ........... دوست دارم فریاد بزنم ....... نه بهتر ِ داد بزنم.......... ای سبدهاتان پر خواب، پر خواب، پر خواب و طنین این فریادم مث ِ موجی سهمگین عالم رو به یکباره بشوره..... سیب آوردم، سیب سرخ خورشید – و کمی مهتاب –تا دلتان بخواهد آسمان و شقایق .......... آری تا شقایق هست زندگی باید کرد!!! این است راز زیستن...................

نفس که می‌کشم ریه‌هام پر از عشق و زندگی می‌شه .

27 اردی‌بهشت گذشت و هنوز ، اردی‌بهشتی نشدم............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 23:18  توسط بامداد | 

وای دلم خدایا ........ این روزها دل کوچولوی من خیلی بالا و پایین میره ، هی میره بالا، هی میاد پایین......... آخرش هم نمی‌دونم کجا هستم و چه میکنم.  ولی به هر حال آسمان هست ....... مخصوصاً در این روزها که بارانی ست و رحمتش را بر ما ارزانی داشته است........... کاش زیر باران می‌رفتیم و چترهایمان را می‌بستیم.. و می‌گذاشتیم قطرات باران از آسمان برایمان زمزمه می‌کردند...... و جاری می‌شدند روی پوستمان......... و در رگهایمان جریان می‌یافتند ......... در این روزها آسمان خبری را می‌دهد ولی کو گوش شنوا.... کو چشم بینا.......... و کو دلی که در دستان فراموشی اسیر نشده باشد....  واقعاً دلهای بیچاره در این دنیا....  دلم همیشه به یادشون هست........ آخ می‌شه یه روزی همه گاهی به آسمان نگاه کنند............

وین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

وارهَد از حد جهان بی حد و اندازه شود

خاک سیه بر سر او کز دهن تو تازه نشد

یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود

روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت

روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت

............................................

آب چه دانست که او گوهر پوینده شود

خاک چه دانست که او غمزه ء غمازه شود

 

به راستی چه کسی می‌داند که او چیست؟؟؟؟؟؟ خود ِ واقعی تان را بیابید........ در پس گوهری باشید که در کف دلتان نهان است و بدانید جوینده یابنده است


این بار بشنوید از فریدون مشیری که لطافت آسمان مرا به یاد او انداخت.... واقعاً با احساس و زیبا می‌گوید.

 

شراب شعر چشمان تو

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

همه انديشه‌ام اندیشه ء فرداست،

وجودم از تمنای تو سرشار است،

زمان – در بستر شب – خواب و بیدار است،

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان‌ها باز....

خیالم چون کبوترهای وحشی می‌کند پرواز...

رود آنجا که می‌بافند کولی‌های جادو، گیسوی شب را

همان جاها، که شب‌ها در رواق کهکشان‌ها عود می‌سوزند؛

هان جاها، که اخترها، به بام قصرها، مشعل می‌افروزند؛

همان جاها، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می‌سایند؛

همان جاها، که پشت پرده ء شب،

دختر خورشید فردا را می‌آرایند؛

همین فردای ِ افسون ریز ِ رویایی،‌

همین فردا که راه ِ خواب من بسته‌ست،

همین فردا که روی پرده ء پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است!

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش‌هاست!

همین فردا، همین فردا...

.... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

زمان، در بستر شب، خواب و بیدار است،

سیاهی تار می‌بندد،

چراغ ماه، لرزان، از نسیم سرد پاییز است،

دل بی‌تاب و بی آرام ِ من، از شوق لبریز است،

به هر سو، چشم من رو می‌کند: فرداست!

سحر از ماورای ظلمت شب می‌زند لبخند

قناری‌ها سرود صبح می‌خوانند...

... من آنجا، چشم در راه توأم، ناگاه:

تو را، از دور می‌بینم که می‌آیی،

تو را از دور می‌بینم که می‌خندی،

تو را از دور می‌بینم که می‌خندی و می‌آیی،

... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهد شد.

تو را در بازوان خویش خواهم دید!

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت.

برایت شعر خواهم خواند،

برایم شعر خواهی خواند،

تبسم‌های شیرین تو را، با بوسه خواهم چید!

وگر بختم کند یاری،

در آغوش تو...

.... ای افسوس!

سیاهی تار می‌بندد،

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است،

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان‌ها باز

زمان – در بستر شب – خواب و بیدار است!

                                                                (فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 23:16  توسط مهتاب | 

می دونید این روزها که هوا بهاری، گرم و همه جا سبز ِ سبز ِ سبز شده :

دلهای خیلی‌ها بی تاب ِ برای رسیدن به یار، بی تاب ِ برای دیدن یار.

دلهای خیلی‌ها غمگین ِ برای چیزهایی که ندارند، یا چیزهایی که دارند.

دلهای خیلی‌ها گرم و سبز نیست!! وای دلهای خیلی‌ها پر از کینه و حسرت و آه و اندوه ِ .

دلهای خیلی‌ها رنجور و مریض ِ .

دلهای خیلی‌ها در آرزوی آمدن ِ یار و وصال دوباره به سر می‌بره.

دلهای خیلی‌ها به یاد گذشتگان و گذشته در اشک غوطه ور شده.

دلهای خیلی‌ها بی تاب ِ برای رسیدن به یار ، برای دیدن یار...............

ولی دل من چنان در غم او زار است ..... دوست دارم سینه‌ام را بشکافم تا دلم رها شود....

 

بشنوید از مهتاب که حالش حال عجیبی ست...........

آسمان و ابری پیدا

امشب گویی مهربانی همسان زیبایی ست.

تمام افکار در پی خواهش.

تمام وجود، در آستانه ء پرواز

چون کبوتری سپید.

ولی گویا زخمی، و یا پر بسته، بالش شکسته!

دردی بر بالهایش نشسته!

که توان پریدن گرفته.

صد هزار قناری پریدند بدون بَلَدی

که توان گفت به کدام سرا؟ به دیاری؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 21:28  توسط مهتاب | 
 بشنويد از شاملو دوستان و دلتان را به آسمان بسپاريد.........

من باهارم تو زمین

من زمین‌ام تو درخت

من درخت‌ام تو باهار –

ناز انگشتای ِ بارون ِ تو باغ‌ام می‌کنه

میون ِ جنگلا تاق‌ام می‌کنه .

تو بزرگی مث ِ شب .

اگه مهتاب باشه یا نه

                         تو بزرگی

                                     مث ِ شب .

خود ِ مهتابی تو اصلاً ، خود ِ مهتابی تو .

تازه ، وقتی بره مهتاب و

                              هنوز

شب ِ تنها

           باید

راه ِ دوری رو بره تا دَم ِ دروازه‌ی ِ روز –

مث ِ شب گود و بزرگی

                             مث ِ شب .

تازه ، روزم که بیاد

تو تمیزی

           مث ِ شب‌نم

                        مث ِ صبح .

تو مث ِ مخمل ِ ابری

                         مث ِ بوی ِ علفی

مث ِ اون ململ ِ مه نازکی :

                                  اون ململ ِ مه

که رو عطر ِ علفا ، مث ِ بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

                            میون موندن و رفتن

                                                    میون مرگ وحیات .

مث ِ برفایی تو .

تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه

مث ِ اون قله‌ی ِ مغرور ِ بلندی

که به ابرای ِ سیاهی و به بادای ِ بدی می‌خندی ...

 

من باهارم تو زمین

من زمین‌ام تو درخت

من درخت‌ام تو باهار –

ناز انگشتای ِ بارون ِ تو باغ‌ام می‌کنه

میون ِ جنگلا تاق‌ام می‌کنه .


دلم بد جوري گرفته و درگير و دار بودن است......... مي دانم در اين روزها پرستويي خواهد آمد و خبري خوش از آسمان خواهد آورد...........
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 12:22  توسط مهتاب | 
گنجشک‌ها با تو دوستند

گربه‌ها از صدای پایت فرار نمی‌کنند

سوسک‌ها