![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
می خواهم از کسی بنویسم که تمامی ذهن، تمامی افکار درگیر حضورش است
حضوری که آبی ست ، زلال چون آب، وسیع همچون آسمان وجودی که سراسر بخشش است ، لطیف چون موسم ِ باران. آری سخن از سهراب است و پاکی روحش و رها بودن دلش. روحش شاد و یادش همواره گرامی. باز هم یک شعر از سهراب که حال دل را توصیف می کند : {بخوانید و کمی تأمل کنید} طنین به روی شط وحشت برگی لرزانم، ریشه ات را بیاویز. من از صداها گذشتم. روشنی را رها کردم. کنار راه زمان دراز کشیدم. ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند. خاک تپید. هوا موجی زد. علف ها ریزش رؤیا را در چشمانم شنیدند: میان دو دست تمنایم روییدی، در من تراویدی، آهنگ تاریک اندامت را شنیدم: "نه صدایم و نه روشنی. طنین تنهایی تو هستم. طنین تنهایی تو." سکوتم را شنیدی: "بسان نسیمی از روی خودم برخواهم خاست، درها را خواهم گشود، در شب جاویدان خواهم وزید." چشمانت را گشودی: شب در من فرود آمد.
امشب می گن شب یلداست و بلندترین شب سال. آری شب یلداست ولی چشمان من اشکبار است و دلم خونین. امشب بلندترین است و دل بی تاب ترین !! بیندیشیم به آنچه هستیم و آنچه انجام می دهیم، انسان هستیم و اینگونه زیستن شایسته ماست؟؟؟ بیایید بیندیشیم به تمامی کسانی که در این شب نیستند و در سکوتی مرگبار از دنیا رفتند، به کسانی که تنها بودند، به کسانی که هیچ یادی از آنها نیست.................. بیایید بیندیشیم به تمامی کسانی که امشب سرما را بیشتر حس می کنند و گرسنگی را چون بلندترین شب سال است، به کسانی که تنها هستند و در تنهایی اشک می ریزند و به جای تعلقات این شب دلی دارند پر از حسرت و اندوه و غم تنهایی و نداری ................ کاش انسان بودیم به معنای واقعی ................. فقط کمی ، فقط کمی بیندیشیم که در این دنیا چه می کنیم ؟؟؟
پ ن : هر روز دلم درغم تو زارتر است/ وز من دل بیرحم تو بیزارتر است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 20:12 توسط |
|
|
شاید این بار ذهن آشفته و سرگردانم توانسته خودش را باز یابد در این تندباد و احساسم را اینگونه بیان می کند با دو جمله ای که عمیق است و درد آور و شاید تفکر را می خواند ..... نمی دانم !
چه آسان و چه روان زیستن ِ با تو! زیستن ِ با تو سکوت ِ لحظه های هجران!
کاش می شد بر قله افکار خود وانهم از تاریکی تو را!
باز هم به سراغ سهراب می روم و شعری از او می خوانم ..... تا درمانی باشد برای روح آشفته ام . آری سهراب و شعرهایش .......
دروگران پگاه
پنجره را به پهنای جهان می گشایم: جاده تهی است. درخت گرانبار شب است. ساقه نمی لرزد، آب از رفتن خسته است: تو نیستی، نوسان نیست. تو نیستی، و تپیدن گردابی است. تو نیستی، و غریو رودها گویا نیست، و دره ها ناخواناست. می آیی: شب از چهره ها بر می خیزد، راز از هستی می پرد. می روی: چمن تاریک می شود، جوشش چشمه می شکند. چشمانت را می بندی: ابهام به علف می پیچد. سیمای تو می وزد، و آب بیدار می شود. می گذری، و آینه نفس می کشد. جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت، و چشمم به راه تو نیست. پگاه، دروگران از جاده روبرو سر می رسند: رسیدگی خوشه هایم را به رؤیا دیده اند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 آذر1385ساعت 23:34 توسط |
|
|
صدایش یادآور سرسختی است و در پایان غمی نهفته در نگاهش تکرار این مطلب که او بزرگ بود و با ابهت، عاشق و شیدا حال که دیگر تنها اشعارش یادگاری ست از آن همه غرور بی شائبه نه قدرتش افزون و نه مقامش والا گردد. او رفت و در میان صدها آرزو تنها شنونده صدایش هستم و یافتن مقبره اش در فضایی عطرآگین از حضورش لحظه ای نفس را می رباید!! تولـــــــــــد شـاملـــــــــو مبارک!! روحش شاد.....
بشنوید از سهراب : و شکستم، و دویدم، و فتادم درها به طنین های تو وا کردم. هر تکه نگاهم را جایی افکندم، پر کردم هستی ز نگاه. بر لب مردابی، پاره یِ لبخند تو بر روی لجن دیدم، رفتم به نماز. در بن خاری، یاد تو پنهان بود، برچیدم، پاشیدم به جهان. بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن، و به خود گستردن. و شیاریدم شب یکدست نیایش، افشاندم دانه یِ راز. و شکستم آویز فریب. و دویدم تا هیچ. و دویدم تا چهره یِ مرگ، تا هسته یِ هوش. و فتادم بر صخره یِ درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم، لرزیدم. وزشی می رفت از دامنه ای، گامی همره او رفتم. ته تاریکی، تکه یِ خورشیدی دیدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 17:24 توسط |
|
|
نمی خواهم چیزی بگویم، جز اینکه مرا دردی ست که درمانش تو باشی....
تنها باد سایه شدم، و صدا کردم: کو مرز پریدن ها، دیدن ها؟ کو اوج " نه من " ، دره " او " ؟ و ندا آمد : لب بسته بپو. مرغ رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت. و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد! دستم در کوه سحر " او " می چید، " او " می چید. و ندا آمد: و هجومی از خورشید. از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر. و ندا آمد: بالاتر، بالاتر! آوازی از ره دور: جنگل ها می خوانند؟ و ندا آمد: خلوت ها می آیند. و شیاری ز هراس. و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد! " او " آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم و ندا آمد: پرها هم. سهراب سپهری
پ ن: ز جهان دل برکن تا شوری پیدا گردد.! پ ن۱: شد زغمت خانه سودا دلم .............. در طلبت رفت به هر جا دلم................. پ ن ۲: من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی. پ ن ۳: این روزا خیلی دلم می خواد حرف بزنم! ولی نمی دونم چرا یه جورایی نمی شه !! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 آذر1385ساعت 21:31 توسط |
|
|
باز هم شاملو و حال و هوای غریبانه ای که در وجودم رخنه کرده ............................
"فراقی" چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون ِ تلخ ِ زنده به گوری! چه بی تابانه تو را طلب می کنم! بر پشت ِ سمندی گوئی نوزین که قرارش نیست. و فاصله تجربه ئی بیهوده است. بوی پیرهن ات، اینجا و اکنون. ـــ کوه ها در فاصله سردند. دست در کوچه و بستر حضور ِ مأنوس ِ دست تو را می جوید، و به راه اندیشیدن یأس را رج می زند. بی نجوای انگشتان ات فقط. ـــ و جهان از هر سلامی خالی است.
این روزها گویی لبانم با هر کلامی بیگانه هستند... کلامی نمی یابم ، هیچ .................... غرق در افکارم ، سکوت همراه همیشگی ام، آیا این چنین بودن سزاوار است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 آذر1385ساعت 14:41 توسط |
|
|
امروز بشنوید از استاد شاملو که چه زیبا و چه شیوا می گوید:
اشک رازی ست، لبخند رازی ست، عشق رازی ست اشک ِ آن شب لبخندِ عشق ام بود. قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من دردِ مشترک ام مرا فریاد کن. به راستی کیستم؟
لحظه ها می گذرند و هر لحظه سردرگم تر از قبل، یافتن پاسخ، یافتن دلیل، یافتن و یافتن. هر چه می روم گم تر از پیش، خسته تر از همیشه، زمان در گذر است و دلم چه بی تاب چون مهتاب شبهای تنهایی. می خواهم بگویم دوستت می دارم ولی نمی توانم، می خواهم بگویم و بگویم و بگویم ولی می ترسم ، ترس از اشتباه، ترس از ندانستن ............................. باید بگویم خدایا برسان بارانی ز رحمتت ، تو که قادری. همیشه از تو می خواهم، هرگاه در بن بست قرار می گیرم چشم به درگاه تو دارم ای مهربان مهربانان........ به قول سهراب سپهری: من در این تاریکی/ فکر یک بره روشن هستم / که بیاید علف خستگی ام را بچرد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 18:9 توسط |
|
|
پیغامی در جریان هوا چنان گویاست
که زیبایی را به تماشا برده آسمان نمایانگر بی تابی دل است، انسانها همچون کرم در پیله ای از نسیان چنان زندگی را به دور خود تنیده اند که هیچ گاه پروانه ای متولد نخواهد شد.
در پهنای ذهنم افکارم سیال است، سخت است، به قول استاد شاملو: "زندگی سخت آسان است." احساسم بی دریغ است و نا پیدا، روحم گم است و دلم شیدا، نمی دانم ولی این را می دانم که می خواهم مـــــــــــــــیـــــــخواهـــــــــــــــــم و می دانم خـــواســتـن تـوانـسـتن است، این کافی است برای شروعی دوباره ، تولد پروانه ای که از پیله ای سرد و متروک، بی روزن و تاریک پا به عرصه حیات می نهد آرام و با دردی فزاینده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 آذر1385ساعت 18:47 توسط |
|
|
این شعر توصیف حال دل است در این روزها با این اتفاقات جاری و روان چون رودی بی پایان. نمی دانم از
کجا شروع باید و به کجا ختم ولی می دانم باید این روند طی شود، حسی مالامال رنجی به تابندگی مهتاب در تمامی رگهایم جاری ست شاید شروعی دیگر طبق معمول ولی تصمیم چیز دیگری ست : انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد. زمین باران را صدا می زند. گردش ماهی آب را می شیارد. باد می گذرد. چلچله می چرخد. و نگاه من گم می شود. ماهی زنجیری آب است، و من زنجیری رنج. نگاهت خاک شدنی، لبخندت پلاسیدنی است. سایه را بر تو فرو افکنده ام، تا بت من شوی. نزدیک تو می آیم، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم، تنها می شوم. کنار تو تنهاتر شده ام. از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده است. از من تا من، تو گسترده ای. با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم. از تو براه افتادم، به جلوة رنج رسیدم. و با این همه ای شفاف! و با این همه ای شگرف! مرا راهی از تو بدر نیست. زمین باران را صدا می زند، من ترا. پیکرت را زنجیری دستانم می سازم، تا زمان را زندانی کنم. باد می دود، و خاکستر تلاشم را می برد. چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فواره می جهد: لحظه من پر می شود.
شاعر: سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آذر1385ساعت 21:35 توسط |
|
|
در بطن صحرای سوزانِ ذهن ِ خشکیده
خاطره ای چون نهالی که سربلندی را از آغاز جنگیده تا پا به عرصه طبیعت نهد پیروزمندانه ناگاه نارس چیده شد و بی هیچ تأملی افکار به سوی نیستی شتافت ذهن تهی و دل گم شد.!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آذر1385ساعت 20:12 توسط |
|
|
در دل هر حادثه
در جستجوی معجزه يا در پي هر نشانه! روان چون سيلي خروشان واژه هايي از جنس آسمان به درخشندگي مهتاب ديگر يافتن مأنوسِ زمان دوری وسوسه ای است هر لحظه همدم لحظه های قربت است همچون ابلیسی انیس همان به که در حسرت ژرف همراهی چون تکه چوبی عبث بسوزد تا خاکستر شود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آذر1385ساعت 20:9 توسط |
|
|
در اين سرا
ماندن، رفتن و یا بیهوده زیستن پی در پی بر فراز هر قله لحظه ای ناظر تمامی هستی بودن نگاه بر پیکر یگانه ناجی چنان خیره مانده که در ذهن تا دوردستها، بر پهنایِ تمامیِ افکار حک شده چهره ای ماندگار که هر لحظه در بطن هر حادثه یافت می نشود جزء پیکر مرگ!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 آذر1385ساعت 11:29 توسط |
|
|
راهي در بستر سفري از جنس زندگي نه آنگونه زيستن در پيله اي از نسيان كه جاري شده در تمامي اذهان چشمها گمراه گاه همراه ولي دلها بي سامان همواره در پس پنجره اي مه گرفته با شيشه هايي كدر، تاريك گويا متروك، به انتظار شكوفايي غنچه اي. راهي سفري از جنس زندگي با همراه دلي گويا، لبريز شكوه و جلال بزرگي و كمال، عين مهتاب آسمان آبي تا مرز رسيدن!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 16:47 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|