![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
خوشا مرام اون روزا لوطیها و لوطیگریها . اون روزا یه تار سبیل چک تضمینی بود و حالا خزانه ملی هم تضمینی نداره یادش به خیر. سلام دوستان بعد مدتی دوری دوباره در خدمتم. «بامداد»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 فروردین1386ساعت 23:47 توسط بامداد |
|
|
ما بودیم و سایه هامان
گاه جلوتر و گاه عقب تر و تعظیم سروها به منزله ء خوش آمدگویی و روشنایی چراغها یعنی عبور از تاریکی...............................................
در این نزدیکی جایی ست که سایه نارونی تا به ابدیت جاری ست............... در این روزها دیگه حوصله ء خودم هم ندارم............. با عرض معذرت از همه دوستان ............. دچار یک نوع سردرگمی شدم...................... بدرود تا درودی دیگر................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 فروردین1386ساعت 23:24 توسط مهتاب |
|
|
نمیدانم از چه میخواهم بگویم، ولی این را میدانم که باید بگویم........... از هر آنچه که در دلم نهان است.................
خسته، خسته تر از همیشه.... سرگردان.... معلق.... فقط یک چیز هست که لمسش میکنم آن هم آسمان است مثل همیشه ......... آسمان که متعلق به همه است و با سخاوت......... دلم میخواهد دلم را رها سازم......... روحم را ..... به راستی به قول سهراب: روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.... ولی بدنبال مأمنی هستم، روح من بدنبال مقبرهاش میگردد تا برای همیشه در آن آرام گیرد...... و چه دلتنگم و چه اندازه دلتنگم...... من اینچنین میگویم : در این دقایق نو، که اطرافمان مانند همیشه است، هیچ بوی خوشی نمییابم...... هیچ شاخه ء نارنجی نیست و هیچ گل شب بویی..... هیچ ..... آنچه هست همگی فراموشی ست.... فراموشی.......... و نه آن فراموشی که خاک حس میکند آن هنگام که دشتهای گل رنگ و یا شالیزاری را تماشا میکنید و خاک را فراموش....... نه!! فراموشی از جنس از یاد بردن دلهایمان، روحمان که گاهی حقیقت دارد...... آسمان که همیشه جاودان است....... آبی ست و جاری، چون رودی و یا نه همانند بارش باران که لطافت میبخشد و طراوت..... به راستی زیستن به چه معناست؟؟؟؟؟ بدان معنا که هر لحظه بر روی یکنواختی گام برداریم.............. بشنوید از سهراب آشنای همیشگی که چون آسمان پاک است و زلال..... ....... عبور باید کرد. صدای باد میآید، عبور باید کرد. و من مسافرم، ای بادهای همواره! مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید. مرا به کودکی شور آبها برسانید. و کفشهای مرا تا تکامل تن انگور پراز تحرک زیبایی خضوع کنید. دقیقههای مرا تا کبوتران مکرر در آسمان سپید غریزه اوج دهید. و اتفاق وجود مرا کنار درخت بدل کنید به یک ارتباط گمشده ء پاک. و در تنفس تنهایی دریچههای شعور مرا بهم بزنید. روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید. حضور "هیچ" ملایم را به من نشان بدهید..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 12:43 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|