تبليغاتX
بامداد
مرا سفر به کجا می‌برد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت گشوده‌خواهدشد؟

 

برگ با پيچ و تابي محزون، ره به سوي خاك دارد .

مرگ او چه زيباست

         مرگ او ، رقص او را ، در رهائيش

                                                          حكايت دارد .

مرگ او يعني عشق ، يعني سفر

                                           مرگ او رازي نهفته را

در تولدش دارد .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 22:50  توسط بامداد | 

 

 

رونالدو ، گوتي ، رائول ، گوتي ، زيدان و توي دروازه ، به زيبايي هر چه تمام‌تر اين توپُ به گل تبديل ميكنه ، واقعا فوق‌العاده بود .(صداي زنگ تلفن ) بله ، سلام ، خوبي ؟ چه خبر؟ ، آره چطور مگه ؟ ، خيلي واجبه؟ ، چيه مگه ؟چيزي شده؟ ، خوب 11 خوبه ؟ كنار مجسمه توي پارك ، باشه ميبينمت ، خداحافظ . لپ لپ بخر جايزه ببر ، نفهميدم آخرش چي شد . چايي هست ؟ ، نه ، هر وقت ما يه چيزي خواستيم نيست .

چراغُ خاموش كن ، باشه الآن خاموش ميكنم . صداي آهنگتم كم كن ، باشه شب بخير بخوابيد ديگه .

(دل بردي از من به يغما اي ترك غارتگر من ... ) يعني چي كار داره؟ اين موقع شب با اين لحنُ ؟ نكنه به خاطر حرف ديروزمه ؟ اما اون كه گفت مشكلي نيست و ناراحت نشده . پس چي مي‌تونه باشه؟ يه تفعلي به حافظ بزنم ببينم چي ميگه :

بسم‌الله الرحمن الرحيم ...

به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم

                                    بهار توبه شكن ميرسد چه چاره كنم

يعني چي شده ؟ حافظ هم زير ديپلم بلد نيست حرف بزنه تا ما هم بفهميم .

بهتره بخوابم فردا احتمالاً روزي عجيب و غريبی خواهد بود .

 

" خوشحال میشم ادامه های شما دوستان را برای این داستان بدونم . البته این داستان ادامه دارد که خواهم نوشت ."

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 23:19  توسط بامداد | 

 

من نداستم از اول كه تو بي مهر و وفايي

عهدنابستن از آن به كه ببندي و نپايي

دوستان منع كنندم كه چرا دل به تو دادم

بايد اول به تو گفتم كه چنين خوب چرايي

 

 

26 بهار گذشت ، 26 بهارِ بهاري ،پاييزي و زمستاني و من همچنان نه آنم كه بايد . پرواز كردم ، اوج گرفتم ، سقوط كردم و دوباره بالا رفتم و باز ... .

دل بستم و عاشق شدم ، جوان شده ، پير شدم و هنوز اينجايم ، هنوز زير پاهايم سست است ، هنوز بيم طوفان شن دارم و گم شدن .

همچنان رفتن و ساختن ادامه دارد ، اما اين بار با دلي سنگين ، سالي سخت را آغاز مي‌كنم ، اين بار ديگر دلي گلي به من نمي‌دهد . مثنوي هفتاد من غم و اندوه نمي‌سرايم كه رسم من اينگونه نيست .

تنها آرزومند سالي سبزم ، سالي هوشيار و زنده ،‌سالي پر عشق و صبر و تنها خواستار دعاي گرم دوستان ، كه اگر اين دوستان نبودند شايد نبودم .

به ياد 12اردي‌بهشت‌ها و به اميد آنها .

 

هزار جهر بكردم كه سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم

به  هوش بودم از اول كه دل به كسي نسپارم

شمايل توبديدم ونه عقل ماندونه هوشم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 14:34  توسط بامداد | 
 

               " دل من گرفته زین جا ، هوس سفر نداری "

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

                                       نبود بر سرآتش میسرم که نجوشم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 0:28  توسط بامداد | 

 

 

كوچه لري سوسپ ميشم            يار گلنده توز اولماسون

 ائله گَلسين ائله گِتسين              آرا موردا سوز اولماسون

 

ساماوارا اُت سالميشام                      استكانا قُت سالميشام

   ياريم گديپ ته قالميشام                    نه كوچه دي شيرين جانيم

نه گوزل عزيز ياريم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 0:19  توسط بامداد | 

آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!

يكنفر در آب دارد مي سپارد جان.

يك نفر دارد كه دست و پاي دائم‌ ميزند

روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد.

آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،

آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد

كه گرفتستيد دست ناتواني را

تا توانايي بهتر را پديد آريد،

آن زمان كه تنگ مي بنديد

بركمرهاتان كمربند،

در چه هنگامي بگويم من؟

يك نفر در آب دارد مي‌كند بيهوده جان قربان!

آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

يك نفر در آب مي‌خواند شما را.

موج سنگين را به دست خسته مي‌كوبد

باز مي‌دارد دهان با چشم از وحشت دريده

سايه‌هاتان را ز راه دور ديده

آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بيتابش افزون

مي‌كند زين آبها بيرون

گاه سر، گه پا.

آي آدمها!

او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي‌پايد،

ميزند فرياد و امّيد كمك دارد

آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشائيد!

موج مي‌كوبد به روي ساحل خاموش

پخش مي‌گردد چنان مستي به جاي افتاده بس مدهوش

ميرود نعره زنان، وين بانگ باز از دور مي‌آيد:

- «آي آدمها»…

و صداي باد هر دم دلگزاتر،

در صداي باد بانگ او رهاتر

از ميان آبهاي دور و نزديك

باز در گوش اين نداها:

«- آي آدمها….

 

                                                                                     نیما یوشیج

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 22:38  توسط بامداد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
امشب من از تو ساز می‌زنم
امشب برای تو می‌گویم
در خلوت شبانه در آسودگی خاطره‌ها
در کوچه پس کوچه‌های ذهن خسته‌ام
قدم زنان تو را می‌جویم
برایت بارها خوانده‌ام اینچنین نتها را
که امشب برایت
نغمه‌ها می‌سراید.
آری امشب دیدگانم
در جستجوی مهتاب به هر سو نظر می‌افکند.

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
معرفی کتاب
نویسندگان
بامداد
مهتاب
ژاندارک
پیوندها
احمد شاملو
فروغ فرخزاد
فريدون مشيري
سهراب همان آشنای همیشگی
فیلسوف بزرگ
کلبه سبز
پیامبر دیوانه
ققنوس
رادیو گلها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان