![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
یادته اون روزا "چه کسی بود صدا زد ..." یادته اون روزا "در دلم چیزی هست مثل یک بیشه نور ..." یادته شور بود و زندگی ولی می دونم یه روزی می گم : می دونم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 شهریور1385ساعت 21:19 توسط بامداد |
|
|
پنجه درافکندیم با دستهایمان به جای رها شدن . سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان. عشق ما نیازمند رهایی ست نه تصاحب . در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه . مارگوت بیگل
پی نوشت : این هم نتیجه اسپند دود کردن! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 21:11 توسط بامداد |
|
|
گاه آزرو می کنم روزقی باشم برای تو مارگوت بیگل از بختیاری ماست مارگوت بیگل
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 شهریور1385ساعت 17:0 توسط بامداد |
|
|
دستهای من پرده های هستی تو را از هم می گشاید در برهنه گی ِ بیشتری می پوشاندت اندام به اندام عریانت می کند دست های من و از پیکرت پیکری دیگر می آفریند . اکتاویو پاز
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 19:26 توسط بامداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|