![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
آري اين تکرار بيتي از سرود بي پايان عشق است « لحظه سخت سلام را خواهم شکست؟ » در نگاهي که سرد بود ، پر التماس و وحشت مي خواند هر روز ، تک بيتي و مي رفت شايد رو به پايان ، رو به آغاز. کوچه و باغ و زمين ، آسمان و گوشها پر بود از هجاهاي کلام يک مسافر که مي شکست هر ذره از فريادش سکوت سنگين بيدار را بر مردمان خفته در هواي مرگزاي شهر : « لحظه سخت سلام را خواهم شکست؟ » بي تفاوت بودند ، پنجره ها ، درها که يکي شان باز نشد نتاباند نور و نبرد هيچکدام تاريکي راه او را و سکوت حاکم و هنوز زمزمه هايي که مي شست گرد خاموشي را از چهره خاک و مردماني که مي پنداشتند با خبرند ، از قلبهاي زنده به عشق چشمهاي شسته به اشک و تبخير کوچکترين قطره آب . تنها بود صدا و به پا مي داشت سوگواري مرگ فرياد را در سينه ها در غم آلوده ترين شبهاي عمر درختان خاک و يقين سرشار در طنين آخرين پژواک صدايي که مي بست ريشه هايي ، در وجود خاک افسرده شهر عشق يعني قدري از بار بودنم را خواهي کشيد عشق يعني لحظه سخت سلام را خواهم شکست . پی نوشت : این هم به افتخار دوست خوبم مریم(اشک مهتاب) .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 23:39 توسط بامداد |
|
|
پی نوشت : از آنجا که قلم در دستانم نمی چرخد از قلم شیوای نیما کمک گرفتم که زبان حال من است .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 تیر1385ساعت 23:28 توسط بامداد |
|
|
«از یک دوست»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 تیر1385ساعت 21:41 توسط بامداد |
|
|
شب ندارد سرِ خواب . ميدود در رگِ باغ باد ، آتشِ تيزاباش ، فرياد كشان . پنجه ميسايد بر شيشهيِ در شاخ ِ يك پيچكِ خشك از هراسي كه زجاياش نربايد توفان . من ندارم سرِ يأس با اميدي كه مرا حوصله داد . باد بگذار بپيچد با شب بيد برقصد با باد . گل كو ميآيد گل كو ميآيد خنده بر لب . گل كو ميآيد ، ميدانم ، با همه خيرهگيي ِ باد كه مياندازد پنجه در داماناش روي ِ باريكهي ِ راه ِ ويران ، گل كو ميآيد با همه دشمنيي ِ اين شب ِ سرد كه خط ِ بيخود ِ اين جاده را ميكند زيرِ عباياش پنهان . شب ندارد سرِ خواب ، شاخ ِ مأيوس ِ يكي پيچك ِ خشك پنجه در شيشهي ِ در ميسايد . من ندارم سرِ يأس ، زيرِ بي حوصلگيهاي ِ شب ، از دورادور ضرب ِ آهستهي ِ پاهاي ِ كسي ميآيد . الف.بامداد پی نوشت : انسان زاده شدن تجسدِ وظيفه بود : توان ِ دوست داشتن و دوست داشته شدن توان ِ شنفتن توان ِ ديدن و گفتن توان ِ اندهگين و شادمان شدن توان ِ خنديدن به وسعتِ دل ، توان ِ گريستن از سويداي ِ جان توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شكوهناك ِ فروتني توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بارِ امانت و توان ِ غمناك ِ تحمل ِ تنهائي تنهائي تنهائي تنهائيي ِ عريان . انسان دشواريي ِ وظيفه است . الف.بامداد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 تیر1385ساعت 12:44 توسط بامداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|