![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
بر وسعت بیکرانت بدنبال چه هستم؟
خودآگاهم یا که نیستم؟ تو را یافتم و دیگر هیچ! ولی در این سرا همدمی می خواهم ، موجودی خاکی تو که در دل جا داری تو که همیشه نزدیکی و این منم دورترین. کاش می شد می فهمیدم ، می دانستم آنگاه می رفتم. ــ یافتی آنچه را که مونس می خوانی آن هم در این سرا ولی چه کنم که سایه ی تردید بر تو پرتو افکنده. بی سبب نیست تردیدم! ــ بی سبب چون خورشید است تا زمانیکه ماه می تابد. کاش می شد می فهمیدم، می دانستم آنگاه می یافتم!! ناتوانم می دانم در برابر عظمت تو در برابر وسعت قدرت تو در برابر حضور همیشگی تو. کمیابم و دیگر نیستم در پیشگاهت تا تو هستی ناتوان ترینم. می خواهم بیابم، خسته ام ـ آه از این نفسها ـ می خواهم زندگی کنم در کنار آنکس که تو برگزیده ای و من در جستجویش. می خواهم بیابم.... شاید یافته ام و شاید هم هنوز باید بروم و این تردید است که پرتو افکنده ای کاش ماه کمی تابنده تر و مهتابش کمی بلندتر بود ... آسمان راهنماست ولی چه کنم که دل کوچکم ناتوان است و عــــاجـــز... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 دی1385ساعت 0:0 توسط |
|
|
دلـهـایتـان را در این وادی به وسـعـت آسـمـان بسـپـاریـد که مـأمـن اسـت و جایــگاه آرامــش از ایـن دیــن بــه دنــیــا فــــروشــان مـــبـاش بــه جـــز بــنــده ی بــــاده نــــوشـــان مـــباش بـــــس آلــــــوده ام آتــــش مـــــی کــجـاســت پــــــر آســــوده ام نــالــه ی مـــــی کــجـاســت بــه مـن عــشـــوه ای چـشـم ســـاقــی فـــروخـــت کــه دیـــن و دل و عـــقــــل را جـمـلـــه بــســوخـــت
اکنون هبوط رنگ سال میان دو پلک را ثانیه هایی شبیه راز تولد بدرقه کردند. کم کم، در ارتفاع خیس ملاقات صومعه ی نور ساخته می شد. حــادثـه از جـنس تــرس بود. تــــــــرس وارد ترکــیـب سـنــگ ها می شد. حـنـجره ای در ضـخامـت خنــک بـاد غـربـــت یـک دوست را زمـزمـه می کرد. از ســر بــــاران تا تــــه پــــایـیز تجــربــه های کـبــوتـــرانــه روان بود. بـــاران وقتی که ایستاد مـنـظـره اوراق بود. وسـعـت مرطـوب از نــفــس افـتاد. قـوس و قـزح در دهــان حـوصـلـه ی ما |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 دی1385ساعت 20:45 توسط |
|
|
پــــــــــــــــــرده ی پـــــندار می بایـــد دریـــــد
توبــــــــــــــه ی تـــزویــر می بایـــــد شــکــسـت ******* ******** ********* ******* مــا درس ســحــر در ره مـیـــــــــخـانه نهــــادیم مـحـصــــــول دعـــــــا در ره جـانــانــه نهــــادیم در خــرمــن صــــد زاهــــد عاقـــل زنـــد آتـــش ایــن داغ کـــه مـــــا در دل دیــــوانـــه نهــــادیم
مـهــتـاب در این روزها نه تـابــنـده است و نه پــیــدا، در پــس ابــرها گـــــــــم و در عـظـمـت آســمـان چـون نــتــی می مانـد کـه دیــگر بـــی آســـمـان صــدایی نـدارد......... در وسعت بیکرانت ناگاه صدایی درونم پیچید رسا بود و شیوا. در اعماق جانم غنچه ای رویید. ذهنم مثال دریایی خروشان یادت چون امواج ِ سهمگین. ناگاه دلم تهی از بودن گردید.. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 دی1385ساعت 20:36 توسط |
|
|
- تو چی می خوای؟ -- من چی می خوام؟ هیچی ، چیز زیادی نمی خوام ... - می دونم ساده تر از اونن که فکرش می شه کرد ... -- آره .... اما ..... - اما چی ؟ ... انسان و این همه عظمت و چیزهای به این سادگی ... با این حال ... -- آره با این حال .... - یه نگاه آروم ، یه آغوش امن ، یه دست همراه ، یه ... -- حتی ساده تر از اینا ... - خوبه که هستی ، می شنوی ، می گی ، وگرنه ... -- اما باید برم ... - بری؟ نه .... -- آخه تو چرا ؟ ... - چرا؟ چون تو آخرین کبریتتُ به من دادی ...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 دی1385ساعت 9:35 توسط بامداد |
|
|
الـهـی به مـستان میخانه ات به عقل آفرینان دیوانه ات الـهـی به آنان که در تو گم اند نهان از دل و دیده ء مردمند از آن مــی که چون در دل منــزل کنــد بــدن را فـروزانتــر از دل کـند از آن می که چون شیشه بر لب زند لب شیشه تبخال ِ از تب زند مغنی سحر شد خاموشی برآر ز خوابانه افسرده جوشی برآر می ای ده که چون ریـزیـش در سبــو بـرآرد سبــو از دل آواز ِ هـــــــــــو ....
بشنوید از مــــــــــــــــــــــــهتاب :::: همچـون وسـعـت آســمان كه بي دريـغ حــضــورش چـون اســطـوره اي اسـت در تـمامي دقـايق، دل کــوچکــم در پـس پنــجـره ای گــــل داد و طــلوع خـورشیــد گـــــم شـد.
بـیــا ساقی آن می که حــال آورد کـرامـت فــزاید کــمال آورد به مـن ده که بـس بـی دل افتاده ام وزیـن هر دو بـی حاصـل افتاده ام ................
« ـ وارتان! بهار خنده زد و ارغوان شکفت. در خانه، زیر ِ پنجره گل داد یاس ِ پیر. دست از گمـــــــــان بدار! با مرگ ِ نحس پنجه میفکن! بـــــــــودن بـه از نبــــــــــود شدن، خاصـــه در بهار ...» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 دی1385ساعت 21:42 توسط |
|
|
ساعتها کاغذ و قلم آخرش همین . چنان آرام که تقلای نوشتن بیهوده نگاه یگانه کلام شیوای بامداد. آسمان آبی بلند را می پویم ......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 دی1385ساعت 16:4 توسط بامداد |
|
|
تولـــــــــــــــــــد فــــــــــــروغ مبــــــــــــــارک . روحــــــــــــش شاد و یـــــــــــادش همـــــواره با ما بــــــــاد...........
بشنوید از مـهتــاب که این روزها می خواد تنها باشه و همواره تنــــــــــها و فــقط بتــابه در دل آسمان.................... دیگر نشانی از تنهایی نیست در همه حال بهر شکفتن ِ همراهی نغمه ای دل را می نوازد سخن از راز همیشگی ِ زیستن سخن از همنوازی دل، هم آغوشی افکار سخن از نامی دیگر است در کنار نام تو! و یادی که همواره تو را می خواند و حادثه ای که غرق در آمیزش ِ گنگ دو روح است روحــــــــي مملو از صــــــــــلابت از آن ِ دو جســـــــــــم !!! دیگر نشانی از تنهایی نیست دل در همه حال نغمه خوان آزادی است و یاد میراث ِ نابودی نسیان و روح جاودانه در بطن زندگی حادثه ای می آفریند !!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 دی1385ساعت 19:34 توسط |
|
|
بی هیچ بهانه ای می نویسم از آنچه دل می گوید ، از آنچه می خواند هر لحظه ........... زمستان آمد آسمان در تکاپو وای بر این راز ِ نهـــان زمستان آمد ز مستی هر کجا پیدا این راز ِ نهان زمستان آمد ماه چون زیبارویی که دل همچون اسیری ست در خم گیسوانش ناگهان در اوج روشنایی تابید بر دیدگانم ناگاه آشکار شد چنان که تمام هستی درخشید در آسمان !
بدون سهراب نمی شود چرا که هر چه هست در شعرهایش نهان است پس گوش کنید و بخوانید با تمامی دل ... شب هم آهنگی لب ها می لرزند، شب می تپد، جنگل نفس می کشد. پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده. انگشتان شبانه ات را می فشارم و باد ، شقایق دور دست را پر پر می کند. به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می دوند. بی اشک، چشمان تو ناتمام است، و نمناکی جنگل نارساست. دستانت را می گشایی، گره ء تاریکی می گشاید. لبخند می زنی، رشته ء رمز می لرزد. می نگری، رسای چهره ات حیران می کند. بیا با جاده ء پیوستگی برویم. خزندگان در خوابند. دروازه ء ابدیت باز است. آفتابی شویم. چشمان را بسپاریم، که مهتاب آشنایی فرود آمد. لبان را گم کنیم، که صدا نابهنگام است. در خواب درختان نوشیده شویم، که شکوه روییدن در ما می گذرد. باد می شکند. شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد. جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم، و شیره ء گیاهان به سوی ابدیت می رود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 دی1385ساعت 0:37 توسط |
|
|
نزدیک آی بام را برافکن و بتاب، که خرمن تیرگی اینجاست. بشتاب، درها را بشکن، وهم را دو نیمه کن که منم هستهء این بار سیاه. اندوه مرا بچین، که رسیده است. دیری است، که خویش را رنجانده ایم و روزن آشتی بسته است. مرا بدان سو بر، به صخرهء برتر من رسان، که جدا مانده ام. به سرچشمهء «ناب» هایم بردی، نگین آرامش گم کردم، و گریه سردادم. فرسودهء راهم، چادری کو میان شعله و باد، دور از همهمهء خوابستان؟ و مبادا ترس آشفته شود، که آبشخور جاندار من است. و مبادا غم فرو ریزد، که بلند آسمانهء زیبای من است. صدا بزن، تا هستی بپاخیزد، گل رنگ بازد، پرنده هوای فراموشی کند. ترا دیدم، از تنگنای زمان جستم. ترا دیدم، شور عدم در من گرفت. و بیندیش، که سودایی مرگم. کنار تو زنبق سیرابم. دوست من، هستی، ترس انگیز است. به صخرهء من ریز، مرا در خود بسای، که پوشیده از خزهء نامم. بروی، که تری تو، چهرهء خواب اندود مرا خوش است. غوغای چشم و ستاره فرو نشست، بمان، تا شنودهء آسمان ها شویم. بدرآ، بی خدایی مرا بیاگن، محراب بی آغازم شو. نزدیک آی، تا من سراسر «من» شوم.
بشنوید از مهتاب که این روزها دلش ساکن میخانه است و مستی یارش .......... حس میکنم بار سنگین زمان را بر وجودم ! که همانند تیری ست بر قلبم! هر کجا را مینگرم، هر چه را می بویم خستگی را در می یابم، که آیا بهر خسته شدن زاده شده ام؟ که آیا سهم من از زندگی خستگی است؟! زندگی لبخندی ست و شاید زندگی لبخندی ست برای دیگری! حسی سنگین، زهر آلود، دردی عظیم، دلی خون آلود! صدایی وسیع ولی بی رنگ، حرفی روشن ولی دلی سنگ! امواجی آشنا ولی دریایی غریب، ساحلی پیدا با موجی بی پناه! کجا توان یافت امنیت را؟ و آیا پیداست مکانی که آسمان را دریابند؟ آیا پیداست وصال و نزدیکی؟ آیا ماه می تابد، در چنین شبهایی که تاریکی فراگیر است؟ قطعاً ، تابــــــــــــان است و گاه مهــتــــــــابــی ! آسمان صاف است و آبی! روشنایی اندک، کمی جلوتر بخشش ، و کمی آن طرفتر ابهام! و حرکت شاید در انتظار است !!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 دی1385ساعت 21:15 توسط |
|
|
سکوت من معنایی تازه یافته،
از نگفته ها رنگ باخته دیگر ذهـــــــن من تصـــــویــری ازمانــــــدن ندارد، مانــــــــــــدن ، رفـتـــــــــن و بــودن!!!!
پ ن : ای دوست قبولم کن و جانم بستان/ مستم کن و از هر دو جهـــــــــانم بســــــــتان پ ن ۱: زندگی طرحی نو در انداخت میان بودن و ماندن صــدایـی نـیسـت تصــویری ست مــانـدگـار با تـأثیــــری ژرف در افـــکار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 دی1385ساعت 2:26 توسط |
|
|
همچون عقابی که بر دل شکارش هجومی وحشتناک و نابودی لحظه ای را نمایان می کند، زمان بر دل من فرود می آید. به تماشای چه نشسته اید! آنچنان کوچک نیستم، رنجور و پر درد شاید! ناتوان هرگز! که مرگ خود را بدست عبوری بیرحمانه در کوچه های تاریک و سرداب گونه فردا یا امروزی زیبا بسپارم. هرگز ! گر باوری در سر دارید، بودنش را مخواهید، همان به که در نطفه فراموشی رهایش کنید. چون داستان عشّاق ، از زیستن بهر وحدت، فنا شدن «من» سخن می گویم. نادی ناخوانده، نجوا کنان هزیمت ناباوری را در غریو هیاهوی بی امان ِ لحظه های ِ زنگار گرفته روز و شبهای متمادی فریاد می زند. کیست نا آشنا با این فریاد!! گر باوری در سر دارید، همان به که در نطفة فراموشی رهایش کنید. آنگونه که دل را، زندگی را و هزاران ارزش را به فراموشی سپرده اید!
فراموشی چون زالویی تمامی رگهای زندگی را تهی از بودن کرده است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 دی1385ساعت 23:16 توسط |
|
درختی خشک را مانم به صحرا، که عمری سر کند تنهای تنــــــــــــها، نه بارانــــــــی که آرد برگ و بــــاری نه برقــی تا بســـــــوزد هســـتـــــی اش را! فریدون مشیری. پ ن : دشتهایی چه فراخ / کوههایی چه بلند / در گلستانه چه بوی علفی می آمد |