![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
چه دانستم که اين سودا مرا زين سان کند مجنون دلـم را دوزخي سازد ، دو چشمم را کـند جيحـون چه دانستم که سيلابي مرا ناگاه بربايد چو کشتي ام دراندازد ميان قلزم پرخون زنـد مـوجي بر آن کشتي که تخته تخته بشکافـد که هــر تختـه فـــروريزد ز گـردشـهاي گـوناگـون نهنگــي هـم بــرآرد سـر خـورد آن آب دريــا را چنان درياي بي پايان شود بي آب چون هامون شـکافد نيــز آن هامـون نهنــگ بحــر فرسـا را کشـد در قــعر ناگاهان بدست قـهر چون قارون چـو اين تبديلـها آمد نه هــامون مـاند نه دريـا چه دانم من دگرچون شدکه چون غرقست دربيچون چه دانمهاي بسيار است ليکن من نمي دانم که خوردم از دهان بندي در آن دريا کفي افيون وقتي مي دوني ، تلخ و شيرين قاطي مي شن . اونوقته که هزار بار با خودت مي گي کاش نمي دونستم ؛ اما ديگه دير شده ، حالا مي دوني . قبول کن که اين تلخ و شيرين کجا ، قبلي کجا . شايد اصلا ايراد از ذائقه تو بوده ، حالا خوب مزه کن . نترس ، هيچ کدوم از اينا قرار نيست ابدي باشن . دنيا کوچيکتر شده و همه چيز نزديکتر......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 آبان1385ساعت 10:3 توسط بامداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|