تبليغاتX
بامداد
مرا سفر به کجا می‌برد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت گشوده‌خواهدشد؟

ارغوان ، شاخه هم خون جدامانده‌ي من

آسمان تو چه رنگ است امروز

آفتابي ست هوا يا گرفته است هنوز .

من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است

آسماني بر سرم نيست ، از بهارانم خبرم نيست .

آنچه ميبينم ديوار است ، آه اين سخت سياه

آنچنان نزديك است ، كه چو برمي‌كشم از سينه نفس

نفسم را برمي‌گرداند .

ره چنان بسته كه پرواز نگه در همين يك قدمي مي‌ماند .

كور سويي زچراغي رنجور قصه پرداز شب ظلماني ست .

نفسم مي‌گيرد كه هوا هم اينجا زنداني ست .

هرچه با من اينجاست رنگ رخساره باخته است

آفتابي هرگز  ، گوشه‌ي چشمي هم بر فراموشي اين دخمه نيانداخته است .

من در اين گوشه‌ي خاموش فراموش شده

كز دم سردش هر شمعي خاموش شده

ياد رنگيني در خاطر من گريه مي‌انگيزد .

ارغوانم آنجاست ، ارغوانم تنهاست .

ارغوانم دارد مي‌گريد

چون دل من كه چنين خون آلود هر دم از ديده فرو مي‌ريزد .

ارغوان ، اين چه رازي ست كه هر بار بهار با عزاي دل ما مي‌آيد

كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است

واينچنين بر جگر سوختگان داغ بر داغ مي‌افزايد .

ارغوان ، پنجه خونين زمين !

دامن صبح بگير و از سواران خرامنده خورشيد بپرس

كي بر اين دره غم مي‌گذرند .

ارغوان ، خوشه خون !

بامدادان كه كبوترها بر لب پنجره‌ي باز سحر قل‌قله مي‌آوازند

جان گل رنگ مرا بر سر دست بگير

به تماشاگه پرواز ببر .

آه بشتاب كه هم پروازان نگران غم هم پروازند .

ارغوان ، بيرق گل گون بهار !

تو برافراشته باش .

شعر خون بار مني ، ياد رفيقانم را بر زبانم داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده‌ي من

ارغوان ، شاخه هم خون جدا مانده‌ي من .

                                 

                                                                ه.ا.سایه

  

                                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 12:29  توسط بامداد | 
 

سين هفتم

سيب سرخي ست

حسرتا

كه مرا

نصيب

از اين سفره ي سنت

سروري نيست .

شرابي مردافكن در جام هواست .

شگفتا

كه مرا

بدين مستي

شوري نيست .

سبوي شبزه پوش

در قاب پنجره-

آه

چنان دورم

كه گويي چز نقش بي  جاني نيست .

و كلامي مهربان

در نخستين ديدار بامدادي -

فغان

كه در پس پاسخ و لب خند

دل خنداني نيست .

بهاري ديگر آمده است

آري

اما براي آن زمستان ها كه گذشت

نامي نيست

نامي نيست .

                                                         الف.بامداد

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 12:9  توسط بامداد | 
 

من غـلام قـمرم ، غـير قمـر هيچ مگـو

پيش من جز سخن شمع و شكرهيچ مگو

سـخن رنج مگـو ، جز سـخن گنـج مگو

ور از اين بي خبري ، رنج مبر ، هيچ مگو

دوش ديوانه شدم ، عشق مرا ديد وبگفت

آمـدم ، نعره مـزن ، جامه مدر ، هيچ مگو

گفتم اي عشق من از چيز دگـر مي‌ترسم

گفت آن چيز دگـر نيست دگر ، هيچ مگو

من بگوش تو‌سخنهاي نهان خواهم گفت

سر بجنبان‌كه بلي ، جزكه به سرهيچ مگو

گفتم‌اين‌روي‌فرشته است‌عجب‌يا‌بشر است

گفت‌اين‌غير‌فرشته است و بشر ، هيچ مگو

گفتم اين‌چيست‌بگو، زير و زبر خواهم شد

گفت مي‌باش چنين زير و زبر ، هيـچ مگو

اي نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال

خيز ازاين خانه برون ، رخت ببر، هيچ مگو

 

 

 

 

پی نوشت:

1 - آنچه در بالا آمده پاسخی بود از مولانا به پست قبلی که به جا و زیباست .

2 - جاتون خالی لب رودی و پای کوهی و دشت سبزی بود ، حقا که زندگی بی طبیعت کاملا مسخره است .

 

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 22:54  توسط بامداد | 

 

 

انسان چیست؟ موجودی عجیب یا موجودی بزرگ ، شاید هم اشرف مخلوقات .

بضعی هم می گویند : موجودی عاقل با حق انتخاب . بالاتر از همه جانشین خدا بر روی زمین.

اما واقعاً انسان چیست ؟ موجودی که می تواند یا نمی تواند ؟

بزرگ است اما عاجز . انسان درد است . ناتوانی بزرگی است که خدا نسیب گرگ بیابان نکند .

بار امانتی را بر دوش دارد که از چیستی آن خبری ندارد . حامل امانتی مبهم است که همه آنرا پس زده اند.

انسان تنها ترين است . در آن لحظه که عزيزي در مقابل چشمانش پرپر مي زند نمي تواند کمترين کمکي کند. اين موجود جز عجز وناتواني و درد چيست . مي بيند اما نمي بيند .

 مي داند اما نمي داند . تنها دشواري يک وظيفه است .

التيام بخش اين درد چيست ؟

 توان بخش انسان چيست ؟

آنچه که انسان را بزرگ مي کند وجود دارد ؟

مونس و يار او کيسيت ؟

چارهٔ انسان چيست ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 23:45  توسط بامداد | 

 

هوا هنوز تاريک بود که با چشمايي خواب‌آلوده از خونه زدم بيرون . سر 4 راه واسه اولين ماشين با طرز باکلاسي دست تکون‌دادم و اونم وايساد . تا آخر مستقيم همسفرش بودم . دوباره با همون روش قبلي خواستم ماشين بگيرم اما اين دفعه کلي طول کشيد . اين مستقيم طولاني‌تر بود و راننده هم شروع کرده‌بود به گيردادن به همه چيز و تا آخر راه مخ مسافران محترم را پياده‌کرد . تازه تومسير يک مسافر بي‌کار هم به اين مخ‌پياده‌کردن اضافه‌شد . خلاصه رسيديم به مقصد و من تيز پريدم پايين و نفس راحتي کشيدم . هوا ديگه روشن شده بود .خيابون‌ها هم شلوغ‌تر  شده‌بود . ديدم يک راننده‌ي محترم داره داد مي‌زنه ... 1 نفر . کلي حال کردم . واسه اينکه اين راننده‌ي محترم منو تحويل گرفته بود و منو شخصاً به ماشينش دعوت مي‌کرد اونم با صداي بلند . با غرور خاصي سريع رفتم سوار ماشين اين راننده‌ي محترم شدم . وقتي سوار شدم ديدم تو ماشين هيچکس نيست‌ و مطمئن شدم که اين راننده‌ي محترم سر صبحي منو کلي تحويل گرفته . يهو ديدم راننده داد مي زنه ... 1 نفر . تازه فهميدم که دنيا دست کيه . عجب سوتي ضايعي بود . ساکت و بي حال و خواب‌آلوده‌تر منتظر نشستم تا ماشين پرشه . کلي طول کشيد تا ماشين پر شد و راه افتاد . چشمتون روز بد نبينه . اين راننده هم شروع کرد که آره آقا ديروز رفتم گيربکسي که ... تومن درست مي‌کردن .......... تومن گرفت و درست کرد . تا آخر راه همين جور فکش تکون مي‌خورد . 2 زاريم تازه افتاد که بايد يه چيزي بزارم روي کرايه‌ي قبلي . خوب اينو از اول مي‌گفت . ديگه اينهمه فک زدن و مخ خوردن نمي‌خواست . با همه‌ي اين تفاصيل تازه بعد از 1 ماشين ديگه رسيدم به مقصد .

اما مقصد ...  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 12:24  توسط بامداد | 
 

آزادی

به شيکَرَکی می مونه

روشيرينيِ بی دنگ و فنگی

که مالِ يه بابای ديگه س.

تا وختی ندونی

شيرينی رُ چه جور باس پخت

هميشه همين

بساطه که هس .

                                                         لنگستون هيوز

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت 22:18  توسط بامداد | 
 

ايستاده ام  و چشم به فاصله ای دارم که

 

با هر قدم تو ، دورترم می کند از آنچه خدايش خواندم

 

و چشمانم اشکها را پشت سرت می بارد ، شايد که برگردی

 

ولی گويا وسعت چشمانم کوچکتر از آنست که حتی ،

 

آهنگ بر داشتن گامهايت را آهسته تر کند . ”

 

... و اينگونه انديشيدن آغاز شد:

 

اما طلب ، محصول خبريست از حضرت سيمرغ؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 5:25  توسط بامداد | 
 

ميان پاهايم لاشخوري بود كه به سختي نوكم مي‌زد . هنوز هيچ‌چي نشده كفش و جورابم را تكه‌تكه كرده‌بود و حالا داشت تو گوشت و عضلاتم كندوكاو مي‌كرد . پس از هر چند ضربه‌اي كه با منقارش مي‌كوبيد به دلواپسي دورم چرخي مي‌زد و از نو دست به كار مي‌شد .

آقايي داشت مي‌گذشت ايستاد لحظه‌اي نگاهم كرد بعد با تعجب پرسيد چه‌طور مي‌توانم اين حيوان را تحمل كنم .

به‌ش گفتم : - من بي دفاعم . آمده نشسته بنا كرده به من نوك زدن . البته سعي كردم برانمش حتا خواستم خفه‌اش كنم منتها مشكل مي‌شود از پس يك چنين جانوري برآمد . خودتان كه مي‌بينيد چه هيولايي است . اول مي‌خواست بپرد به صورتم كه گفتم حالا كه چاره‌اي نيست دست‌كم بهتر است پاهايم را قرباني كنم . كه ملاحظه مي‌كنيد ديگر پاك زخم و زيل و ريش ريش شده .

آن آقا گفت : - چرا مي‌گذاريد اين جور عذابتان بدهد ؟ يك گلوله حرامش كنيد قالش را بكنيد .

گفتم : - راستي؟ خودتان لطف مي‌كنيد ترتيبش را بدهيد ؟

آقاهه گفت : - با كمال ميل . گيرم بايد بروم خانه تفنگم را بياورم . يك ساعتي طول مي‌كشد مي‌توانيد تا برگشتن من دندان رو جگر بگذاريد؟

گفتم: - از كجا بدانم!

آن وقت بعد از لحظه‌اي كه از شدت درد به خودم پيچيدم گفتم : - بي‌زحمت شما لطف خودتان را بكنيد .

گفت : - باشد ، سعي مي‌كن فرزتر بجنبم .

لاشخور كه ضمن گفت و گوي ما به نوبت من و آقاهه را مي‌پاييد با خيال راحت همه چيز را شنيد و براي من مثل روز روشن بود كه حرف‌هايمان را فهميده و سر تا ته قضيه را خوانده . به يك حركت بال بلند شد ، براي اينكه خيز كافي بردارد عين نيزه‌اندازها سر و سينه‌اش را عقب داد و يك ضرب منقارش را به دهن من فرو برد . تا هم فيها خالدونم .

من همانجور كه از هم شكافته مي‌شدم حس كردم – آن هم با چه سبك باري- كه لجه‌اي بي‌انتهاي خون من بي رحمانه دارد لاشخور را در عمق خود غرق مي‌كند .

 

فرانتس كافكا

 

پي‌نوشت : راستش به خاطر اينكه داستان «زندگي شوخي تلخي است » به حال و هواي اينجا نمي‌خورد ادامه آنرا ننوشتم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 23:56  توسط بامداد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
امشب من از تو ساز می‌زنم
امشب برای تو می‌گویم
در خلوت شبانه در آسودگی خاطره‌ها
در کوچه پس کوچه‌های ذهن خسته‌ام
قدم زنان تو را می‌جویم
برایت بارها خوانده‌ام اینچنین نتها را
که امشب برایت
نغمه‌ها می‌سراید.
آری امشب دیدگانم
در جستجوی مهتاب به هر سو نظر می‌افکند.

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
معرفی کتاب
نویسندگان
بامداد
مهتاب
ژاندارک
پیوندها
احمد شاملو
فروغ فرخزاد
فريدون مشيري
سهراب همان آشنای همیشگی
فیلسوف بزرگ
کلبه سبز
پیامبر دیوانه
ققنوس
رادیو گلها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان