![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
پی نوشت : این هم آپ . تقدیم به دوستان . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 22:43 توسط بامداد |
|
|
پی نوشت : تقدیم به دوست خوبم مریم .شادباشی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 مرداد1385ساعت 22:53 توسط بامداد |
|
|
اگر دستم رسد روزی که انصاف ار تو بستانم قضای عهد ماضی را شبی دستـی برافشانـم چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم دلم صد بار می گويد که چشم از فتنه بر هم نه دگـر ره ديده می افـتد بر آن بالای فـتانـم تو را در بوستان بـايد که پيش سـرو بنشينی اگـر نه باغبان گـويد کـه ديگر سـرو ننـشانم مپرسم دوش چون بودی به تاريکی و تنهايی شب هجرم چه می پرسی که روز وصل حـيرانم شبان آهسته می نالم مـگر دردم نهـان مـاند به گوش هـر کـه در عـالم رسـيد آواز پنـهانم من آن مرغ سخن دانم که در خاکم رود صورت هنـوز آواز مـی آيد به مـعنی از گلســتانم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 22:19 توسط بامداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|