![]() |
![]() |
|
| مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهدماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشودهخواهدشد؟ |
|
ره میــخانه و مسـجد کـدام است كه هر دو بر من مسكين حرام است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 1:1 توسط بامداد |
|
|
به هر سو بنگرم خيالت مجسم اما نيستي و چه كنم كه خواب هم يار من نيست كه شايد به خوابت ببينم ( كه يار من تويي) تنها به انتظار لحظه ديدار و محو تماشايت شدن گامهاي سنگين زمان را بر پشتم ميشماره تا ... .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 14:23 توسط بامداد |
|
|
همیشه گریه از درد نیست
همیشه خنده از شادی نیست همیشه سکوت از رضا نیست همیشه فریاد از اعتراض نیست همیشه دوران به کام ما نیست همیشه سختی برای ما نیست همیشه راه آرزو دور نیست همیشه پرواز از شور نیست همیشه آغاز را شادی نیست همیشه پایان راه غم نیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 فروردین1385ساعت 23:34 توسط بامداد |
|
|
یارم به یک لا پیرهن ، خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن ، مست است هوشیارش کند ای آفـتاب ، آهسته نه پا در حـریم یار مـن ترســم صـدای پـای تو ، خـواب است و بیـدارش کــند
«تو هر ساز كه خواهي باش ، من آن آهنگ ساز توام .»
« نمی خواهم بگویم که تو را به اندازه خورشید دوست دارم ؛ زیرا خورشید را غروبیست. نمی خواهم بگوییم که تو را به اندازه دریا دوست دارم ؛ زیرا دریا را خشک شدنیس. اما می خواهم تو را به اندازه ای دوست داشته باشم که تا جان دارم در کنارم باشی ؛ به اندازه قلبم .» از نسيم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 13:34 توسط بامداد |
|
|
« برای گسستن از آنچه مرا بر پای میدارد
هزار بار ایستاده ام . و بلندتر از آنکه فریاد رسد نامت را برده ام. تنها ، براي ديدار توست كه چشمانم را فروخته ام . غربت ، همراهي توست ، از آنچه تو نيستي. وخاطره ، تمامي آن چيزهاست، كه تو باشي.» |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 فروردین1385ساعت 22:15 توسط بامداد |
|
|
صدای بارش باران ذهنی خسته، زمینی زیر کشت رفته و انتظاری به ثمر نشسته، تاریکی فضا، صداقت ابرها و باز صدای ریزش باران. پنجرهای بسته، نمناکی هوا و زمزمه باد پریشان عابری محو تماشا ! دلی رو به آسمان با چشمانی مبهوت شاید آغازی باشد... همواره دلهاتان پر از روشنی مهتاب و به وسعت آسمانی آبی. ل.رئوفی فروردین ۱۳۸۵ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 فروردین1385ساعت 20:10 توسط |
|
|
سکوت رازی ست ابدی، چشمان افشاگری ست جاودانه، چه زیباست قانون جنگل و زیباتر از آن سکوت بیشهها. چه زیباست درخشندگی ماه در تاریکی شب، زیباتر از آن همسفر شدن با دلدار. چه زیباست زیستن، در کنار آسمانی آبی، با رؤیاهایی حقیقی، زیباتر از آن حس کردن گرمی قلبی و شنیدن فریادی از قعر آن. چه زیباست ماندن در این دنیا از بهر عشق و ایثار، و زیباتر از آن زیستن برای دیگری ست. زیباتر از آن مرگ واژه تنهایی ست. زیباتر از آن یافتن همدلی همیشگی ست. زیباتر از آن زندگی در کنار توست که معنای همه چیز است. ل. رئوفی/ ۸۲ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 فروردین1385ساعت 13:10 توسط |
|
|
چه ساده از میان همگان برخاست، تا پرواز، رستن را تجربه کند. دیگر از او خبری نرسید، رفت از میان تودههای ابرهای سرگردان. رفت بدان سو که دیگر از آدمیان تهی است. رفت تا همچون پرنده، در آسمان آبی پروازی زیبا را تجربه کند. همچون پرنده که زمین را قطرهای ناچیز میبیند از فراز قلههای فاتح. رفت، آری رفت تا زندگیش چون فرشتان شود. خالی از هر کینه و بغضی، تهی از هر بخل و حسادتی، رفت، رفت تا زندگیش آبی شود. رفت پیش از آنکه در این دنیا ظلمانی، فاقد بودن شود. رفت و دیگر برنخواهد گشت، به این جهان بی ارزش. به این وادی پر از کینه. ل.رئوفی / آبان ۸۲
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 21:30 توسط |
|
|
صبح كتاب ، ظهر كتاب ، شب كتاب ، هر جا كتاب تا به حال تو زندگي تون چندتا كتاب خونديد؟ 100تا ، 200 تا ، چند تا ؟ هر چقدر كه خونديد مطمئن باشيد كه او بيشتر خونده. 74 سال كتاب خوندن . او همه چيزش را در كتاب يافت عشق ، زندگي ، تنهايي ، همه چيز . عمري ست كه تنهاست و با عشق كتاب خوندن زنده ست . قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب ، اين اسم ميشناسيد؟ بايد كتاب خونها بشناسن ، اين اولين كتابش بود كه نوشت . اولين كتابي بود كه براي بچه ها چاپ شد . فراموشش نكنيد . راستي مي دونيد اسمش چيه؟ مهدي آذر يزدي
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 21:11 توسط بامداد |
|
|
دیگر از چه سخن باید گفت از هست و نیست یا از هبوط! از تولد یا آغازی دوباره بهر زیستن! رذل با شهامت رذالت را چون آبی که بر سینه خاک فرو میرود تا درختی استوار بماند مینوشد، میبلعد، بی هیچ درنگی! آن هنگام که در کشاکش رنگین کمان شکی عظیم چنان چون کرمی که بدنبال یافتن سهمش از زندگی سردرگمی را بی مثال زیست میکند ! در خوابی بی رؤیا فرو رفتهای ! دیگر از چه سخن باید گفت از اینگونه سادگی و یا از دردی کشنده و طاقت فرسا که مسبب دوری از حقیقت است! حقیقتی که خیلی دور است و خیلی نزدیک ! ل.رئوفی - فروردین ۱۳۸۵ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 21:35 توسط |
|
|
آن زمان که در بستر دردی عظیم و شاید ناهمگون موجودی پا به عرصه حیات مینهد، چه کسی به واقع آگاه است از حال درون او، که گریه او بهر چیست؟ گویم: از ناتوانی ست و عجز شاید شکایت گویند: ناتوانی ست؟! به راستی چه کسی میداند سرنوشت او چگونه رقم خورده است. گویند: خود تعیین کننده است؟ گویم: تقدیر او زیستن است و در بدو آن گریستن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 23:17 توسط |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 20:47 توسط بامداد |
|
|
با نام و یاد او ای عشق به شور تو سری می باید صــيد تو ز مـن قوي تري مـي بايد مـن مـرغ به يك شــعله كــبابـم بگذار،اين آتش را سمندري مي بايد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 فروردین1385ساعت 14:42 توسط بامداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امشب من از تو ساز میزنم
امشب برای تو میگویم در خلوت شبانه در آسودگی خاطرهها در کوچه پس کوچههای ذهن خستهام قدم زنان تو را میجویم برایت بارها خواندهام اینچنین نتها را که امشب برایت نغمهها میسراید. آری امشب دیدگانم در جستجوی مهتاب به هر سو نظر میافکند. |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب |
| نویسندگان |
|
بامداد مهتاب ژاندارک |
| پیوندها |
|
احمد شاملو فروغ فرخزاد فريدون مشيري سهراب همان آشنای همیشگی فیلسوف بزرگ کلبه سبز پیامبر دیوانه ققنوس رادیو گلها |
|
RSS
|