![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
با اين جمله شروع مي كنم :
عشق ما نيازمند رهايی ست نه تصاحب، در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه............... در این روزها که همه در تکاپو برای نو کردن وسایل، تمیز کردن خانه و خرید برای سال نو هستند بعضیها در فکر عزیزانشان هستند که دیگر حضوری ندارند، ولی روحشان همواره جاری ست. بعضیها در فکر سرپناهی هستند که از بار سنگین اجارههای کمرشکن رهایی یابند ولی آیا امکان دارد! بعضیها در فکر یافتن همراهی هستند که زندگی را آغاز کنند...... بعضیها در فکر نیستند، نمی اندیشند و همواره چون هرزهها میرویند........................ بعضیها بی چرا زنده گانند .................... بعضیها در فکر لقمه نانی برای سیر شدن، یافتن مکانی سرشار از آرامش و به دور از هیاهو .... بعضیها در فکر مرگ هستند ........................ و مرگ پایان کبوتر نیست..... مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشمین دارد........ و همه میدانیم ریههای لذت، پر اکسیژن مرگ است..... بعضیها نمیدانند سال نو می آید زیرا برایشان مفهومی ندارد، زندگی آنها همیشه در مسیر یکنواختی جریان دارد و معنایی نمی یابند برای بهاری دوباره ..... بعضیها دلتنگ هستند........... بالها، سایه ء پرواز را گم کردهاند......... گلبرگ، سنگینی زنبور را انتظار میکشد.......... بعضیها مانند همیشه در خیابان گل میفروشند، شیشه ماشین پاک میکنند، آدامس میفروشند، فال میفروشند، به خواب میروند، با دستانی کوچک و چشمانی معصوم که آیا زیستن اینگونه است؟؟؟ سال نو برای آنها غم و اندوه و حسرت است و امتداد نگاهشان پر از بغض و کینه ................. که آیا زیستن اینگونه است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و این سئوالی همیشگی ست ....... بعضیها هنوز روی کارتن میخوابند ولی آسمان هست............... بعضیها بی تفاوتند و همیشه و همیشه اینگونه هستند............ بی تفاوت ........... و این راز زندگی ست؟؟؟؟ تقدیم به همه کسانی که به اینجا سر میزنند: برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانهها را در ظلمتمان ببیند گوشی که صداها و شناسهها را در بیهوشی مان بشنود برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم. و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 اسفند1385ساعت 13:34 توسط |
|
|
امروز بر آستانت به زانو درآمدم که این کاری همیشگی ست. ای منجی مطلق رهایی با توست...
ای آسمان دیری ست دردی سرتاسر وجودم را چنان از آن خود کرده که گویی بردهای هستم برای حضور مقتدر او. دردی که نمیدانم چه بنامم. " دردی ست غیر مردن که آن را دوا نباشد. من چگونه بگویم آن درد را دوا کن. "
آری چون چشم بر وسعت ِ یگانهات افتاد همچون دیریافتهای که آغوشی مأمن یافته تا آرامشی ابدی را تجربه کند خود را رها ساختم ولی چنان ترسی مرا فرا گرفت که دیگر تاب نیاوردم از آن همه مهربانی و صمیمیت و تمامی دل در اشک ناتوانیاش غوطه ور شد. اینک من هستم بی تو، با یاد تو در هر لحظه.
تو استوار همچون کوه، من مجنون چون باد که به هرسو در جستجوی تو شتابان است و منزلگهی ندارد جز سرایت.
آنکه میماند تنها، میترسد از عظمت، میخواند چون قمری نغمهای که در هر نوایش بیپرده نام توست جستجوگر نالانی ست در پی دلدار، کلامی گویاست که سرتاسر وجودش را دردی فرا گرفته.....
..... من درد در رگانم حسرت در استخوانم چیزی نظیر آتش در جانم پیچید سرتاسر وجود مرا گویی چیزی بهم فشرد تا قطرهئی به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم..... به راستی ناتوانی و باز ناتوانی در لحظاتی جاویدان یاور همیشگی........ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 0:2 توسط |
|
|
- وجودی گر در بند باشد بدان احساسی حائل است. از بیکرانی که تمام وجودم را تسخیر کرده است سخن میگویم، آسمانی زلال و گویا که فقط گاهی به آن نگاه کن – همین ! - من که در بطن آن هستم شباهنگام آنگونه که گویی من و او یکی میشویم چرا نمییابمش؟ - یافتن!!! او پیداست، در شالیزارها، در عطر گل یاس، در درخشندگی باران، هر آن کجا که حضور مرا لمس کنی و با من باشی. او عین بودن است- مطلق است. - ساعتها در کنارش هستم و چنین توصیفی ندیدم از او. دیدگانم چه متفاوت است، افکارم چه محدود!!! وقتی میآیم تو میروی و چه رفتن با شکوهی که مدتها آثار حضورت همراه من است، تو در من فنا میشوی و گویا این تو هستی که زندگی میبخشی و میروی ........................................... - چه کسی بالا را مینگرد؟ هیچ! ورطهای است برای ماندن که در آن دست و پا زدن بهر زیستن که زیستن را قربانی کردن و به راستی در این هیاهو چه کسی بالا را مینگرد؟؟؟ - ترسان همچون برگی که در شتاب باد اندامش رقصکنان به پیشواز مرگی جاویدان میرود به سوی تو گام برمیدارم. صدای تو را شنیدم و تنها نگاهم به سوی تو شتافت بی هیچ تأملی، با آرامشی ژرف در اعماق وجودم تو را لمس کردم چرا که تو همان آرامشی، سراسر بخششی. نمی دانم چگونه توصیف حضورت و وجودت را در کلام بگنجانم. فقط میتوانم بگویم وجودم از توست و حضورم با تو معنا مییابد.... (به من عشوهای چشم ساقی فروخت که دین و دل و عقل را جمله بسوخت) - آه من چگونه بخوانمش؟ آیا صدایم قادر است خود را به او رساند و یا به سکوتی سهمگین مبدل میشود؟؟؟ و چه اندازه تنهایم و " در این تنهایی سایهء نارونی تا ابدیت جاری ست " نارونی که تجلی سپاسی نامتناهی ست و به او میپیوندد و سرانجام به ابدیتی جاویدان میرسد که همیشگی ست و باقی – مطلق است- و شاید همین برای من کافی است ... تنهایی و یاد او و لمس حضورش در لحظاتی که با یادش سپری میشود .............
پ ن: بشنوید از سهراب: شراب را بدهید. شتاب باید کرد: من از سیاحت در یک حماسه میآیم و مثل آب تمام قصهء سهراب و نوشدارو را روانم. این روزا این شعر خیلی می چسبد..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 19:58 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|