![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
- نگاه کن! چه بی پروا گام برمی دارند آنان که در افکارشان غوطه ورند و هرگز نگاهشان بالا
را نمی بیند؟ به کدامین سو چنین درگذرند؟ - من اما می دانم، تو کز حال من آگاهی! ولی گر تو نشنوی حالم به که رو آرم؟... آنقدر عیان هستم که دیگر دیده نمی شوم؟ آنقدر گویا هستم که دیگر شنیده نمی شوم! وای وای - با که چنین سخن می گویی که دیگر وجودت را نمی یابم، به راستی نیست شدی در وجودش؟ - دیگر وجودی ندارم تا او هست دیگر معنایی برای من نمی یابی! من در او خلاصه می شوم. - آیا می شود کمی همراه من شوی؟ تنهایم و مونسی برایم شوی؟ - مرا گر خواهی با او همراه شو ، تنهایی و مونس تو فقط وسعت اوست. - من اگر بیایم دیگر تو نخواهی بود و فقط تابش نور است و شفافیت وجود. مرا همراهی نیز باید کز این دلتنگی رهایی بخشد بدنبال چه هستی یا بدنبال که هستی مرا نیز همسفر خودت دان تا شاید با هم به همراهی رسیم که دیگر نه تو تنها و نه من دلتنگ باشم. صدایم را می شنوی یا در تنهاییت غرق شده ای؟ - از که سخن می گویی بدین گونه که وسعتش و تنها وسعتش مونس من باشد؟ - آنقدر تابنده ای که مرا غرق در وجودت کردی نه در تنهاییم. بدان و آگاه باش با آمدن تو خواهم رفت پس خودت بیاب همراهت را، از تو تا من فاصله بسیار است تو سراسر تابشی و امید، نوری و روشنایی و در نظر دیگران زندگی و حیاتی. من در تو فنا شده ام ولی همراهی می خواهم برای لحظاتی که تو نیستی و من تنهایم! پس مرا با تو کاری نیست در تنهاییم، شاید همان "من" باشی آن هنگام که مرا می بری با خودت و من در تو معنا می یابم، گر تو نباشی ظلمتی نخواهد بود.... شاید ادامه داشته باشد.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 1:9 توسط |
|
|
بشنوید از مهتاب که دیگه هیچ ندارد ، سخن گفتن برایش سخت شده و کلامی نمی یابد تا
بیانگر احساسش باشد و باز سهراب است و آسمان و مهتابش.
امشب من از تو ساز می زنم امشب برای تو می گریم در خلوت شبانه در آسودگی خاطره ها در کوچه پس کوچه های ذهن خسته ام قدم زنان تو را می جویم. برایت بارها خوانده ام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمه ها می سراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر می افکند.! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 بهمن1385ساعت 17:53 توسط |
|
|
دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته، به اندازه تمامی ستاره ها، به وسعت آسمان آبی و به سیاهی ظلمت شبانه. باز تکرار همیشگی و باز تازگی و طراوت جاودانه. از چه می خواهم بگویم خود غافلم و تنها دل است که پیشرو است چون اسب تازی می تازد و می رود به دورها که او را می خواند و این جسم ضعیف چنان چون سواری که به زمین افتاده و گویا پایش گیر است به زین به دنبالش بر روی زمین غلتان است. آه در این کویر آیا سواری نمی بینی؟ نمی دانم ، شاید در این کویر که به قول لورنس عربستان تمیز بودنش دوست داشتنی ست و به قول مهتاب خیلی دور است و خیلی نزدیک! سواری دیده شود! و به قول سهراب: زندگی خالی نیست، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست و چه متفکرانه سخن میگوید این سهراب که در دلش چیزی هست مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح، و کسی چه می داند شاید مهتاب باشد با نور اندکی که سو سو می کند در دل شب تا رخ نماید. همیشگی ست سخن از سهراب و آسمان و مهتاب! چه کنم به قول شاملو : در نیست راه نیست شب نیست ماه نیست نه روز و نه آفتاب، ما بیرون زمان ایستاده ایم با دشنه ی ِ تلخی در گرده های ِ مان. هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید که خاموشی به هزار زبان در سخن است. در مرده گان ِ خویش نظر می بندیم با طرح ِ خنده ئی، و نوبت ِ خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ئی!! دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته، به اندازه تمامی ستاره ها، به وسعت آسمان آبی و به سیاهی ظلمت شبانه.
باز تکرار همیشگی و باز تازگی و طراوت جاودانه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 20:32 توسط |
|
|
اي آسمان ! امروز آستانت چنان زيبا بود که من جرأت نزديک شدن به آن را نداشتم و چنان پيشگاهت با عظمت که دلم گريست. آسمان با تو سخن ميگويم مثال هميشه چرا که تو شنوندهاي بي همتا، و حضورت چنان وسيع است که من ناپيدا و مثال ذره اي در بيکرانت شناور که راهنما مهتاب است و ديگر هيچ. گاهي به آسمان ميگويم چه خوب مي شد روزي مهتاب حاکم بود، فرمانروايي قادر و آنگاه در بطن هر اتفاق ترديد، سردرگمي، آشفتگي بي معنا بود. ولي آسمان نگاهي عجيب مي اندازد به من و باز من را شرمي فراميگيرد که چرا چنين نسنجيده سخن گفتم. به قول سهراب: خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود. به راستي دل را با خود ميبرد کلام سهراب و ميگويند کلامش دنيايي ست که واقعيت ندارد ولي من ميگويم کلامش عين واقعيت است چرا که بايد دلها را شست و جور ديگر بايد ديد و چه بسا دنيايي که ما ساختهايم خلاف واقعيت است.؟؟؟؟ او به سخنش اعتقاد داشت و باور داشت و با چشم دلش ميديد و آيا ما اعتقاد داريم به سخنمان و باور داريم و يا با چشم دلمان ميبينيم؟؟؟؟ نمي دانم که ندانستن درد من است ! باز هم اي آسمان پناهم ده از اين همه ندانستنها که چون زالويي به افکارم رخنه کرده است. اي مهتاب به راستي به کدامين سو خواهي برد مرا؟ به کدامين سرا؟ و باز ندانستن، ندانستن، هر چه هست ندانستن است و خود را به او سپردن و راهي شدن با او، که اين راهي شدن در بستر اقيانوسي بيکران که هيچ نميداني و فقط ميداني مسير روشن است، زلال مثال آب و همراهت هميشگي ست و هرگز تنها نخواهي ماند، همراهت غني ست و همه چيز ميداند و اين کافي ست ولي اين سفر شيرين است در عين حال تلخ ، زيباست در عين ترسناک بودن و تنها يک چيز حقيقت محض است و آن حضور آسمان است و دانايي مطلق مهناب. اي آسمان چقدر دوست دارم صدايت کنم، بخوانمت و بگويمت ولي توان ندارم، آنقدر بزرگي، آنقدر جاري و قشنگ که دل کوچکم توان اين همه قدرت را ندارد و فقط ميتوانم بگويم : اي وسعت زيبا! پناهم ده ، همانگونه که پناه کساني هستي که سقفي ندارند براي خواب، پناه پرندگاني که همواره به سوي تو پرواز ميکنند، پناه موجوداتي که از ازل تا به ابد تو را ميخوانند و به ياد تو هستند. اي بيکران آبي! بگذار تا در آغوشت خود را چون ابری رها کنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 23:33 توسط |
|
|
اين آگهي فوت من است . داد و بيداد زمانهاي را چه زود هنگام ، با نوايي مخالف اوج زندگيتان را به فرودي حزين بدل ساخت .خجسته زندگي را با زندگي آغاز كردي ، پروانهوار تيمارش داشتي ، اما نهفت با دلي شكسته در حصار تنهايي مويه سردادي و با خداي خود راز و نياز كردي . و سوز و گدازت را به كسي نگفتي ، به ناگاه از متن سپهر خاوران شهابي به زمين نشست و مقام فراق نواخت و چكاوك نيز نغمه غم انگيزش را سرود كه اي واي ... اي غمگيني و سزاواري واندر سرشك همي باري رفت آنچه رفت و آمد آنچه آمد كي رفته را به زاري باز آري اندر بلاي سخت پديد آمد فضل و بزرگواري و سالاري محمدعلي حداديان ۱۳بهمن ۱۳۸۲ مردی بزرگ از تبار آسمان به ناگاه از میان ما رفت و ما را تا ابد در اندوه دوری و تنهایی وانهاد . استاد محمد علی حدادیان ، از نوازندگان چیره دست نی و از معدود انسانهای بزرگ و پاک زمین خاکی در چنین روزی زندگی فانی را بدرود گفت و غم رفتنش همیشه در گوشه قلب بامداد ماند . جای خالی اش همیشه هست . پی نوشت : امروز کلبه کوچک بامداد را به مهتاب عزیز می سپارم که در این مدت به خوبی آنرا تازه کرد و نگاهداری نمود . از همه دوستانی که به اینجا سری می زنند می خواهم که همیشه اینجا را گرم و پر رونق نگه دارند . دوست دارم هر بار که می آیم ، اینجا را مهتابی و روشن ببینم . خدانگهدار دوستان عزیز .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 بهمن1385ساعت 18:51 توسط بامداد |
|
|
(وقتی از عظمت و قدرت مطلق خواهی سخن گفتن نوشته ها همیشه شبیه هم می شن و هر بار ذره ای از آن را می توانی بازگو کنی ....)
بشنوید از مهتاب که این بار نیز نوشته ای شبیه به نوشته های قبل تقدیم می کند ولی لطفاً با زبان دل بخوانید. در بطن آرمیدن بر قله های زیستن ناگاه سکوت ِ محضی بر پهنه ی خوابم وزیدن گرفت و چشمانم مست از بی تابی لحظه ها. بشنوید از ه.ا.سایه : بگذر شبی به خلوت این همنشین درد تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد خون می رود نهفته ازین زخم اندرون ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت داغ محبت تو به دلها نگشت سرد من برنخیزم از سر راه وفای تو از هستی ام اگر چه برانگیختند کرد روزی که جان قدا کنمت، باورت شود، دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد! ساقی، بیار جام صبوحی که شب نماند و آن لعل فام خنده زد از جام لاجورد باز آید آن بهار و گل سرخ بشکفد چندین منال از نفس سرد و روی زرد در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت کی می رسند خانه پرستان ِ خوابگرد خونی که ریخت از دل ما، سایه! حیف نیست گر زین میانه آب خورد تیغ همنبرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 19:22 توسط |
|
|
«آه ای یقین دیر یافته بازت نمی نهم .» سالها دست از طلب نداشتم و کنون تو غریو طلب خوانی ام . میان این سالها تنها جاهای خالی برایم ماند . ای یگانه ، تو بگو چه کنم ، با این همه جای خالی در وجودم آه جای خالی ، خالی ، .... نگاه ، همان گویای همیشگی بامداد هم ساکت مانده ... هوای زندگی دارد گویا اما نفس تنگی گرفته . شاید آن بار ، شاید این بار ، شاید دفعه بعد که می داند . ای آسمان دیرین ، این بامداد از کدامین سو جان تازه گیرد ؟ بی ربط : رفتن و ماندن همین نزدیکی . ماندن و رفتن تا دورها .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 14:8 توسط بامداد |
|
|
بشنوید از مهتاب که دلش را رها کرد در دریایی و او را به خدایی سپرد که در این نزدیکی ست....
کلمات چون زنگاری بر دلم. هر چه می خواهم بگویمت هر چه می خواهم دریابمت هر چه می خواهم بخوانمت و باز هر چه می خواهم بگویمت، بخوانمت، دریابمت کلام در بستر خوابی فرو رفته که از حضور تو جاری ست و دیگر چون از توست خواب و کلام و زندگی پس چه دارم بگویم جز اینکه: بی تو هستم در هر لحظه در هر نفس که می آید برای تو. شاید تکرای باشم در پس هر سخن و یا صدایی باشم در پس هر سکوت ولی می دانم در پیشگاه تو در آستان دریایی تو چون ذره ای می مانم بی هیچ صدایی، بی هیچ تکرار کاش روزی صدایی بودم و یا تکراری.... و یا ذره ای که می دانم ذره ای نیستم. آه از این همه وسعت! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 12:39 توسط |
|
|
از سـاغــر او گــیــج است سـرم
وز دیــــدن او جـــان است تـنـم............
بشنوید از مهتاب که در این روزها در پی چیزی ست که شاید یافته است ولی خود تردید دارد و ایمان دارد به آسمان و مهتابش.......... در امتداد حضورت سبک چون پروانه ای و یا چون برگی روان در مسیر باد. به راستی به کدامین سو در انتظار یا در کدامین مجرای رهسپار؟ به وصال خواهی رسیدن؟ و یا چون تکه ای چوب شناور در دریای ِ خروشان ِ با اوبودن. ندانستن درد من است!!! و تنها همدمم آسمان. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 0:21 توسط |
|
|
هر آواز
سکون عشق است. هر ستاره سکون زمان است گره زمان. و هر آه سکـــــــــون فـــــــــریــاد است. ******** ********* ******* ********* گل سرخ سپیده دم را نمی جست. همچنان جاودانه روی شاخه اش چیز دیگری می جست. گل سرخ نه دانش نه سایه را می جست میان مرز جسم و رؤیا چیز دیگری می جست. گل سرخ گل سرخ را نمی جست. میخ کوب در آســـمــان چیز دیگری می جست. فدریکو گارسیا لورکا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 19:11 توسط |
|
|
امشب پرم از همه چیز و هیچ چیز. دلتنگم و دلم داره می ترکه.....
ولی آخه وقتی دیگه دلی نداری چی رو می گی تنگ ِ یا داره می ترکه!!!؟؟ خودتم نمی دونی چی داری می گی ، مگه نه؟ راستش خیلی وقت ِ اینجوری حرف نزدم، همیشه با خودم بودم و در پناهگاه ذهنم حرفها رو مخفی نگه می داشتم.... حالا چی ، هیچی ندارم ، هیــــــــــــــــچ. آسمان همیشه با من بود، حضورش آنقدر پیدا و روشن که گاهی اوقات گم بود....... آنقدر پر فروغ ِ که از نورش چشمهام دیگه نمی بینه.... آه! آسمان سامانم ده ، پناهی می خواهم مأمن.. بی تو بر من چه می گذرد؟ به راستی چه می گذرد؟ دل در تب و تاب ، روح در سفری بی انتها و به قول سهراب: بدنبال چیزی می گشتم، پی خوابی شاید، پی نوری، لبخندی ... ولی در این سرا .................................................................................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 23:50 توسط |
|
|
بزن هر قدر خواهيم پا به سر
كه سرمست از سر ندارد خبر
در هوای دوگانگی ات با صدای عاشقانه ات در پیچ و خم روزگارت با نوای ناله ی دردم کیست آشنا؟ سمفونی زندگی را با که باید زیست؟؟؟؟؟؟؟؟ به راستی پاسخ این سئوال را جز او که می داند! پس به آسمان پناه می برم ، به حضوری که چون سیلی خروشان تمام هستی ام را درهم شکست........ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 21:32 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|